HomeBody PaintingSpecial FXBeautyBridalMediaAboutContact

 A story of a homeless man

خاطرات يك آواره

كه او را مي درد گرگ يا پلنگي

حقيقت بچه آهوي قشنگي

كه او را نيست يك لحظه درنگي

حقيقت راز آن مرگ عجيبي

كه دارد با طبيعت سر جنگي

حقيقت را در آن طوفان ديدم

 كه هر دم مي زند در گوش زنگي

حقيقت را چونان فانوس ديدم

كه آتش را بسازد پاره سنگي

حقيقت در دل آتشفشاني

كه باران سازد او را هفت رنگي

حقيقت آسماني آفتابي

 در آن تلخش نهفته راز ديرين

حقيقت گاه تلخ و گاه شيرين

حقيقي باش پنهانش نداري

اگر خواهي سر از كارش درآري

  كه مرزش در درون باشد بده گوش

  گهي زهر و گهي چون شربت نوش

فرشته ميرزائي : رشت 1381/ 1/15

 

اگر ميدونستم سرنوشت مارو كي مي بافه

 حتما ازش مي خواستم كه مال ما رو كلا بشكافه

 

سالهاست كه مي خواهم اين خاطرات را بزیر سلطه قلم بكشم. هميشه دنبال راهي براي تايپ كردن آن بودم چون فكر مي كردم بايد ماشین تايپ فارسي در دسترس باشد .یا بهانه ای که اصلا چرا باید انرا بنویسم.

 يك زماني فارسي نوشتنم خوب بود. براي بچه هاي محل نامه هاي عاشقانه مي نوشتم كه به دوست دخترهاشون بدن. فكر نمي كردم كه فارسيم بخاطر مخلوط شدن با چند زبان خارجی اينقدر  قاطي بشه. ولي سعي مي كنم که این داستان با زبانی خودماني براتون بنويسم.

 سالها پيش، وقتی آواره بودم یک روز پدرم گفت: در آوارگي براي اينكه به مشکلاتت فكر نكني خاطراتت را بروي كاغذ بياور كه شايد يك روز بتواني از فروش آن پولي بدست بياوري. من هیچ وقت نتوانستم پدرم را بهمم و او نیز حتی سعی نکرد که اینکار را در حق من بکند. مسئله ای که بیشتر پسرها با پدرشان دارند. ولی برای من این کوتاهی پدرم گران تمام شد. شايد اگر پدرم كمي بپول فكر نمي كرد ديگر من آواره نمي شدم كه مجبور به فروش خاطراتم و معروف شدنم بشوم.

 در طول مسافرتم خاطرات را نوشتم، ولی با قطرات اشک، شايد آنقدر دردناك يا هيجان انگيز بودند كه خودش وقتی این خاطرات را خودش خواند آنرا از بین برد و هیچ وقت بروی من هم نیاورد که من با این چنین مشکلاتی مواجه شدم. و سعی کرد که صحبتی در باره آن نکنیم. مشکلی که ما جوانهای ایرانی با پدر مادر ها داریم. تبادل افکار و صحبت کردن. خاطراتی را که می خوانید دوباره نوشتم و سعی کردم بدون اینکه در این اتفاقات دستکاری کنم آنرا بقلم بکشم.

  خیلی ها این داستان را قبل از اینکه از بین برود خواندند. هر کس نظری داشت و احساس خود را بطریقی بیان کرد چرا که هنوز یک آواره بودم. از آن خاطرات سالها می گذرد، ولی شاید که برای خیلی از شما که از دست رفتن عزیزی رنج می برید و یا برای رسیدن به هدفی زحمت کشیدید و یا تلاش می کنید این داستان بتواند انگیزه ای باشد. شما هم اگر تاملي بکنید و حوصله اي، شايد برايتان جالب باشد.

قبل از مسافرتم كتابهاي فراواني را خواندم. اونهم من؟! کسی که بزور تو خونه بند مي شد .

 ولي به خواندن علاقه شديدي پيدا كرده بودم. داستان زندگي پاپيون يكي از آنها بود. مخصوصا كه فكر مي كردم به درد مسافرتم بخورد. زندگي نامه چارلي چاپلين و کتاب روانشناسی دیل کارنگی و از این قبیل.

كمي بعقب برميگردم. شايد به بهانه  مقدمه اي براي اين داستان.

 ادعاي نويسندگي ندارم ولي آنچه كه بنظرم مي آيد را برايتان مي نويسم. حداقل اين يك داستان واقعي است و مثل داستانهاي دنباله دار مجلات هفتگي وانمود به واقعي بودن آن نمي كنم.

 

تهران.

 سر كوچه ها پرسه می زدیم، بقول خودمان ول مي گشتيم كه الاف نباشيم. منتظر بوديم كه وقت ما هم برسد و به سربازي برويم و خوب نقشه مي كشيديم كه چطوري از آن جيم بشويم. در عین تلخی، خاطرات شيريني بودند. دزدكي سر قرار حاضر شدن و ملاقات با معشوق.

 حفظ كردن لغات از كتابهاي شعر يا دفترچه يادبود عشق نوشتن.

 كتابهاي ر- اعتمادي را مي خوانديم و سعي مي كرديم كه مو بمو از مسائل آن در برخورد با دوست دخترهايمان استفاده كنيم.

 شب ايراني، كفشهاي غمگين عشق. يا آهنگهاي جواد يساري يا عباس قادري را گوش كردن و سر كوچه يه كتي ايستادنها.

 مسابقه رقص و درگيري با برادراني كه هيچ وقت بوئي از برادر بودن نبرده بودند. يا نمي خواستند قبول كنند كه عشق بيشتر از کتابهای اسلامی معني دارد.

 كتك خوردن ها و تراشيده شدن سرها. و خلاصه.

 مسائلي كه تمام جوانها بنوعی با آن درگیر بوده اند.

سركوچه ايستادنها و به دخترهاي سر گذر متلك پروندنها.

 نمي دونم كه اونقدر برگردم عقب يا نه؟

 آره من هم مثل تمام جونها عشق خارج داشتم.

 عشق فرار از مسئوليتهاي خانوادگي و فرار از سربازي و پشت كنكور ماندن .

 دلم مي خواست كه خارج را ببينم. درسي بخونم و بهتر از آنچه كه بودم باشم.

 بقول آهو خردمند هنرپيشه عزيز  مي گفت : مادرم مي خواست دكتر بشم پدرم مي خواست مهندس بشم. نه اين شدم نه اون شدم پيتزا ديليور. اینهم یکی از فرهنگهای کلیشه ای تحمیلی ما است، که هنوز که هنوزه از آن رنج می بریم.

بعد  از الافي هابعد از تمام شدن دبيرستان اون هم با اعمال شاقه ، با هزار بدبختي خانواده را راضي كرديم كه اگر من بخارج بروم كاره اي مي شوم و اگر اينجا بمونم مثل پسر عموي دوست دخترم راهی بهشت خیالی. بيچاره پسر عموي دوست دخترم.

 همه بچه هاي دربند بوديم، هر صبح جمعه ميرفتيم كوه. بهانه ورزش بود چون تفریح دیگری نداشتیم.  ولي به تنها چيزي كه فكر نميكرديم قسمت ورزش اون بود.

 ديدار با دخترها و مسابقه رقص و بعد هم فرار از دست كميته و آخرش هم با سر تراشيده مي اومديم خونه.

 ديگه تموم كميته دربند و درکه مارو مي شناختند. تا مارو مي ديدند بايد بر مي گشتيم.

 بهر حال من سرنوشتم را عوض کردم و آمدم خارج و پسر عموي هم رفت بهشت.

 خدا رحمتش كنه.

Good Morning,

This is God,

I will be handling all of your problems Today, I will not need your help so have a Miraculous day!

صبح بخير

اين خداست كه با شما صحبت مي كند.

من تمام مشكلات شما را امروز بعهده مي گيرم و به كمك شما نيازي نيست پس روز خوبي را در پيش داشته باشيد.

بعد از چند تا ديد و بازديد ساختگي متوجه شدم كه ترتيب مسافرت من داده شده. نمي دونستم خوشحال باشم يا ناراحت. مي خواستم فرياد بزنم ولي مسافرت با اتوبوس شمس العماره نبود و زيارت يكي از زيارت گاهها كه پشت سرم شلوغ كنند. مسافرت مسافرت قاچاق بود. و بايد در سكوت برگزار مي شد. مثل تمام بچه هاي محل كه يكي يكي ناپديد مي شدند و بعد مدتي اگر خبر شهادتشون نمي آمد مي فهميديم كه سر از آلمان و سوئد در آورده اند.

بچه محل سه راه سر سبيل بودم. روز آخر با بچه ها براي آخرين بار رفتيم سه راه سر سبيل كه بقولي از محله خدا حافظي كنيم. بچه ها نمي دانستند كه اين آخرين باريست كه مرا مي بينند. درمانگاه سرسبيل محل ديدارهاي عاشقانه چند سال گذشته بود براي بار آخر سري به تمام كوچه پس كوچه ها كه خاطره اي از آن داشتم زديم. پسر عمويم مي گفت يك جوري به اين محلها نگاه مي كني كه انگار آخرين بار است كه اينجا مي آيي بيچاره چه خوب فهميده بود. خيلي دلم مي خواست بهش مي گفتم ولي دلال پست فطرت گفته بود كه بهيچ كس نميگين والا همه چي بهم مي خورد. من هم كه تا بحال بيشتر از ساعت ۹ شب بيرون از خانه نمانده بودم برايم مهم بود كه به تك تك صحبت هاي او گوش كنم كه شايد اين معامله بهم بخورد. بهر حال شب آخر براي آخرين بار رفتم زور خانه و بعد از ورزش ميل ها و سنگ رو بوسيدم و با چشماني پر از اشك كه غرورم اجازه نمي داد پايين بيايند از زور خانه راهي منزل شدم. شب با اتاقم خداحافظي كردم و بعد از مدتي متوجه شدم كه دارم با كمد و كتابها درد دل مي كنم. بهشون مي گفتم كه چطور از برادرم مواظبت كنند.

براي بار آخر كتاب معروف پاپيون را خوانده بودم و به خودم ياد آور مي شدم كه بايد شجاع باشم. همونطور كه گفتم حتي يك شب ديرتر از ۹ شب به خانه نيامده بودم يا اينكه تنهايي مسافرت بروم تنها مسافرتي كه رفته بودم جبهه بود و تنها خلافي كه كرده بودم زيادي تو گود زور خونه موندن بود. نه بچه امام زاده هم نبودم خلافم دختر بازي بود و تو جبهه مسابقه رقص راه انداختن و سر دعاي كميل خرما بلند مي كرديم كه بچه ها گرسنه نمونند.   مسابقه رقص تو جبهه هم در حقيقت هم براي خودمون تفريح بود و هم به بچه هاي شهرستاني . ولي خوب اهل مواد و مشروب هم نبودم. نه مثل بچه هايي كه ليتري عرق سگي مي آوردند و بجاي خرما حشيش مي خوردند. ما بهشون مي گفتيم امت هميشه در نشه.

صبح روزي كه راهي مي شدم. مادرم قرآني را با اسپند در حال دود كردن آماده كرده بود سعي مي كردم از اين مرحله فرار كنم. هيچ موقع از خداحافظي خوشم نمي آمد. مادرم كه سعي مي كرد برايم دعا كند و در آغوشم بكشد سعي مي كردم بدليلي از آن فرار كنم. هيچ كس نمي خواست چراغ را روشن كند. همه انگار احساس مرا داشتند. به بهانه سفر قاچاق و اينكه همسايه ها نفهمند من راهي هستم چراغ را روشن نمي كردند. انگار كه اگر همسايه ها مي ديدند مي توانستند بگويند كه من راهي سفر قاچاق هستم. در تاريكي پياده رو بود كه برادرم كه مدتي با هم صحبت نمي كرديم جلو آمد. او در حال گريه كردن بود و من كه ديگر دليلي براي نگه داشتن اشكهايم نمي ديديم بغلش كردم و سعي كرديم بدون كلام بجاي اين چند مدت هم با هم حرف بزنيم. سخت ترين حالات روحي را كه شايد نتوانم با هيچ قلمي آنرا عنوان كنم آن شب گذراندم.   

