شنيده بودم كه لاهور مركز بچه هاي بهائي است ولي هنوز فرصتي نكرده بودم كه با آنها آشنا شوم. اولين بار با بابک و منوچهر آشنا شدم. كه بابک بچه مسلمان بود و با منوچهر با هم از ايران آمده بودند. بچه هاي بهائي از مذاهب ديگر مخصوصا مسلمان كسي را به جمع خود قبول نمي كردند كه خوب اين دستوري از دفتر لجنه يا مركز مذهبي آنها بود كه اولش نمي فهميدم كه چرا و برايم مشكل بود ولي بعدها فهميدم بخاطر مشكلاتي است كه دولت ايران و مسلمان بودن و نبودن برايشان ايجاد مي كند از اين مسئله پيروي مي كنند.جالب اينجا بود كه اگر چه در محله مسيحي نشين زندگي مي كرديم هيچ وقت تا قبل از انقلاب و مخصوصا حالا در خارج از كشور فرقي بين اديان احساس نكرده بودم. فكر مي كردم همه ما انسان هستيم. حتي يكبار به دوستان مسيحيم بعنوان موجودي از كرات ديگر نگاه نكرده بودم . بعد از انقلاب و حالا در خارج از كشور احساس مي كردم كه مذهب فقط بهانه اي است كه ما را از هم جرا كند. بهانه اي كه آزادانه بهم خيانيت كنيم و همديگر را آزار دهيم. من كه تا بحال فرقي بين انسانها احساس نمي كردم يكباره جدائي را بين افراد مي ديدم. بين پاكي ها و يا ايراني ها . اينجا تنها جائي بود كه افراد اول با مذهب شناخته مي شدند و بعد مسائل نژادي ديگر. شايد براي شما كه اين مطالب را مي خوانيد درك اين مسئله مشكل باشد و با افكار مذهبي كه در بطن ذهن خود انباشته ايد خيلي سريع مرا مورد تجزيه و تحليل قرار دهيد. ولي واقعيت هميشه رنگ خود را دارد. هيچ وقت با سياست ميانه خوبي نداشتم و هنوز هم ندارم. چون همانطور كه گفته اند سياست پدر و مادر ندارد و خوب پدر و مادر من و امثال من را هم از ما گرفت. ولي مذهب؟ خانواده ام مذهبي نبودند ولي خدا را قبول داريم. از حق هم كه نگذريم ميانه ام با خدا يك جورائي خوبه و هميشه يك جوري دستم را گرفته . بقول يكي از معلم ديني ها مي گفت دزد سر گردنه هم خدا جوست. براي همين قبول اينكه چرا بايد باسم خدا سر بنده را كلاه گذاشت؟ اين مسئله را هنوز كه هنوز است نتوانستم بفهمم. بگذريم نمي خواهم وارد سياست يا مذهب شوم. بچه هاي بهائي مرا بخاطر منوچهر و بابک بميان خود پذيرفتند حلقه دوستيمان صميمي تر و محكمتر شد. اولين بار كه به خانه اشان رفتم مثل بچه هاي خوب همه نشسته بودند. برايم كمي عجيب بود. مي دانستم كه كاسه اي زير نيم كاسه هست. چاي آوردند و صحبت ها از اين در آن در شروع شد. اين بچه ها هر كدام بيشتر از يكسال بود كه اينجا بودند. همه مدت اقامت را با سربازي مقايسه مي كردند و اينكه كي آشخور است و كي مرحله آشخوري را گذرانده. و خوب من جزو آشخورها بود. در ميان صحبت بوديم كه ديدم نوار ايراني گذاشتند. بين آهنگها بود كه آهنگ غمگيني از داريوش گذاشتند و اتاق ساكت شد. گفتم شما منتظر چيز يا كسي هستيد؟ يا ياد عشقهايتان افتاديد. منوچهر با نيشخندي گفت: نه بابا منظوري نداريم. آهنگ كه تمام شد. همه هورا كشيدند گفتم: چي شده. گفتند معلوم است كه دل سنگي داري گفتم چرا؟ بابک گفت: هر كس كه تازه مي آيد ما برايش آهنگ داريوش مي گزاريم كه ببينيم چقدر طول مي كشد كه به گريه بيفتد. گفتم بابا دمتون گرم ، من و گريه. فهميدم كه قصد بدي نداشتند. فقط تستي بود كه من از آن قبول شدم. گفتم: شما نامه نوشتن هايتان چطور است؟ منوچهر با خنده اي گفت: اي بابا اولش كه ميآيي به زمين زمان نامه مي دي و از همه چي تعريف مي كني ولي بعد از مدتي حتي به پدر و مادرت هم زورت ميآد نامه بدي. و خوب به حدي ميرسه كه ديگه پول تمبر نداري كه نامه بدي. باورم نمي شد. گفتم نه من خيلي از نوشتن خوشم مي آيد و در ضمن انگار خودم را موظف مي دانستم كه به خانواده ام نامه بدهم. پرسيدم كه: چطور مي توانيد كه به خانواده فكر نكنيد يا اينكه دل تنگ نشويد؟ بابک با چهره اي زيركانه و كمي به مسخره گي گفت: وقتي چايت به كافي تبديل شد و نامه هايت از ده تا در ماه به يكي در سال رسيد و بجاي بله هي گفتي اوكي ok خود به خود عادت مي كني كه چطور تنهايي و غربت را تحمل كني. هيچ وقت نخواستم اين حرف ها را باور كنم. ولي واقعيت محض بودند. در جواب گفتم : من كه فكر نمي كنم بتونم چاي دم كردن خودمون را با نسكافه عوض كنم. حالا شايد سرم شلوغ بشه و نامه دير بدير بنويسم. گفتم نامه: هيچ وقت يادم نمي رود چند ماه اول مادرم به عالم و آدم گفته بود كه رفتم سربازي. خوب چند ماه اول مرخصي را هم بعناوین مختلف پنهان كرد تا اينكه بدلايلي نتوانست اين سربازي بدون مرخصي را پنهان كند. و براي حفظ آبرو به همه گفت كه من رفتم هلند كه ادامه تحصيل بدهم. هر نامه كه مي آمد بيشتر آزارم مي داد چون در ايران فكر مي كردند كه من با تخت روان راهي هلند شده ام و نمي دانستند كه در پاكستان دارم با روزهاي زندگيم يك قول دو قول بازي مي كنم. تا اينكه به اسرار فاميل نامه اي از يكي از نزديكان برايم رسيد. كه خوب چكار مي كني و اينكه از هلند برايمان بگو و تعارفات اضافي كه چاشني نامه مي شد.چند مرتبه اول بصورت پيغام جواب نامه ها را دادم كه مي دانستم مادرم از پست ايران بدتر است و پيغام ها را كنترل مي كند و هيچ كدام مطالب بخاطر حفظ آبرو و ظاهر به دست فاميل نمي رسد. تا اينكه اين پيغام ها ايشان را راضي نكردند و مادرم اسرار داشت كه چند خط برايشان بنويسم. با بابک كه خوب بيشتر در اين كارها تجربه داشت صحبت كردم و گفتم كه مي خواهم نشان دهم كه در هلند هستم. بابک ساده تر از من گفت كه در هلند از كاغذ هاي مخصوص نامه استفاده مي كنند و اگر در كاغذ معمولي بنويسي مي فهمند كه جريان چيست. كلي دنبال كاغذ گشتيم تا اينكه روزي كه از زور گرما به لابي هتلي رفته بوديم چشمم به كاغذهاي زير گلدان افتاد. بعد از مشورت و همه پرسي با بچه ها بر اين شدم كه نامه را روي اين كاغذ های زیر گلدانی بنويسيم كه نشان دهد ما در اروپا هستيم. مشكل اول تقريبا حل شد. با چه بدبختي كاغذ ها را از زير گلدان ها كش رفتيم كه نفهمند بماند. بعد از تهيه كاغذ ها مشكل بزرگتر شد. از من خواسته بودند كه از موقعيتم در هلند بنويسم. اينجا بود كه هر چه خدا را صدا كردم مثل اينكه سرش شلوغ بود. گفتم: بابک تا حالا هلند بودي. گفت: بله چندين بار روي نقشه و قتی در دبیرستان بودیم با بچه ها رفتیم و آمدیم. با هر كس مشورت كرديم كسي نتوانست كمكي كند. مشكل بتواني از موقعيت هلند بنويسي در حالي كه در اوج بدبختي در پاكستان زندگي مي كني. بابک چون بستني دوست داشت گفت بنويش بستني هاي باهالي داره و ما هر روز بجاي نهار و شام بستني مي خوريم. جاي همه تان را هم در هلند خالي مي كنيم. با ناراحتي تمام نامه را با مطا لبي از اين قبيل پر كرديم و فرستاديم. كه ديدم دفعه بعد نامه پر ملات تر آمده و بيشتر توضيح مي خواهند نار احت كننده تر از همه اين بود كه به شوخي يا جدي از انواع نوع و طعم بستني ها پرسيده بودند. من كه احساس گناه بجاي خود ناراحتم مي كرد كه دارم چرت و پرت به دروغ مي نويسم و خوب اين بخاطر خوشحال كردن مادرم بود. خودم بيشتر ناراحت مي شدم. كه بايد با موقعيتي كه داشتم بزور موقعيتي را كه از آن خبر نداشتم را تصور مي كردم. براي همين برايشان نوشتم كه چون درسهايم زياد شده ديگر وقت نامه نوشتن هم ندارم. و همان شد كه رابطه من با خانواده هم قطع شد. و از آن به بعد از الطاف بيدريغ بستگان هم بي بهره ماندم. كه آنهم آزار بيشتر روحي از طرف ايشان بود.