قصه تلخ آدمها
رفتن. رفتن و تنها شدن

آنسوي آينه

بهر حال انتظار بپايان رسيد و سوار بر هواپيما بسوي زاهدان. اگر چه ديپلم زبان انگليسي داشتم ولي در صندلي هواپيما دنبال لغاتي مثل پناهنده، آواره، جنگ زده و از اين قبيل مي گشتم چه ساده بودم من. دلال گفته بود به كراچي كه رسيديد ميرين سازمان ملل متحد و مي گوييد آي ام رفيوجي يعني مي خواهم پناهنده شوم. سه ماه ديگه راهي سوئد خواهيد بود.

در زاهدان براي مدت كوتاهي در يك منزل مستقر شديم كه همان بس بود كه طعم فلفل را براي اولين بار در غذا بچشم. چيزي نگذشته بود كه با وانتي بدنبالم آمدند. و راهي بيرون شهر شديم. برام پوشيدن لباس پاكستاني جالب بود. و جالب تر اينجا بود كه راننده مي گفت با ۱۰۰ كيلو متر در ساعت بپر پايئن منهم گفتم كي من؟؟؟؟ فيلم رمبو را ديده بودم كه شايد در مسافرت بدردم بخورد. فكر مي كردم مي خواهم از مرز آمريكا فرار كنم. گفتم من با اين سرعت پايين بپر نيستم. اون موقع نمي دانستم چرا ولي بعدا فهميدم كه اگر گشت نيروهاي انتظامي سر برسد بايد بپرم كه آقاي راننده به دردسر نيفتاد. در بين راه آدم ها عوض مي شدند. يكي از اينها كه قرار بود تا مدتي با من همراه شود از من پرسيد اهل ورزش هستي من هم صداي صاف كردم گفتم آره باستاني كار هستم و بچه كوه چطور مگه؟ گفت معلومه به ما گفته بودند كه ورزشكاري. گفتم مگر بايد كار بدني انجام بدم ؟ گفت نه بعد از اينجا اگر گير نيفتيم سوار شتر مي شويم. خوشحال شدم كه بابا رمبو هم شتر سوار نشده كه من دارم مي شوم. ار پياده روي بهتر است.

در بين راه بود كه يكي فريادي زد و فهميدم كه خبري شده. گفتم بايد بپريم گفت نه راننده جلوي را گشت مرزي گرفته بايد پياده برويم و بزنيم به كوه. بمحز اينكه پياده شديم راننده متواري شد و من و همراهم پياده به سمت كوه رفتيم . مسيري كه قرار بود ۱۰ دقيقه باشد چندين ساعت طول كشيد. من از ترسم شكايت هم نمي كردم. در بين كوه و در تاريكي در لاي سخره ها جاي را انتخاب كرد و بعد از شام خوابيديم. روز كه شد تازه فهميدم كه چه مسير طولاني را پياده آمده بوديم. ظاهرا راننده رابط را گرفته بودند و خوب ما به شتر نرسيديم. در نتيجه شتر و شتر بان هم رفته بودند. تمام روز را در كوه تنها بودم و به راديو گوش مي كردم. عصر پنج شنبه بود. كه ياد پسر عمو و گشت گذار سرسبيل و زورخانه افتادم و دلم گرفت. ولي هيجان سفر كه خودم نمي دانستم چه به انتظارم نشسته باعث شد كه آنرا سريع از ياد ببرم. شب دباره راه افتاديم. بايد به محل بعدي مي رفتيم كه شتر را ببينيم. يك ساعت پياده روي تبديل به ۱۰ ساعت شد. سر زانوهايم مي سوخت و بدنم از خستگي درد مي كرد. ولي جرات نميكردم حرفي بزنم. شايد براي اينكه به غرور ورزشكاريم بر مي خورد.

 فكر مي كردم دو روزي مي شد كه ظاهرا دور خودمون مي چرخيديم. يا اينكه به سمتي در حركت بوديم. براي من كه فقط بيابان بود. آرزوي ديدن اين شتر به دل من داشت مي موند. بعد از دو روز و دو شب پياده روي بالاخره به محلي رسيديم كه دو تا شتر با ساربان منتظر ما بود. از خوشحالي داشتم پر مي كشيدم. فكر مي كردم كه سالهاست كه داريم پياده راه مي ريم. وقتي سوار بر شتر شديم يك تكه نان و يك سيب به من دادند كه از گرسنگي نمي دانم چطور نان خرده شد ولي مي دانستم كه از تشنگي سيب را در دهانم نگاه مي داشتم كه بتوانم آب آنرا بچشم. بعد از سه روز راهپيمائي كه حدود سي و دو ساعت پياده رفتن بود سه ساعت شتر سواري مزه مي داد. البته وقتي گفت سه ساعت شتر سواري گفتم حتما مثل سه ساعت پياده رفتنتان است؟ گفت نه با شتر نمي شود شوخي كرد. و خوب البته اين را درست مي گفت. ولي چه بسا كه اين سه ساعت شتر سواري براي من كه به شتر عادت نداشتم بدتر از سه روز پياده روي بود. و خوب بعد از آن تا چند روزي نمي توانستم روي باسن بنشينم. بهر حال شتر سواري هم تمام شد. و بنقطه اي رسيديم كه مرز ايران و پاكستان و پاسگاهاي گشتي قرار داشت. كه حدود ۱۰ ساعتي هم اينجا پياده روي كرديم كه با سخره نوردي زياد تفاوتي نداشت. بين كوهها بوديم كه بايد سكوت محض را اختيار مي كرديم چرا كه صدا مي پيچيد و چند برابر مي شد. از بخت بد من اين چند روز سرما خوردم و مجبور بودم عطسه كنم كه هر بار كه عطسه مي كردم سرم رابين اوركت ارتشي وپنهان مي كردم صدا را به اين طريق خفه كنم. از طرفي تشنگي به من فشار مي آورد. در محلي بين كوه بعد از مدتها پياده روي آبي نمايان شد. كه دو نفر بلوچي كه همراه من بودند سريع نوشيدند و حركت كردند. هوا هنوز تاريك بود و ما در منطقه اي بوديم كه نبايد كوچكترين صدائي مي كرديم. بعد از اينكه احساس كردم چند پارچ آب نوشيدم آماده حركت شدم كه ديدم كسي اطرافم نيست. حول شدم خوردم به سيم خوار دار و كتم به آن گير كرد. از طرفي حول اين بودم كه اين دو راهنما را گم نكنم و از طرفي نمي توانستم صدائئ در آورم و خوب هر چه بيشتر زور مي زدم بيشتر به سيم خوار دار گير مي كردم. بالاخره خودم را آزاد كردم و توانستم كه هر دو راهنما را پيدا كنم.  بالاخره به جائي رسيديم كه يكيشان گفت اينجا مرز ايران و پاكستان است مي تواني با ايران خداحافظي كني. گفتم خدا راشكر تمام شد و گير گشت نيفتاديم. گفت زياد خاطر جمع نباش چرا كه از اين به بعد بايد مواظب گشتيهاي پاكستاني باشيم كه از ايرانيها بد ترند.

بعد از اين مرحله انگار برعكس چند روز گذشته شد. چرا كه مدت كوتاهي در روز پياده رفتيم تا به چند كلبه كاهگلي رسيديم و از آنجا سوار بر وانتهاي لند كروز شديم كه شاسيهاي بلندتر از ماشينهاي معمولي داشتند. چند نفر ايراني هم بما زياد شدند كه كسي حرف نمي زد. من هنوز در شك اين چند روز پياده روي و اون سه ساعت شتر سواري بودم كه خوب طبعا تمام بدنم درد مي كرد. سرما خورده بودم و تشنگي و گرسنگي هم كم كم بيشتر بمن فشار مي آورد. مدتي با اين وانت بحالت سينه خيز جلو رفتيم. چرا كه اگر چه در ماشين بوديم ولي مي فهميدم كه طوري رانندگي مي كنند كه ديده نشوند. به نقطه اي رسيديم كه گفتند بچه ها محكم بشينيد. من هنوز در خماري بودم كه اين راهنما ها يا دلالان آدم براي ما چه نقشه اي دارند كه متوجه شدم كه با سرعتي بيشتر از ۱۷۰ كيلومتر در ساعت داريم در شن و ماسه حركت مي كنيم. البته بهتر از پياده روي بود. ولي تا به حال چنين چيزي نشنيده و نديده بودم و فكر نمي كردم كه ممكن باشد. فكر اينكه اگر با اين سرعت در ماسه چپ كند؟؟؟ گفتم اينها چرا اينقدر عجله دارند. كه گفتند عجله نيست اگر ديده شويم احتمال شليك گلوله خواهد داشت.

در اين راه چند بار از اين كلبه ها عوض كرديم و چند وانت. تا اينكه به چادر هاي بلوچي دامداران رسيديم. گروهي كه با هم در پشت وانت نشسته بوديم بداخل چادر رفتيم. خانم بلوچي براي ما در پياله چاي آورد با قند هاي كه مثل كله قند بود ولي به ساير حبه. در شروع نمي دانم هر كدام  چند تا پياله چاي خورديم ولي هر چه مي خورديم اين خانم براي ما چاي مي ريخت تا به حدي رسيد كه گفتم من دارم بالا مي آورم و از روي ادب نمي خواستيم روي ايشان را زمين بيندازيم . گفتم بچه ها با چاي بازي كنيد و يواش بخوريد تا راه حلي پيدا كنيم. راهنماي ما كه وارد چادر شد گفتم دستم به دامنت چكار كنيم اين خانم براي ما چاي نريزد و خوب نمي خواهيم بايشان و مهمان نوازيشان بي احترامي كنيم. گفت مسئله اي نيست اگر پياله را برعكس روي زمين بگزاريد يعني ديگر نمي خواهيد و بي احترامي هم نخواهد بود. در يك آن همه با هم پياله ها را برگردانديم.

تا به اولين شهر متمدن پاكستان برسيم چندين ماشين و چندين منزل عوض كرديم و هر بار چند نفري كم يا زياد مي شدند. در بين راه بود كه هر كس از چطور داستان ساختن و تحويل يو ان دادن صحبت مي كرد. من ساده هم كه فكر مي كردم بعد سه ماه رفتني هستم و احتياجي ندارم كه خودم را سياسي معرفي كنم. اصلا نمي دانستم سياست را با كدام سين مي نويسند. شايد هنوز هم نمي دانم. بهر حال جالب اينجا بود كه هر كس به هر گروهي نيز وابسته بود سعي مي كرد مار ا بسمت آن گروه تمايل دهد. داخل سياست نمي شوم. بهرحال وارد اولين شهر بظاهر با تمدن پاكستان شديم كه از هر چه دهاتهاي خود ما در ايران بدتر بود. وارد هتلي شديم كه براي اولين بار بعد از چند روز مي توانستيم حمامي بگيريم و لباس عوض كنيم. با يك خانواده جوان همراه شدم و با يك ون بسمت شهر كراچي راهي شديم. كه خوب اين شايد بهترين قسمت سفر ما بود. حداقل بوي تمدن مي داد و بيشتر بوي سفر مي داد تا قاچاقي قايم موشك بازي كردن. البته تازه داشت خيالمان از گشتهاي مرزي راحت مي شد كه فهميديم هنوز هيچ امنيتي از نظر پليس نيست . بعد از چند روز رانندگي بالاخره به كراچي رسيديم و در يك هتل مستقر شديم. براي اولين بار و شايد آخرين بار براي مدتي طولاني يك صبحانه مفصل خورديم و من كه مدتها بود ريشم را نزده بودم ريش را تراشيده و خوب با خوشهالي از آزادي نسبي كه پيدا كرده بوديم خانمها روسري ها را برداشته و من هم ركابي پوشيدم. برايم عجيب بود. كمي خجالت مي كشيدم. برايم ديدن خانمهاي ايراني بدون روسري عجيب بود. پوسترهاي فيلمهاي خارجي لباسهاي رنگي كه ديگر مانتو نبودند همه و همه براي چند روزي مارا به خود مشغول كردند. صبح كه رفتيم لابي هتل واقعا مزه مي داد كه مي توانستم از انگليسي استفاده كنم و كارمان را راه بيندازم. احساس غرور خاصي بمن دست داد كه توانستم به يك خانواده ايراني كمك كنم. اگر چه با صداي لرزاني كلمات را شكسته شكسته ادا كردم.

افتادن در گل لاي ننگ نيست، ننگ بر ان است كه در آن بماني.

آوازهاي سرزمين مادري ام

دلال بلوچي كه مرا تحويل مي گرفت بدنبالم آمد و همان كسي بود كه در زاهدان آخرين بار او را ديدم. وقتي حالم را پرسيد تازه يادم افتاد كه هنوز پاهايم درد مي كند و سر زانوهايم مي سوزد و بدتر از همه شتر سواري بود. هيجان مسائل سفر همه را از يادم برده بود.

به خانه دلال بلوچ رفتيم. مادر پيري كه نشسته بود مارا بگرمي پزيرا شد. و تنها چيزي كه از كلمات او ياد گرفتم " بلوچي نزانا" بود كه يعني بلوچي نمي فهمد. همان شب فهميدم كه اين آقا به ايران بر مي گردد و من نيز بايد دنبال هتل و ديگر ايراني هاي كراچي بگردم. فرداي آن شب بود كه با پسري ايراني تبار كه از فاميل هاي اين آقا بود آشنا شدم. كه به راحتي فارسي حرف مي زد ولي با لحجه اردو. او از من خواست كه با آنها مدتي بمانم. مدتي كه با او بودم كلي از پاكستان و مردم بلوچ ياد گرفتم. پسري كه حتي اسم اورا بياد نمي آورم هنوز مطمئن نبود كه تبعه كدام كشور را قبول كند. چون از دولت و جنگ بيزار بود و در عين حال نمي خواست در پاكستان بماند. البته بيشتر فاميل و مادرش اهل پاكستان بودند.

بهرحال خيلي زود در محله بلوچها معروف شدم چون تنها ايراني بودم كه پوست سفيد و هيكلي ورزشكار داشتم. و اكثرا مرا با جان رمبو مقايسه مي كردند.  يك ماهي با اين خانواده ماندم و ديگر جزوي از اين محله شده بودم شبها كنار ساحل مي رفتيم روزها بازي و كارهاي تفريحي. و هر روز هم كه مي گذشت از يو ان و رفتن به سوئد بيشتر نااميد مي شدم. و بالاخره فهميدم كه بقولي رودست خورده ايم و كسي با تخت روان راهي اروپا نمي شود مگر با يك چمدان پر پول.

يكروز كه در خيابانهاي كراچي مي رفتم هوس كردم كه دنبال يك دختر بگذارم و باصطلاح با او دوست شوم. و خوب قدرت انگليسي خودم را امتحان كنم. مدتها دنبال يكي افتادم كه خوب حاصل آن گم شدن در خيابانها بود. و وقتي برگشتم و داستان را براي بچها تعريف كردم فهميدم كه اينجا از ايران بنوعي بدتر است و دنبال دختر افتادن مجازات دارد.

يكي از بچه ها كه با من انگليسي خود را تقويت مي كرد و دليل دوستيمان هم همين بود. به من پيشنهاد دوستي با يك دختر را داد. كور از خدا چي مي خواست يك عصاي خوش دست. گفتم دوستي حرفي ندارد ولي چرا بمن چنين پيشنهادي مي كني؟ گفت اگر من بتو كمك كنم تو هم كمك كن كه يك دختر ايراني پيدا كنم و ازدواج كنم كه هم همسرم باشد و هم بتوانم بروم ايران. گفتم خدا بداد تو برسد. ما كه سفر حج نيامديم همه فراري هستيم و فكر نميكنم كه يك ايراني حاضر مي شد اينكار را بكند. بهرحال قبول كردم. به اين مي گن دوست دختر به شرط چاقو. ولي باز يك شرط ديگر هم داشت. و آن اينكه بايد چند جمله اردو ياد مي گرفتم چراكه اين خانم انگليسي هم نمي دانست. بهرحال سه روزي تا روز ملاقات باقي بود و همه خود را براي اين پيك نيك آماده مي كردند. البته من هنوز نمي دانستم كه چرا اينقدر تداراكات و نقشه مي كشند.

بايد ياد آور شوم كه تمامي اسامي كه در اين خاطرات نوشته شده ساختگي هستند . احمد پسري كه قول دختر پاكستاني را بمن داد و ما فقط انگليسي با هم صحبت مي كرديم شروع كرد و چند جمله اردو را با من تمرين كردن. كه هيچ موقع اين جمله را فراموش نمي كنم. براي سه روز طوطي وار اين جمله " مه آپكي سات دوستي كرنا چاتاهون " را تكرار كردم كه بالاخره آنرا حفظ كردم. روز موعود فرا رسيد. همه خود را بنوعي كه بيشتر به فيملهاي هندي شبيه بود آراستند البته منظورم پسرها بود. ياد آور شوم كه من فقط ايراني بودم. با وانتي راه افتاديم من كه از شادي و هيجان در پوست خود نمي گنجيدم گفتم پس دختر ها كجا هستند؟ احمد گفت صبر كن. سر هر چهار راهي يك دختر منتظر بود و به چهار راه كه مي رسيديم با اشاره بايد آنها مسيري را مي رفتند و سر چهار راه بعدي خانم را سوار مي كرديم. آنجا بود كه فهميدم كه اينكار براي فرار از كميته هاي منكرات پاكستان است. كه خوب اگر پليس مي گرفت داستاني رنگي با تلوزيون سياه سفيد توليد مي شد. خلاصه بعد از كلي جيمز باند بازي در آوردن چند تا دختر را سوار كرديم كه جالب اينجا بود كه انقدر كه از محله ايشان خارج مي شديم پوشش اسلامي برداشته مي شد. و ديگر ترسي از پليس وجود نداشت.

بيشتر با بشاشيت خاطر فكر و عمل كنيد تا احساس شادي و مسرت نمائيد ﴿ لينكلن﴾

شب ايراني

 

بعد از چند روز انتظار نوبت به دختري رسيد كه قرار بود با من آشنا شود. من حتي چند خط شعر اردو و انگليسي هم نوشته بودم كه براي او بخوانم كه خوب بهانه اي براي سر صحبت باز كردن بود. وقتي دختر خانم سوار شد پوشش كاملي را كه بر صورت داشت بر نداشت. گفتم فقط مال ما اينجوري در آمد يا مي خواهد براي من ناز كند؟ احمد گفت نه چون ترا نمي شناسد بر حسب احترام پوشش را بر نمي دارد. گفتم بخشكي شانس. حالا نمي شه همينطور معرفي كني كه پوشش را بردارد كه ببينم چه قيافه اي دارد؟ گفت نه بايد صبر كني. خلاصه بعد از مدتي رفتن بسمت بيرون شهر به منطقه ازاد رسيديم كه كس با ما كاري نداشت. كنار ساحل كه رسيديم هر كس زوج خود را برداشت و رفت طرفي. من رو به احمد كردم و گفتم خوب حالا چكار كنم؟ گفت هيچي ، برو جلو جمله اي را كه حفظ كردي را بگو و خودش خود بخود جور مي شود. من كه خجالت مي كشيدم گفتم تو برو پشت دختره بايست و به من بگو چكار كنم. خلاصه اينكه آماده شدم كه جمله اي را كه سه روز حفظ كرده بودم را برايش بگويم كه از حولم جمله يادم رفت. گفتم : مه ، مه، ... كه احمد به دادم رسيد و كلمه به كلمه جمله را گفت و من تكرار كردم. دختره هم زل زل منو نگاه مي كرد. گفتم الان مي كه عجب گيجي گيره من افتاده. بهر بدبختي بود جمله را تكرار كردم و در آخر با لبخندي ساده لوهانه منتظر جواب شدم. دختره يه نگاه به من كرد يه نگاه به احمد و گفت : نهي. گفتم احمد يعني چي؟ گفت يعني نه. گفتم يعني چي نهي . نهي نداريم. بهش بگو كه سه روزه من فقط دارم اين جمله را حفظ مي كنم. اقلا چهار تا جمله تحويلم مي داد . خلاصه هر كاري كرديم فايده نداشت. و بعدا فهميدم كه دختره با يك پسر ايراني بيرون مي رفته كه عازم سوئد شده و مي گفت نمي خوام دوباره دل ببندم كه تو هم بزاري بري. من هم بعد از اين توضيح از خير دوستي گذشتم و چون بعنوان يك خارجي بين بچه ها بودم شدم مركز سئوالات ايشان . و اين شد اولين تجربه زبان خارجي.

روزها مي گذشت و خبري از رفتن نبود.  و هر چه مي گذشت از سازمان ملل هم بيشتر نا اميد مي شدم. ولي زياد متوجه نبودم چون محيط برايم جديد بود اول زياد متوجه نبودم. و خوب با بچه ها بيرون مي رفتيم و هر روز چيزهاي جديد و عجيب تري مي ديدم. يادم نميره اولين باري كه رفتيم كنار درياچه. همه لباسها را كه در آوردند من از خجالت نمي تونستم لباسم رو در بيارم. يك ماهي گذشت. دلاي كه با من آمده بود از ايران برگشت و ديد كه من هنوز تو اين خانه موندم. توضيح دادم كه من با بچه هاي بلوچ اوخت پيدا كردم و دوست دارم اينجا بمونم تا كارم درست بشه. او مي گفت كه بايد بري و با ايراني هاي ديگه آشنا بشي و شايد آنها كمك كنند كه زود تر بري.

ادب مانند دشكچه بادي است كه اگر چه درونش تهي است ولي از شدت ضربان زندگي مي كاهد.

اعتماد به مارمولک 

بالاخره بعد از مدتي از آن خانه بيرون آمدم. و به توصيه يكي از بچه هاي بلوچ به خانه  ملائي رفتم. بقول اون مي گفت كه صاحب خانه آخوند است مي تواني باو اعتماد كني. چون 200 دلار آمريكا همراهم بود مي ترسيدم و نمي توانستم كه به كسي اعتماد كنم. آخوند بلوچ از من خواست كه وسايلم را ببرم و در خانه او مستقر شوم. روز اول گذشت و رفتار او با من مثل يك دوست صميمي بود. انگار كه سالهاست كه مرا مي شناسد. روز بعد به دنبال كارم رفتم و لي اميدي نمي ديدم. چند روزي آنجا بودم از ترس اينكه بي پول نشوم شب روز مربا با نان مي خوردم. يك روز كه به خانه آمدم ديدم آخوند صاحب خانه با چند نفر نشسته و تلوزيون نگاه مي كنند. من كه وارد شدم تلوزيون را بستند. من هم به اطاق خودم كه به اندازه يك تخت يك نفره بود رفتم.