و هنوز كه هنوز است رابطه اي با ايشان ندارم. بگذريم، با اينكه با بچه ها دوستي نزديكي برقرار كرده بودم ولي هنوز نمي توانستم كه با آنها هم خانه شوم فقط در سطح دوستي. دوستي ما هر روز قوي تر مي شد. به حدي كه هر سه تصميم به فرار از پاكستان گرفتيم و نقشه هاي آنچناني مي كشيديم. نقشه هايي مثل زير قطار را گرفتن و از مرز رد شدن ، مثل اينكه فيلم هاي هندي روي ما هم اثر گذاشته بود. كم كم در همين مدت كوتاه بودن در پاكستان و ياد گرفتن زبان رل مترجم رابراي بچه هاي ايراني پيدا كردم. روز ها يا نقشه براي فرار مي كشيديم يا دنبال كار هاي آنچناني مي گشتيم. هيچ موقع دو روز كار كردن در رستوران كباب افغاني را فراموش نمي كنم. تقريبا نيمه لخت بوديم و نمي دانم ما ضرف ها را مي شستيم يا ضرفها ما را. هر سه از زور گرما كاملا خيس عرق بوديم و شر شر عرق مي ريختيم گرماي هواو كنار تنور نان بودن و خوب كباب بهم زدن هر سه آدم را ديوانه مي كرد. ولي آخر روز كه چند سيخ كباب افغاني بيشتر از هر چيزي مزه مي داد. مخصوصا بعد از چند روز گرسنگي كشيدن . سه نفري هر چيزي كه گيرمان مي آمد مي آورديم و تقسيم مي كرديم. يك روز كه مشتي برنج و ناني پيدا كردم رفتم خانه منوچهر، كه ديدم بچه ها از گرسنگي دارند ضعف مي كنند. برنج را گذاشيتم و هنوز دم نكشيده و خمير با نان ساندويج كرديم و نفهميديم چطوري خورديم. لذتي كه اين ناهار داشت شايد در هيچ ناهار مفصلي نميتوانستي پيدا كني . هنوز كه فكرش را مي كنم بعضي از اين خاطرات را باور نمي كنم. اگر چه بسر خودم آمده و اتفاق افتاده بود. اشكالي كه اين بچه ها داشتند اين بود كه حشيش مي كشيدند. يكي اصولا فاطي خونه مي شد و آنروز مسئول خانه داري بود و اين اسم را هم براي همين بخود گرفته بود. يكروز كه بچه ها دو تا سيگاري بار زده بودند و دايره اي مي كشيدند منوچهر گفت: بيا تو هم بكش، غم و غصه ات را فراموش مي كني. گفتم والا فعلا اين سيگار كشيدن تنها غمي است كه ندارم. چند تا از بچه ها او را تشويق كردند و مجبورم كردند كه بكشم. تا حدي رسيد كه چون منوچهر نشعه كرده بود چاقو گذاشت زير گلويم و گفت بايد بكشي. بابک آمد جلو و گفت بچه ولش كنيد ، خوب اهلش نيست. يكي گفت نمي شه ما همه داريم مي كشيم اين هم بايد يك كاري بكنه. بابک گفت باشه اين هم چائي درست مي كنه و مي شه ساقي. از اين جريان شد كه من شدم ساقي گروه و هر موقع بساط عيش و نوش پهن بود من چائي درست مي كردم. از مسائل ديگري كه در لاهور داشتيم و خوب در ديگر نقاط هم وجود داشت حمل و نقل بود. براي اينكه پولي به اتوبوس ندهيم دست بلند مي كرديم و اكثرا راننده ها ، چه از ماشين چه موتور نگه مي داشتند. بارها از اين طريق استفاده كرده بودم و هرگز بجز اينكه فكر مي كردم عجب مردم خوبي هستند به چيز ديگري فكر نكرده بودم تا اينكه يكروز بابک و منوچهر توضيح دادند كه اكثر كساني كه ما را سوار مي كنند هم جنس بازاني هستند كه براي عيش نوش و به اميد استفاده جنسي ما را سوار مي كنند . من تا مدتي نمي توانستم اين حرف را قبول كنم چرا كه بارها شده بود كه آخرين مدل ماشين و مردي با شخصيت و آراسته مرا سوار كرده بود و چون من فكر اين مسئله را نكرده بودم فكر مي كردم امكان نداشته باشد. تا اينكه چند بار علني بسرم آمد. كه چون قبول نكردم كه با آنها بروم مرا وسط راه پياده كردند. البته اين مسئله دو طرفه بود. يعني فاحشه هاي مرد بودند كه اكثرا با موتور دنبال كاسبي مي گشتند. بعد از آن بود كه بيشتر مواظب بودم كه چه كسي جلوي من ترمز مي زند. البته بعد از فهميدن اين موضوع بود كه ما هم شروع به اذيت كردن كرديم. در زندگاني هنگامي كه يكي از سيمهاي ويلنتان پاره شد آهنگ خود را با سه سيم ديگر تمام كنيد. |
|