در محله اي كه بودم يا همان محله بلوچي ها به من كه سفيد رنگ تر از محلي ها بودم  مي گفتند بچه انگليسي كه خوب چون نمي فهميدم ناراحت مي شدم.  البته همين مسخره كردنها و كنايه ها بود كه باعث شد. شبها شروع به ياد گرفتن اردو كنم.

 تا اينكه يك شب كه آمدم خانه ديدم قفل در با كليد باز شده. رفتم داخل و فهميدم كه يكي از 100 دلاري ها را برداشته اند. رفتم بيرون كه ببينم ردي مي توانم پيدا كنم كه ديدم تلوزيون هنوز روشن مانده و ويدئو داخل آن است. وقتي ويدو را راه انداختم فيلم سكسي راه افتاد. راستش از طرفي به هيجان آمدم چون فكر مي كردم كه چه چيزي را كشف كردم و لي وقتي ياد 100 دلاري و آخوند صاحب خانه افتادم حالم به هم مي خورد. رفتم و احمد را پيدا كردم و جريان را به او توضيح دادم. مرا پيش يكي از بزرگان محل برد و چون زبان نمي دانستم برايم رل مترجم را بازي كرد. شكايت من از صاحب خانه نتنها موضوع را بهتر نكرد همه چيز را خرابتر هم كرد. جناب آخوند شاكي شد و مرا از خانه بيرون كرد. و مرا به تهمت زدن به يك آخوند متهم كرد. و خوب وجود فيلم سكسي را هم رد كرد. مشخص بود كه خود آخونده پول را برداشته بود. چون قفل در را خودش بمن داده بود خودش هم آنرا باز كرده بود. و تعجبم از اين بود كه چرا فقط يكي از صد دلاري ها را برداشته بود.

شب كه شد رفتم هتل ، اتاق كه گرفتم رفتم محله ايراني ها فكر مي كردم كه چون همه هم درد هستيم حتما به من كمك مي كنند. چه اشتباهي.

با يكي از بچه ها دوست شدم و او خواست كه به اتاق ايشان بروم. و حتي گفت كه اگر چه پول يكشب هتل را داده ام آنرا بي خيال شوم. شب كه بچه ها از بيرون آمدند يكي يكي با من آشنا شدند. چه گروه آنتيكي. مثل يك گروه يا باند قاچاق. شب كه مي خواستم بخوابم گفتم  اول خودم را به خواب بزنم شايد چيزي دستگيرم بشود. اگر چه احساس گناه مي كردم كه دارم بر عليه اينها جاسوسي مي كنم. كساني كه به من جا داده اند. چيزي نگذشت كه خودم را به خواب زده بودم كه يكي از بچه ها گفت تازه وارد ساده لوحي گيرمون افتاده. دومي گفت چون تازه اومده حتما پول پله همراهشه. در همين صحبت ها بودند كه يكيشان گفت بگذار چك كنم و گفت بگزار جيبش را خالي كنيم. من از تجربه آخوندي كه داشتم كيفم را خالي كرده بودم و همه چيز را در شورتم پنهان كرده بودم. اون شب گذشت تا اينكه فردايش با دو تا برادر آشنا شدم كه از اردوي كه صحبت مي كردند معلوم بود كه مدتهاست كه در پاكستان زندگي مي كنند. شبها با هم بيرون مي رفتيم و تا ديروقت مي گشتيم. چون مي دانستم كه وقتي برگرديم مي خواهند جيبم را خالي كنند. اين دو برادر يا داريوش و كورش سالها بود كه در پاكستان الاف بودند. و كاري نبود كه نكرده باشند. البته اين مسئله همان شب مشخص نشد. در اين ميان با پسر ديگري آشنا شدم كه رضا نام داشت و اهل اصفهان بود. جالب اينجا بود كه اردوئي دست پا شكسته ولي با لهجه اصفهاني صحبت مي كرد. او كمي از اين دو برادر براي من گفت ولي با احتياط.

انسان آنقدريكه از فكر حوادث آينده ناراحت مي شود از خود آن حوادث در زحمت نيست

بالاي شهر، پايين شهر

 

 يكشب همگي رفته بوديم بيرون و خيابان گردي مي كرديم كه كنار باغ زيبائي رسيديم. من روي يكي از نيمكت ها دراز كشيدم  و خوابم برد. تا اينكه ديدم يكي منو بزبون پاكستاني صدا مي كنه. بلند شدم ديدم از بچه ها خبري نيست ولي دو تا پليس پاكستاني بالاي سرم ايستادند. از من پرسيدند كه اينجا چكار مي كنم . وقتي فهميدند كه ايراني هستم گفتند بايد با ما بيايي. شنديده بودم كه اگر گير پليس پاكستان بيفتي تيكه بزرگت گوشته و لي اون موقع شب چاره اي نداشتم و از بچه ها هم خبري نبود. نميدونم كه بچه ها چرا مرا بحال خودم ول كرده و رفته بودند. خلاصه بآنها به پاسگاه پليس رفتم ،سرواني شيفت شب گفت مي دانستي كجا خوابيده بودي، من هم كه خوش مزگيم گل كرده بود گفتم بله روي نيمكت. اخمهايش را در هم كرد و گفت روبري سفارت آمريكا چكار مي كردي؟ گفتم به گاوم زائيده، گفتم جناب سروان نمي دانستم كه سفارت بوده و خوب چون خسته بودم خوابم برد. گفت تا فردا مي روي زندان تا برگه سازمان ملل را ببينيم و اگر درست بود آزاد مي شوي. من كه به عمرم كلمه پليس و زندان بگوشم نخورده بود. حالا يكدفه راهي زندان مي شدم. البته خدمت كميته خودمان بارها رسيده بودم و حتي چنيدن بار مجانا سرم را برايم تراشيده بودند. ولي اون پليس حساب نمي آمد. در ايران اگر كسي گير كميته مي افتاد جزو مي رفت جزو با دل جرات ها و احترامش بيشتر مي شد. و خوب بچه ها از روي اتحادي كه با هم داشتند بيشتر او را تحويل مي گرفتند. ولي پليس پاكستان داستان ديگري داشت.

ناگفته نماند كه مدتي بود كه مردم پاكستان و بعضي از خارجي ها بر عليه آمريكا تظاهرات مي كردند براي همين بودند من جلوي سفارت كمي مشكوك بنظر مي آمد. بعد از كم كاغذ بازي كه من سر در نيآوردم يعني چه راهي يكي از اتاق ها شدم. البته زندان نبود ولي كنارم ميله هاي زندان را مي ديدم.

 نمي دانم چرا همه چيز را با جك هاي كه شنيده بودم مقايسه مي كردم. مثلا وقتي روي نيمكت نشستم و خودم خودم را فحش مي دادم صدائي آشنا گفت ا آقا شما ايراني هستين؟ يكدفعه ياده جوك ميمونه در باغ وحش افتادم. و خندم گرفت.

 گفتم: بله چطور. گفت جرمت چيه؟ گفتم هيچي خوابم برده بود آوردنم اينجا. و مي ترسم كه بر گردوننم ايران گفت نه بابا اگر مي خواستند كاري بكنند اينجور روي نيمكت و بيرون از سلول ولت نمي كردند.

 گفتم: شما چكار كرديد؟ گفت هيچي و با لحجه لاتي ادامه داد والا چي بگم با راننده تاكسي دعوام شد. دماغش رو بريدم و گذاشتم كف دستش. من ساده هم گفتم نه راستش رو بگين. گفت بجون شما راست ميگم. آره راست مي گفت.

 واقعا تو دعوا با چاقو دماغ يارو را بريده بود.

بهرحال، بعد از چند ساعت جناب سروان دوباره مرا خواست و گفت كه آزادي كه بروي. ولي اينبار جلوي سفارت نبينمت.

با عجله برگشتم و به بچه ها گفتم كه چرا مرا بحال خودم رها كردند و انگار نه انگار كه من رفتم ايستگاه پليس. برايشان عادي بود. گفت اينجا اين مسئله عادي شده. همين كه ولت كردند كلاتو بنداز هوا.

فرداي آنروز با داريوش كه بيشتر رفيق شده بودم و خوب بخاطر تجربه و زبان خوبي كه داشت از آن هتل آمديم بيرون. در اين چند روز اين دو برادر مرا متقاعدم كردند كه منتظر سازمان ملل شدن بيخود است و خودم بايد كاري بكنم. چون پولي نداشتم كه بدلال بدهم بابا جان هم كه گفته بود اگر ناراحتي برگرد. گفتم راه سوم سراغ داريد گفتند رفتن به هند است كه ما داريم روي آن كار مي كنيم. داريوش برادرش را دست من سپرد كه به رضا به  لاهور بروند و تحقيقاتي بكند رضا كه زياد به اين دو برادر اعتماد نداشت گفت كه من از طرف خودم و تو به لاهور مي روم كه كلكي دي كار ايشان نباشد . كوروش و رضا به لاهور رفتند و من و داريوش كه بيشتر به بچه اي خلافكار شبيه بود و  مغذي تو خالي، به هتلي رفتيم كه واقعا ارزان بود. ولي بيشتر از نيم ساعت نتوانستيم روي تخت بخوابيم. ساس ها چنان به جان ما افتادند كه خود بخود فرار كرديم.

داريوش گفت من راه بهتري سراغ دارم. تخت هاي شش روپيه اي معروف كراچي. مي توانيم روز آنها بخوابيم تا كوروش بما زنگ بزند. كه خوب بظاهر يكي دو روز بيشتر نبود.

تخت هاي شش روپيها اي مثل همان تختهاي كنار رودخانه كوهاي دربند بودند. كه بايد دشك را جدا كرايه مي كردي و تختي را انتخاب و روي آن مي خوابيدي با اين تفاوت كه اين تختها در كنار خيابان و بين كاميونهاي باربري بودند. من از ترس اينكه جيبم را ايرانيها در اتاق هتل نزنند اين راه  را انتخاب كردم. در ضمن اينكه پولي هم نداشتم كه بخواهم هتل بگيرم.و خوب قول داده بودم كه از خانواده هم كمك نگيرم. بالاخره اين هم خودش بقولي تجربه اي بود. شبها از زور صداي كاميون ها نمي توانستي بخوابي براي همين بايد صبر مي كرديم ساعت 11 يا 12 شب اين تخت ها را بگيريم كه صدا و دود گازوئيل نباشد. وقتي پول را ميدادي دوتا لحاف مي گرفتي كه از زور رطوبت و كثافت قطر آنها از 5 سانت به 15 سانت يا بيشتر رسيده بودند و از زور سنگيني بايد بزور آنرا بروي خودمان مي كشيديم. شب اول كه خوابم نبرد و تا چشمانم بسته شد صدا و بوي گازوئيل كاميونها ما را از خواب بيدار كردند. شب دوم هم دوباره بسراغ تخت ها رفتيم ولي صبح كه بيدار شدم تمام صورت و لب و گردنم باد كرده بود. كوروش هم وضع بهتري از من نداشت. و لي چون سنش خيلي پايين بود و فكر مي كردم كه برادرش اورا به من سپرده احساس مي كردم كه بايد مواظب او هم باشم. و خوب از طرفي من هم به او وابسته بودم. بقولي دشمن دشمن تو دوست توست. و داريوش در آن زمان اين حكم را داشت. اگر چه بهمان سرعت اين براي من ثابت نشد. به هر حال چون اميد رفتن به لاهور و هند را داشتم و فكر مي كردم اين فقط چند روز بيشتر نيست زياد ناراحت نبودم. شب سوم بود كه خبر از لاهور رسيد ,و قرار شد كه به لاهور برويم.

چون بيد خم شو و چوت بلوط ايستادگي كن.

صداي سخن عشق

اگر چه در  يك منطقه خوب كراچي كار ي پيداكرده بودم و حدود 100 روپي در روز در مي آوردم ولي دلم نبود كه آنجا بمانم. اصلا براي كار كردن در پاكستان يا كراچي نيامده بودم. و مسائل دور برم بيشتر آزارم مي داد. سعي مي كردم كه به اصطلاح درد غربت يا دوري از خانه به اين زودي گريبانم را نگيرد ولي بخواهي نخواهي بايد شروع مي شد. بچه هاي سر كار كه پاكي (پاكستاني )  بودندخيلي با من خوب بودند و سعي مي كردند كه با من درد و دل كنند. ولي وقتي فكرت ناراحت است فرقي نمي كند. البته من فكرم براي غربت يا مسائلي از اين قبيل نارحت نبود، اينكه آمده بودم كه راهي اروپا شوم نه در كشوري 10 برابر پايين تر از خودمان زندگي كنم. بي تكليفي و بدون برنامه بودن بيشتر آزارم مي داد تا غربت و دوري از خانواده. تضاد اجتماعي و فرهنگي در اين كشور بيداد مي كند. از طرفي بادختر صحبت كردن بدتر از ايران جرم دارد و اگر ترا با يك دختر بگيرند خانواده هر دو طرف را فراخوانده و حتي عكستان در روزنامه هم چاپ مي شود و خوب جرايم ثانوي و از طرفي فيلم سوپر در ويدئو كلاپ ها آزاد است. اسلام و آمريكا با هم مخلوط شده و آبگوشتي درست كرده اند كه هر چقدر گرسنه هم كه باشي نمي تواني آنرا پايين دهي. مسخره ترين آن موتور هاي وسپايي بود كه هر كدام يك استريو به همراه داشتند و ناگهان وسط نيمه شب از كوچه و خيابان رد مي شدند و آهنگي بلوچي را با صداي بلند پخش مي كردند. نشانه مسلمان بودن ادرار كردن نشسته آنهم در كنار پياده رو و در انزار عموم بود. يا غذا خوردن با دست و اگر تقاضاي قاشق يا چنگال مي كردي ترا نامسلمان مي خواندند.  خلاصه اينكه فرهنگ انگليسي كه چندين سال پيش با اين جماعت تحميل شده بود و حالا با فرهنگ آمريكايي و خوب ادغام اجباري با اسلام. خلاصه اينكه آش كشك خاله بود با اين تفاوت كه خاله جان آشپزي نميدانست.

جالب اينجا بود كه ايرانيها هر كاري مي كردند كه از كراچي بيرون بروند. و خوب كساني هم كه ديگر اوضاعشان را قبول كرده بودند همانجا ماندگار شده بودند. مثل 300 روسپي كه در آن موقع بصورت ثبت شده و رسمي كار مي كردند كه براي من قابل قبول نبود. چون نمي توانستم قبول كنم كه زن ايراني دست به چنين كارهاي بزند. بگزريم. گروهي مسيحي شده بودند. وقتي اين گروه را ديدم و تمايلم را به مسيحي شدن نشان دادم. سركرده اين گروه كه خود را جزب الله هي مسيحي ها معرفي مي كرد يا  خوب كاسه داغ تر از آش مي گفت مسيحي شدن با اين آساني نيست. گفتم مثلا چكار بايد كرد. مي گفت مثلا من خودم تمام انجيل را حفظ هستم . گفتم تا بحال قرآن را خوانده اي؟ گفت نه بابا تا مسيحيت هست چرا قرآن . من كه به رگ مسلمانيم بر خورده بود مدتي از اسلام حمايت كردم و ديدم كه بدون اينكه خودم بخواهم شدم يك بچه مسلمان. و مسلما بحث با اين بابا فايده اي نداشت. كوتاه فكري كه براي فرار از دولت مسيحيت را بهانه كرده بود و منت سر مسيح مي گذاشت. و بقولي سر خدا داشت كلاه مي گذاشت.

سفر با داريوش كه من بيشتر رل مادر را برايش داشتم خال از ماجرا نبود كمي از قطار را دزدكي سوار شديم و كمي پول داديم و چه سفر طولاني و در اين حال جالبي بود. براي من كه اولين بار بود از كراچي خارج مي شدم و خوب بهانه اي بود كه طول كشور پاكستان را هم ببينم.

به لاهور كه رسيديم رضا و كوروش آمدند. و آنجا بود كه با دلي پر از داريوش شروع به شكايت به رضا كردم. كه در اين مدت كوتاه داريوش چه بلاهايي سرم آورده.

رضا هم 9 ماه بود به پاكستان آمده بود و كمي از من بيشتر تجربه داشت از كوروش شكايت مي كرد و آنجا بود كه بيشتر از اين دو فهميدم. اين دو برادر شهر لاهور را به لجن كشيده بودند و عموئي در لاهور داشتند كه مهندس آرشيتكت كه خانمي پاكستاني داشت. به ظاهر هر دو فهميده به نظر مي آمدند البته از برداشتي كه از اين دو برادر پيدا كرده بودم انتظار كمتري داشتم. چند روزي از روي تعارف پذيراي ما شدند. چرا كه اين عمو و خانمش هم فكر مي كردند كه ما هم مثل اين دو برادر خلاف هستيم. بعد كه فهميدند من و رضا طعمه اي بيش نيستيم رفتارشان با ما عوض شد. من بتوصيه زن عمو در جائي كاري پيدا كردم كه همين باعث شد كه با صاحب كار و بچه هاي سر كار رفاقت صميمي بوجود بياورم. و چند روز بعد از اقامتمان كه زن عمو عذر من را خواست. و از آن به بعد بود كه چهره اصلي اين خانواده هم نمايان شد. البته نه اين تعريف را بر نمك نشناسي تلقي كنيد. ولي اينجا اگر ايران بود و ما در شرايط عادي بوديم شايد ولي زمان ثابت كرد كه آن چند روز محبت فقط از روي سواستفاده بود.

كار خوب آنست كه رنگ غم از چهره اي بزدائيد و تبسمي از شادي در آن ظاهر كنيد﴿حضرت محمد﴾

 خيلي سريع با يكي از بچه هاي سر كار بنام جان صميمي شدم و آنهم بخاطر مقدار كمي انگليسي بود كه مي دانست و خيلي سريع خوش قلبي او و محبتش باعث شد كه به او اعتماد كنم مخصوصا كه مسيحي نيز بود. ياد آور شوم كه به تنها كسي كه در پاكستان نمي توانستي اعتماد كني مسلمانان اين كشور بود. اگر حضرتي مقدس هم كه بودي با تو مثل بلال حبشي رفتار مي كردند. مخصوصا كه ما سفيد هم بوديم. بلال حبشي سفيد پوست ؟

جان برايم جائي موقت پيدا كرد. رفته رفته رفتن به هند تبديل به يك آرزو و داستان شد و به توصيه جان ديگر از اين مسئله هم صحبتي نمي كرديم كه مبادا پليس پاكستان مرا را بعنوان جاسوس دستگير نكند. ولي به جان گفته بودم كه هر طور شده من بايد به هند بروم.

 رضا از زور بيچارگي و به اميد اينكه عمو به او كمك كند كه به هند برود در خانه زن عمو شروع به كار بچه داري و خانه داري كرد. كه در عوض جاي خواب و خوراك به او مي دادند. آنجا بود كه فهميدم داستان هند همه تو خالي بوده و دو برادر كه فكر مي كردند من و رضا پول همراه داريم ما را به لاهور آوردند كه جيبمان را خالي كنند. كم كم هر دو برادر متواري شدند و ديگر خبري از آنها نشد. كه خوب هر چه كه مي گذشت بيشتر متوجه كثافت كاريهاي آنها مي شديم كه احتياجي به نوشتن آنها نيست. كم كم رابطه ام با رضا هم سرد شد. او خوب مسلما فقط به خودش فكر مي كرد و ترس اينكه زن عمو او را از خانه بيرون كند. تمام كارهاي خانه به او واگذار شده بود از بچه داري و كهنه شوري تا كارهاي خريد و جارو و غيره. عمو و زن عمو رفتارشان كاملا عوض شد و آخر سريها ديگر مي گفتند كه من به خانه آنها هم نروم. بهرحال نوكر و كلفتي مفت گيرشان افتاده بود كه فكر مي كردند شايد من بخواهم او را از آن خانه بيرون بياورم.

در مدتي كه با جان آشنا شدم، چند خانه عوض كردم كه خوب يكي از يكي بد تر بود. پول ناچيزي از كار كردن كه خوب به آن كار هم نمي شد گفت بمن مي رسيد. هر جا كه مي رفتم كار كنم مرا بعنوان موش آزمايشگاهي استفاده مي كردند و فقط بعنوان نمايش در آنجا بودم. كه صاحب كار به بقيه بگويد كه يك انگليسي براي من كار مي كند. در اين ميان بود كه چون جان بيشتر با من آشنا شد مرا به محل كار خودش برد و در آنجا بيشتر با پاكي ها مخلوط شدم. روزها مي گذشت و خبري از هند نبود و ديگر رضا و دو برادر را هم نمي ديدم. البته دو برادر به كراچي برگشته بودند. و رضا همچنان در خانه زن عمو بيگاري مي داد.

هر چه مي گذشت روز ها سخت تر و سخت تر مي شد. هر روز فقط به اين فكر مي كردم كه صبح چي بخورم و بعد از آن بفكر اين بودم كه ناهار يا شام چكار كنم. از تمام اينها گذشته هر روز لاغر تر مي شدم و موقعيتي براي ورزش كردن هم نداشتم. در كراچي همه مرا رمبو صدا مي كردند و هر كس در كنارم مي ايستاد بازويم را مي گرفت و مي گفت جان رمبو. ولي كم كم از زور مشكلات و گرسنگي لاغر تر و لاغر تر مي شدم. دلم شايد براي سنگ و ميل هاي زورخانه بيشتر تنگ شده بود تا هر چيز ديگر.

وقتي در چنين موقعيتي قرار مي گيري كوچكترين مشكلي كه شايد در زندگي عادي از كنار آن رد مي شدي در اينجا بعنوان يك مشكل بزرگ تلقي مي شود. روزي كه مجبور شدم براي كشيدن دندان به يك كلينيك مجاني بروم. آنهم در لاهور. فكر مي كردم كه دنيا به آخر رسيده. خدا و پيغمبر را بد و بيراه مي گفتم و اينكه اين چه وقت دندان خراب شدن است. من كه تا به حال در ايران دكتر عادي نرفته بودم . اينجا بخاطر نخوردن غذا و غذاهاي ناجور راهي بيمارستان شدم و سرم به من وصل كردند و قتي بهوش آمدم جان دلداريم مي داد و مي گفت اين مسئله اي عاديست. گفتم خدا پدرتو بيامرزه شايد براي شما عادي باشد و لي براي من عادي نيست.

بشير ، صاحب دكاني كه در آنجا  ظاهرا كار مي كردم ولي خوب فقط نشسته بودم و تقريبا حكم مجسمه اي در موزه را داشتم، مرد خوبي بود. او زبان پنجابي محلي صحبت مي كرد كه اصلا نمي فهميدم كه چه مي گويد ولي صورت او و لبخندهايش در آن صورت سياه چرده ولي بشاش هميشه نشان مي داد كه مردي خالص است. بيشتر كساني كه به اين دكان مي آمدند مسيحي بودند.

 جان با انگليسي ناقصش بين من و بقيه رل مترجم را داشت و سعي مي كرد كه فارسي هم ياد بگيرد. البته اين فارسي به همان لغات ناسزا محدود شد كه آنها را هم براي خود من استفاده مي كرد. ولي براي همين هم بيشتر با هم اخت پيدا كرديم. هر كس سعي مي كرد كمي اردو به من ياد بدهد. هيچ وقت پسر كوچكي را كه به مغازه مي آمد را فراموش نمي كنم. ايكاش بعضي اسامي از جمله اسم اين كودك خردسال يا حتي بعضي از صورت ها را مي توانستم بخاطر بيآورم. زندگي چه بازيهاي جالبي با انسان مي كند كساني در زندگي شما مي آيند كه آرزو مي كنيد كه همه چيز آنها را فراموش كنيد و كساني كه آرزو مي كنيد حتي براي يك لحظه هم كه شده بتوانيد يك بار ديگر آنها را ببينيد. اين شخص از آن جمله بود كه ايكاش مي دانستم اسم او چيست و با اين جماعت چه نسبتي داشت و يا در مورد من چه فكر مي كرد. در اين مدت با كساني آشنا شدم كه حتي فرصت خدا حافظي از آنها را نداشتم.

مرا كه مي ديد مي آمد و در كنارم مي نشست. يكروز به جان گفت كه برايش ترجمه كند. فكر مي كنم حدود 7 سال داشت. جان مي گفت كه پسرك خواسته كه او را بعنوان برادر كوچكش بدانم. و مي خواست كمك كند كه زبان را بياموزم. بدبختي اينجا بود كه در ايالتي كه ما بوديم يا ايالت پنجاب همه پنجابي صحبت مي كردند نه اردو. و مشكل بود كه اردو را ياد بگيري. مثل اينكه بخواهي فارسي را در تبريز ياد بگيري. با اين تفاوت كه اكثر تبريزي ها فارسي مي دانند ولي اين مردم اردو يا انگليسي نمي دانستند. عصر ها كه مي شد اين پسر كوچك در كنارم مي نشست و چون همديگر را نمي فهميديم با اشاره سعي مي كرد زبان يادم بدهد. دستم را بلند مي كرد و به اردو مي گفت: دست. پايم را نشان مي داد و مي گفت پا و بهمين ترتيب. بعد از چند بگو مگو با بچه هاي محل بود كه فهميدم كه مرا مسخره مي كنند. بعد از آنروز بر آن شدم كه زبان اردو را ياد بگيرم و اجازه ندهم كه من و ايراني بودنم را مسخره كنند. جان مي گفت از حرفشان ناراحت نشو و چون تو خارجي هستي برايشان جالب است و بيشتر اينها بي منظور كلمات را مي گويند و تو بخاطر فرهنگي كه داريد آنرا شخصي برداشت مي كني. بهر حال فرقي نمي كرد چون همين باعث شد كه در عرض دو ماه اردو را ياد بگيرم كه خوب خيلي از مسائلم را حل مي كرد. كم كم بچه ها را مي فهميدم. و اگر مسخره مي كردند و يا جدي چيزي را مي گفتند مي توانستم جوابشان را بدهم. يكي از اولين كلماتي كه با فرهنگ ما جور در نمي آمد و ياد گرفتم. اين بود كه روزي با رضا كه مي رفتيم يكي از اين پاكي ها برگشت گفت: خريته؟ من ناراحت شدم گفتم خر باباته مرتيكه چرا فحش مي دي. رضا گفت نه بابا منظورش اينكه كه حالت خوبه.

خدمت به خلق وظيفه نيست، نوعي لذت است زيرا به سلامتي و خوشي شما مي افزايد ﴿ ارسطو﴾

پسران مهتاب

شنيده بودم كه لاهور مركز بچه هاي بهائي است ولي هنوز فرصتي نكرده بودم كه با آنها آشنا شوم. اولين بار با بابک و منوچهر آشنا شدم. كه بابک بچه مسلمان بود و با منوچهر با هم از ايران آمده بودند. بچه هاي بهائي از مذاهب ديگر مخصوصا مسلمان كسي را به جمع خود قبول نمي كردند كه خوب اين دستوري از دفتر لجنه يا مركز مذهبي آنها بود كه اولش نمي فهميدم كه چرا و برايم مشكل بود ولي بعدها فهميدم بخاطر مشكلاتي است كه دولت ايران  و مسلمان بودن و نبودن برايشان ايجاد مي كند از اين مسئله پيروي مي كنند.جالب اينجا بود كه اگر چه در محله مسيحي نشين زندگي مي كرديم هيچ وقت تا قبل از انقلاب و مخصوصا حالا در خارج از كشور فرقي بين اديان احساس نكرده بودم. فكر مي كردم همه ما انسان هستيم. حتي يكبار به دوستان مسيحيم بعنوان موجودي از كرات ديگر نگاه نكرده بودم . بعد از انقلاب و حالا در خارج از كشور احساس مي كردم كه مذهب فقط بهانه اي است كه ما را از هم جرا كند. بهانه اي كه آزادانه بهم خيانيت كنيم و همديگر را آزار دهيم. من كه تا بحال فرقي بين انسانها احساس نمي كردم يكباره جدائي را بين افراد مي ديدم. بين پاكي ها و يا ايراني ها . اينجا تنها جائي بود كه افراد اول با مذهب شناخته مي شدند و بعد مسائل نژادي ديگر. شايد براي شما كه اين مطالب را مي خوانيد درك اين مسئله مشكل باشد و با افكار مذهبي كه در بطن ذهن خود انباشته ايد خيلي سريع مرا مورد تجزيه و تحليل قرار دهيد. ولي واقعيت هميشه رنگ خود را دارد. هيچ وقت با سياست ميانه خوبي نداشتم و هنوز هم ندارم. چون همانطور كه گفته اند سياست پدر و مادر ندارد و خوب پدر و مادر من و امثال من را هم از ما گرفت. ولي مذهب؟ خانواده ام مذهبي نبودند ولي خدا را قبول داريم.

 از حق هم كه نگذريم ميانه ام با خدا يك جورائي خوبه و هميشه يك جوري دستم را گرفته . بقول يكي از معلم ديني ها مي گفت دزد سر گردنه هم خدا جوست. براي همين قبول اينكه چرا بايد باسم خدا سر بنده را كلاه گذاشت؟ اين مسئله را هنوز كه هنوز است نتوانستم بفهمم. بگذريم نمي خواهم وارد سياست يا مذهب شوم.

بچه هاي بهائي مرا بخاطر منوچهر و بابک بميان خود پذيرفتند حلقه دوستيمان صميمي تر و محكمتر شد.

 اولين بار كه به خانه اشان رفتم مثل بچه هاي خوب همه نشسته بودند. برايم كمي عجيب بود. مي دانستم كه كاسه اي زير نيم كاسه هست. چاي آوردند و صحبت ها از اين در آن در شروع شد. اين بچه ها هر كدام بيشتر از يكسال بود كه اينجا بودند. همه مدت اقامت را با سربازي مقايسه مي كردند و اينكه كي آشخور است و كي مرحله آشخوري را گذرانده. و خوب من جزو آشخورها بود. در ميان صحبت بوديم كه ديدم نوار ايراني گذاشتند. بين آهنگها بود كه آهنگ غمگيني از داريوش گذاشتند و اتاق ساكت شد. گفتم شما منتظر چيز يا كسي هستيد؟ يا ياد عشقهايتان افتاديد.

 منوچهر با نيشخندي گفت: نه بابا منظوري نداريم. آهنگ كه تمام شد. همه هورا كشيدند

 گفتم: چي شده. گفتند معلوم است كه دل سنگي داري گفتم چرا؟

 بابک گفت: هر كس كه تازه مي آيد ما برايش آهنگ داريوش مي گزاريم كه ببينيم چقدر طول مي كشد كه به گريه بيفتد. گفتم بابا دمتون گرم ، من و گريه.

فهميدم كه قصد بدي نداشتند. فقط تستي بود كه من از آن قبول شدم.

گفتم: شما نامه نوشتن هايتان چطور است؟

منوچهر با خنده اي گفت: اي بابا اولش كه ميآيي به زمين زمان نامه مي دي و از همه چي تعريف مي كني ولي بعد از مدتي حتي به پدر و مادرت هم زورت ميآد نامه بدي. و خوب به حدي ميرسه كه ديگه پول تمبر نداري كه نامه بدي.

 باورم نمي شد. گفتم نه من خيلي از نوشتن خوشم مي آيد و در ضمن انگار خودم را موظف مي دانستم كه به خانواده ام نامه بدهم.

پرسيدم كه: چطور مي توانيد كه به خانواده فكر نكنيد يا اينكه دل تنگ نشويد؟

 بابک با چهره اي زيركانه و كمي به مسخره گي گفت: وقتي چايت به كافي تبديل شد و نامه هايت از ده تا در ماه به يكي در سال رسيد و بجاي بله هي گفتي اوكي ok   خود به خود عادت مي كني كه چطور تنهايي و غربت را تحمل كني.

 هيچ وقت نخواستم اين حرف ها را باور كنم. ولي واقعيت محض بودند. در جواب گفتم : من كه فكر نمي كنم بتونم چاي دم كردن خودمون را با نسكافه عوض كنم. حالا شايد سرم شلوغ بشه و نامه دير بدير بنويسم.

گفتم نامه: هيچ وقت يادم نمي رود چند ماه اول مادرم به عالم و آدم گفته بود كه رفتم سربازي. خوب چند ماه اول مرخصي را هم بعناوین مختلف پنهان كرد تا اينكه بدلايلي نتوانست اين سربازي بدون مرخصي را پنهان كند. و براي حفظ آبرو به همه گفت كه من رفتم هلند كه ادامه تحصيل بدهم. هر نامه كه مي آمد بيشتر آزارم مي داد چون در ايران فكر مي كردند كه من با تخت روان راهي هلند شده ام و نمي دانستند كه در پاكستان دارم با روزهاي زندگيم يك قول دو قول بازي مي كنم.

 تا اينكه به اسرار فاميل نامه اي از يكي از نزديكان برايم رسيد. كه خوب چكار مي كني  و اينكه از هلند برايمان بگو و تعارفات اضافي كه چاشني نامه مي شد.چند مرتبه اول بصورت پيغام جواب نامه ها را دادم كه مي دانستم مادرم از پست ايران بدتر است و پيغام ها را كنترل مي كند و هيچ كدام مطالب بخاطر حفظ آبرو و ظاهر به دست فاميل نمي رسد. تا اينكه اين پيغام ها ايشان را راضي نكردند و مادرم اسرار داشت كه چند خط برايشان بنويسم.

 با بابک كه خوب بيشتر در اين كارها تجربه داشت صحبت كردم و گفتم كه مي خواهم نشان دهم كه در هلند هستم. بابک ساده تر از من گفت كه در هلند از كاغذ هاي مخصوص نامه استفاده مي كنند و اگر در كاغذ معمولي بنويسي مي فهمند كه جريان چيست. كلي دنبال كاغذ گشتيم تا اينكه روزي كه از زور گرما به لابي هتلي رفته بوديم چشمم به كاغذهاي زير گلدان افتاد. بعد از مشورت و همه پرسي با بچه ها بر اين شدم كه نامه را روي اين كاغذ های زیر گلدانی بنويسيم كه نشان دهد ما در اروپا هستيم. مشكل اول تقريبا حل شد. با چه بدبختي كاغذ ها را از زير گلدان ها كش رفتيم كه نفهمند بماند. بعد از تهيه كاغذ ها مشكل بزرگتر شد. از من خواسته بودند كه از موقعيتم در هلند بنويسم. اينجا بود كه هر چه خدا را صدا كردم مثل اينكه سرش شلوغ بود.

گفتم: بابک تا حالا هلند بودي.

 گفت: بله چندين بار روي نقشه و قتی در دبیرستان بودیم با بچه ها رفتیم و آمدیم.

 با هر كس مشورت كرديم كسي نتوانست كمكي كند. مشكل بتواني از موقعيت هلند بنويسي در حالي كه در اوج بدبختي در پاكستان زندگي مي كني. بابک چون بستني دوست داشت گفت بنويش بستني هاي باهالي داره و ما هر روز بجاي نهار و شام بستني مي خوريم. جاي همه تان را هم در هلند خالي مي كنيم. با ناراحتي تمام نامه را با مطا لبي از اين قبيل پر كرديم و فرستاديم.

كه ديدم دفعه بعد نامه پر ملات تر آمده و بيشتر توضيح مي خواهند نار احت كننده تر از همه اين بود كه به شوخي يا جدي از انواع نوع و طعم بستني ها پرسيده بودند. من كه احساس گناه بجاي خود ناراحتم مي كرد كه دارم چرت و پرت به دروغ مي نويسم و خوب اين بخاطر خوشحال كردن مادرم بود. خودم بيشتر ناراحت مي شدم. كه بايد با موقعيتي كه داشتم بزور موقعيتي را كه از آن خبر نداشتم را تصور مي كردم. براي همين برايشان نوشتم كه چون درسهايم زياد شده ديگر وقت نامه نوشتن هم ندارم. و همان شد كه رابطه من با خانواده هم قطع شد. و از آن به بعد از الطاف بيدريغ بستگان هم بي بهره ماندم. كه آنهم آزار بيشتر روحي از طرف ايشان بود.و هنوز كه هنوز است رابطه اي با ايشان ندارم.

بگذريم، با اينكه با بچه ها دوستي نزديكي برقرار كرده بودم  ولي هنوز نمي توانستم كه با آنها هم خانه شوم فقط در سطح دوستي. دوستي ما هر روز قوي تر مي شد. به حدي كه هر سه تصميم به فرار از پاكستان گرفتيم و نقشه هاي آنچناني مي كشيديم. نقشه هايي مثل زير قطار را گرفتن و از مرز رد شدن ، مثل اينكه فيلم هاي هندي روي ما هم اثر گذاشته بود. كم كم در همين مدت كوتاه بودن در پاكستان و ياد گرفتن زبان رل مترجم رابراي بچه هاي ايراني پيدا كردم.

روز ها يا نقشه براي فرار مي كشيديم يا دنبال كار هاي آنچناني مي گشتيم. هيچ موقع دو روز كار كردن در رستوران كباب افغاني را فراموش نمي كنم. تقريبا نيمه لخت بوديم و نمي دانم ما ضرف ها را مي شستيم يا ضرفها ما را. هر سه از زور گرما كاملا خيس عرق بوديم و شر شر عرق مي ريختيم گرماي هواو كنار تنور نان بودن و خوب كباب بهم زدن هر سه آدم را ديوانه مي كرد. ولي آخر روز كه چند سيخ كباب افغاني بيشتر از هر چيزي مزه مي داد. مخصوصا بعد از چند روز گرسنگي كشيدن . سه نفري هر چيزي كه گيرمان مي آمد مي آورديم و تقسيم مي كرديم.

 يك روز كه مشتي برنج و ناني پيدا كردم رفتم خانه منوچهر، كه ديدم بچه ها از گرسنگي دارند ضعف مي كنند. برنج را گذاشيتم و هنوز دم نكشيده و خمير با نان ساندويج كرديم و نفهميديم چطوري خورديم. لذتي كه اين ناهار داشت شايد در هيچ ناهار مفصلي نميتوانستي پيدا كني . هنوز كه فكرش را مي كنم بعضي از اين خاطرات را باور نمي كنم. اگر چه بسر خودم آمده و اتفاق افتاده بود.

اشكالي كه اين بچه ها داشتند اين بود كه حشيش مي كشيدند. يكي اصولا فاطي خونه مي شد و آنروز مسئول خانه داري بود و اين اسم را هم براي همين بخود گرفته بود. يكروز كه بچه ها دو تا سيگاري بار زده بودند و دايره اي مي كشيدند

منوچهر گفت: بيا تو هم بكش، غم و غصه ات را فراموش مي كني. گفتم والا فعلا اين سيگار كشيدن تنها غمي است كه ندارم. چند تا از بچه ها او را تشويق كردند و مجبورم كردند كه بكشم. تا حدي رسيد كه چون منوچهر نشعه كرده بود چاقو گذاشت زير گلويم و گفت بايد بكشي.

 بابک آمد جلو و گفت بچه ولش كنيد ، خوب اهلش نيست. يكي گفت نمي شه ما همه داريم مي كشيم اين هم بايد يك كاري بكنه. بابک گفت باشه اين هم چائي درست مي كنه و مي شه ساقي. از اين جريان شد كه من شدم ساقي گروه و هر موقع بساط عيش و نوش پهن بود من چائي درست مي كردم.

از مسائل ديگري كه در لاهور داشتيم و خوب در ديگر نقاط هم وجود داشت حمل و نقل بود.

 براي اينكه پولي به اتوبوس ندهيم دست بلند مي كرديم و اكثرا راننده ها ، چه از ماشين چه موتور نگه مي داشتند. بارها از اين طريق استفاده كرده بودم و هرگز بجز اينكه فكر مي كردم عجب مردم خوبي هستند به چيز ديگري فكر نكرده بودم تا اينكه يكروز بابک و منوچهر توضيح دادند كه اكثر كساني كه ما را سوار مي كنند هم جنس بازاني هستند كه براي عيش نوش و به اميد استفاده جنسي ما را سوار مي كنند . من تا مدتي نمي توانستم اين حرف را قبول كنم چرا كه بارها شده بود كه آخرين مدل ماشين و مردي با شخصيت و آراسته مرا سوار كرده بود و چون من فكر اين مسئله را نكرده بودم فكر مي كردم امكان نداشته باشد. تا اينكه چند بار علني بسرم آمد. كه چون قبول نكردم كه با آنها بروم مرا وسط راه پياده كردند. البته اين مسئله دو طرفه بود. يعني فاحشه هاي مرد بودند كه اكثرا با موتور دنبال كاسبي مي گشتند. بعد از آن بود كه بيشتر مواظب بودم كه چه كسي جلوي من ترمز مي زند. البته بعد از فهميدن اين موضوع بود كه ما هم شروع به اذيت كردن كرديم.

در زندگاني هنگامي كه يكي از سيمهاي ويلنتان پاره شد آهنگ خود را با سه سيم ديگر تمام كنيد.

آرايش مرگ

آرایشگاههای لاهور همراه بود با حمامهای خصوصی که مثل حمامهای نمره خودمان بود. من با یکی از این آرایشگاه ها دوست شده بودم که با کمتر از قیمت معمول در آنجا دوش بگیرم. که خود حمام ها بقدر کثیف بودند که نمی دانم آخر سر من حمام را می شستم یا خودم را. به هر حال ، دوستی با صاحب آرایشگاه و خوب صحبت از اینکه من قصد رفتن به هند را دارم باعث شد که با بیشتر قاچاقچیان لاهور آشنا شوم. البته قاچاقچیان مواد و اسلحه نا قاچاق آدم. یکروز یکی از این داکو ها یا هما ن قاچاقچی ها بعنوان مشتری روی صندلی نشست. و دستور چایی داد. من که می خواستم محبت کنم چایی ریختم و پیش کش او کردم که خوب حدفم بدست آوردن دل او نیز بود.

 داکو به من نگاهی کرد و به پنجابی گفت: دستت درد نکند، بچه خارجی.

 گفتم: من بچه نیستم. من هم در کشور خودم بنوعی داکو بودم. الان زمین خوردم.

 گفت: کلفت حرف می زنی.

 گفتم : کجاشو دیدی. صاحب آرایشگاه نگاهی به من کرد که ساکت باش.

 گفتم: از کشور من چیزی می دونی؟

 گفت: آره، کشور ملاهای خون خوار ولی به تو چه ربطی داره تو که بیشتر به یک بچه نازک نارنجی می خوری به تو نمی خورد که آدم کش باشی.

 گفتم: آدم کش بودن چه ربطی به قاچاقی به هند رفتن داره. شما که می گویند آدم بزرگی در قاچاق هستی چه کاری برای من می تونی بکنی؟

 گفت: چقدر پول داری؟ گفتم : فقط همی یکدست لباس کهنه است. ولی می تونم برات کار کنم.  گفت: از روراستیت و زبون تندت خوشم آمد. دست کرد در شلورش و اسلحه رولوری گذاشت روی میز. گفت : این مال تو.

 گفتم: گفتم ایرانی هستم ولی نگفتم: آدم کش. من با آخوند ربطی ندارم. فقط از اونها فرار می کنم.

 گفت: اینجا کسی فرار می کنه که آدم کشته باشه یا قاچاق کنه. گفتم : این مسئله در مورد من و امثال من  حکم نمی کنه.

 گفت: حالا اسلحه را می گیری یا نه؟

 گفتم: این اسلحه بچه بازیه ؟ گفت: چی؟!!! گفتم: من گفتم من آدم کش نیستم ولی فرق درست و راست را می دانم.

 گفت: ثبوت کیاهه؟ یعنی می تونی حرفت را ثابت کنی؟

 گفتم : فردا همین جا می بینمت و لطف کن این اسلحه را هم بردار. و تشکر از پیشنهات. فردایش عکسهای جبهه ام را که با اسلحه کلاش انداخته بودم را برایش بردم. و چه جالب که او هم آمد. گفت : برای من چه داری؟

 گفتم: شاید این عکسها ثابت کنه که من کی هستم. عکس را که نگاه کرد

 گفت: واو اسلحه کلاشینکوف.

گفتم: بله گفت : تو جبهه آدم هم کشتی.

 گفتم نه ولی این اسلحه من بود. من کمتر از کلاشینکف قبول نمی کنم. البته بلاف می آمدم ولی بلافم گرفت. از آن به بعد احترام خاصی بین قاچاقچی ها بدست آوردم. خنده داره. حمام کردن و چای خوردن مجانی شد. و داکو به من قول داد به آدم شجاعی مثل من کمک کند که از مرز عبور کنم.

 اگر می دانستم آن رولور یا اسلحه کمری بیست و دو هزار روپیه در آن زمان می ارزد و قیمت رفتن من به هند فقط هشت هزار روپیه است، حتما قبول کرده بودم. ولی خوب من داکو نبودم. دنبال قاچاق و اسلحه نبودم. دنبال اسمم بودم. و بهم برخورده بود که اسمم را گذاشتند بچه سوسول ایرانی. داکو یکی از بزرگترین قاچاقچیهای لاهور بود. اگر چه هیچ وقت هیچ کمکی نکرد ولی بی فایده هم نبود.

جاي امن

 

 

جان در اين مدت به من اعتماد كامل كرده بود . روزي مرا به خانه خودشان برد و جلوي خانواده اش گفت اين مادر من ، مثل مادر تو و اين خواهر من مثل خواهر تو . مي خواهم كه مثل يك برادر به اين خانه بيايي و با ما زندگي كني. بعدها كه بيشتر زبانم قوي شد . او توضيح داد كه بجز اينكه بايد به تو اعتماد مي كردم خانه ما نيمه ساز بود و بايد آنرا را تمام مي كرديم تا بتوانم از تو بخواهم با ما زندگي كني. بعد از مدتي خانه نيمه ساز جان شكل خانه را بخود گرفت و اتاق جان ، اتاق من هم شد. يكي از صد دلاري هايي كه همراهم بود را به پدر جان دادم كه جبران خرج و خوراكم هم باشد. نمي دانستم كه اين خانواده اين پول را بعنوان قرض قبول كرده اند. برايم جالب است كه تمام اين مدت كه با اين خانواده زندگي كردم بيشتر مسائل را بدون كه با هم صحبت كنيم با هم رد بدل كرديم . خانواده جان كه فقط به زبان محلي صحبت مي كردن اصلا مرا نمي فهميدند براي همين بجز سكوت و لبخند هاي كه بين ما رد بدل مي شد صحبتي نمي كرديم.

هر مشكلي كه حل مي شد ديگري بنظر بزرگتر مي آمد. و مشكلاتي كه در حالات عادي اصلا مشكل بحساب نمي آيند در اين موقعيت ها چند برابر بنظر مي آمدند. من كه روزي از پس امتحان بچه ها و گوش كردن به آهنگ موفق بيرون آمده بودم و فكرش را نمي كردم كه بخواهم براي غرورم براي يك آهنگ اشكي بريزم حالا برعكس شده بود.

يك شب كه با هم نشسته بوديم و سعي مي كردند به من موضوعي را حالي كنند. ضبط را برايم آوردند. مادر بيچاره جان كه مي خواست مرا سر گرم كند. گفت نوار بگزار . البته همانطور كه گفتم صحبت ها با اشارات رد بدل مي شد. آنشب عجيب دلم گرفته بود. و از خودم و حتي اين خانواده و از همه بدتر از خدا هم عصباني بودم كه نمي توانستم حتي با اين خانواده براحتي صحبت كنم. نوار را كه در ضبط گذاشتم. مادر جان با لبخند به من اشاره كرد كه يك نوار ايراني بگزار كه خوشحالت كند. گفتم بنده خدا چه دل خوشي دارد. بر حسب تصادف و از آنجا كه چند نوار بيشتر نداشتم نوار داريوش را گذاشتم. همينطور كه داريوش مي خواند: برادر جان برادر جان چه دلتنگ و چه دلگيرم. ..

 همين كافي بود كه عوض تمام اين چند ماه را در بياورم بغضم تركيد و چنان گريه سر دادم و شديد دلم براي برادرم تنگ شد. مادر بدبخت كه مي خواست دلم شاد شود دست و پاچه شد و دخترش را صدا كرد و اصرار داشت كه ضبط را خاموش كند. گريه كردن براي اولين بار در اين چند ماه انگار باري سنگين را از روي دوشم بر مي داشت. اصرار كردم كه نه بگذار بخواند و من گريه مي كردم. مادر بدخت هم شروع كرد به اشك ريختن. احساس مي كردم بهترين دوستم در اين لحظه اين ضبط دستي بود و آهنگ برادر جان داريوش. بعد از مدتي آرام گرفتم و خواهر جان بزور ضبط را خاموش كرد و شروع كردند مرا با زبان خودشان دلداري دادن.جان كه آمد برايش موضوع را تعريف كردند. او بطريق جالبي شوخ و زيرك بود  اول چند تا فحش به فارسي تحويلم داد و بعد گفت بيا با دوچرخه برويم هوا خوري.

جان مي گفت مي خوام چند كلمه فارسي بدانم كه وقتي خواستم فحشت بدم بقيه نفهمند. دل ساده و پاكي داشت. و پسر زحمت كشي بود. ايكاش بيشتر مي توانستم با او صحبت كنم ومي توانستم بيشتر او را بفهمم.

دوستاني كه دور برم بودند واقعا هديه اي از طرف خدا بودند. داستانهاي رنگيني كه از ايرانيها گاهي تعريف مي شد شايد در آن موقعيت فقط يك داستان بود ولي بعد ها فهميدم كه چقدر خوش شانس بودم كه با اين چنين افرادي هم دم بودم. بعد از مدتها فهميدم كه سطح زندگي اين افراد چگونه است. شبي جان بدرخواست بشير مرا بخوانه او برد. بشير كه مرد معروفي در آن محله بود و جزو كاسب كارهاي خوش نام، هميشه فكر مي كردم كه بايد درقصري زندگي كند. آنشب وقتي وارد خانه او شدم و جان گفت كه اينجا خانه اوست، اول فكر كردم كه در راهرو خانه اش ايستاده ام، گفتم خوب حالا اينجا خوب نيست برويم تو.

كه جان كه متوجه حرف يا تعارف احمقانه من نشده بود گفت كه اين خانه اوست. اتاقي تو در تو كه كل آن باندازه دو تا تخت بود. زندگي ساده كه از همين دو اتاق بسياركوچك تشكيل شده بود. و وسايل اوليه زندگي. جان كه متوجه تعجب من شده بود با نگاهي مخصوص گفت كه زندگي اين گونه هم مي شود. بشير، يك مرد پاكستاني مسيحي بود كه صليبش در كنار آينه و در كنار عكس زن بچه اش آويزان بود شايد خانه اي بسيار كوچك داشت و شايد براي من كه كم كم از صدقه سري دولت ايران به يك نژاد پرست تبديل شده بودم يك مرد سياه چرده وپاكستاني بحساب مي آمد ولي قلبي به بزرگي تمامي اين دنيا داشت و لبخندي گرم. خانواده كوچك او با آغوشي بزرگ پذيراي من شده بودند كه اين از هر هديه يا محبتي براي من با ارزش تر بود.

كارت را به بهترين وجهي انجام بده و سپس چتر كهنه خود را بالاي سر خود نگهدار و از ريزش باران انتقاد از سرو گردنت جلوگيري كن.

خواب سفيد

يكروز كه به مغازه بشير رفتم بچه ها به من گفتند كه مادرت آمده كه ترا ببيند. گفتم والا يك چنين چيزي امكان ندارد چون مسلما او به من قبلا خبر مي دهد. خلاصه فهميدم كه خانمي با بچه اش آمده و دنبال كسي مثل من مي گشته و اين جماعت هم فكر كرده بودند كه مادرم بوده. بچه ها گفتند ناراحت نباش فردا هم دوباره مي آيد.

روز بعد خانمي بديدن من آمد. و مي گفت كه مي تواند براي خروج من از پاكستان و ترتيب مسافرت من به فرانسه كمك كند. گفتم برايم جالبه چون هر كس تا بحال بمن برخورد كرده بنوعي زده و رفته اين كيست كه مي خواهد نقش صليب سرخ را بازي و مرا راهي فرانسه كند.

فردايش دوباره اين خانم ايراني بعنوان جستجوي يكي از اقوام بديدن من آمد و از مردي خير خواه و پاكستاني تعريف كرد و اينكه اين آقاي پاكستاني خيلي آدم خيري است و در قبال كمي پول كمك مي كند كه به فرانسه بروي و از آنجا كار كني و برايش پول بفرستي. داستاني كه اگر تو سر سگ مي زدي باورش نمي شد ولي من كه از همه جا بريده بودم گفتم ضرري كه ندارد امتحان مي كنيم ببنيم  اصل قضيه از چه قرار است. رفتم پيش شهرام و گفتم مي خواهيد بجاي هند برويم فرانسه؟ گفت مارو گرفتي؟ يا دوباره بعد از چند روز گرسنگي داري هزيان مي گي؟  گفتم نه جريان از اين قراره و چون من تجربه ندارم مي ترسم برم تو خانه مردم و بهم گير بدن. بيا با هم بريم. گفت باشه، هم فاله و هم تماشا. گفت بگذار يك تيپ بزنيم كه نر گدائي نريم خانه يارو. كه اقلا مارو تحويل بگيره.  آدرس طرف را  كه گرفته بودم دنبال كرديم و با دوچرخه رفتيم دنبال آدرس. خانه بزرگ و قشنگي بود. گفتم حتما  مواد مخدر در ميان است. وارد خانه شديم و از آن خانم پرسيدم. آقاي پاكستاني مارا بداخل دعوت كرد و گفت كه بنشينيد الان مي آيند. قرار بود كه اين خانم همه چيز را برايم تعريف كند. مدتي گذشت كلي پشت سر يارو صحبت كرديم و مسخره كرديم. شهرام كه نقشه مي كشيد كه چطوري از اين خانه فرار كنيم و يا وسايل خانه را چطوري ببريم بيرون. هر بار كه طرف بيرون مي رفت ما كلي مي خنديدم و نقشه هاي تخيلي خودمان را مرور مي كرديم و  براي خودمان داستان مي ساختيم . شهرام كه مي گفت اين بابا هم همجنس بازه و دنبال هيجان مي گرده والا از فرانسه خبري نيست. و به حقيقت هم  چنين چيزي قابل قبول نبود.

بعد از مدتي اين آقا كه حدود 35 سال داشت وارد شد و عكس و پاسپورت خانم را بما نشان داد كه ما مطمئن شويم كه حرفهايش درست است. گفتم پس خود خانم نمي آيند؟ گفت راستش نه. اين خانم امروز راهي پاريس شد. به خنده و مسخره گفتم كجا با اين عجله ، حالا خدمتشون بوديم چاي دوم. يارو هم كه نفهميده بود گفت چي؟ گفتم هيچي شما ادامه بده. گفت بگذاريد با شما راحت باشم. من دنبال آدم مي گردم كه اهل سكس باشند. تا اين كلمه را بابک شنيد گفت ديدي گفتم اين يارو هم يكي از اين موتور سوارهاست منظورش همجنسبازاني بود كه با موتور دنبال سكس بودند. به من گفت من هر چي مي گويم برايش ترجمه كن: بهش بگو بابا بفكر نون باش كه سكس آبه. ما نون نداريم بخوريم اين يارو مي گه اهله سكس هستيم؟؟؟ گفتم صبر كن حرفش تمام بشه. اينطور ادامه داد كه : من مسئول استخدام آدمهاي هستم كه تمايل به بازي در فيلم هاي سكسي دارند. اگر قبول شوند كمك مي كنم كه با پاس قانوني به فرانسه رفته و مشغول كار شوند و شرط آن هم قرار داد دو ساله هست. من خنديدم و به فارسي گفتم اگر تا دو سال طرف دوام بياورد.

اينطور ادامه داد كه:  اين خانم هم كه ديديد يكي از اين كانديد ها بود كه دنبال دوستش مي گشت كه خدا حافظي كند كه به شما برخورد كرده بود و امروز راهي پاريس شد. من به بابک گفتم اين خانمه همچين مالي نبود بيچاره كارگردان فيلم كه مي خواد اين براش فيلم بازي كنه. جواب دادم:  پس از بد شانسي ماست كه نتوانستيم از اين خانم خداحافظي كنيم. بابک گفت منظورش اينكه كه اولين فيلمش را همين جا با ما بازي كنه. بعد از اين توضيحات مار را بحال خودمان گذاشت و براي مدتي به اتاق ديگر رفت.

 در اين مدت بود كه من و بابک كلي براي خودما ن نقشه مي كشيديم كه با هفته اي 500 دلار حقوق چكار مي كنيم و خوشحال كه شرط آن ورزش كردن است. و  غذاي خوب خوردن. كور از خدا چي مي خواست يك عصاي خوش دست. تمام چيزهاي كه من و بابک و بقيه بچه ها مدتها بود كه آرزويش را مي كشيديم. در اين افكار بودم كه گفتم بابک خيلي باهاله كه من تو برويم تو فيلم سكسي و اين فيلم درست بره ايران و بابات فيلم رو كرايه كنه. كلي اينطور افكار را رد و بدل كرديم كه مردك وارد شد. و با زرنگي خاصي گفت مجبور نيستيد كه همين لحظه جواب بدهيد. چند روز ديگر بيايد تا با هم بيشترصحبت كنيم.

در زير كوهي از افكار و آرزو و خوشحال از پيدا كردن راهي براي فرار از پاكستان برگشتيم. چند روز بعد برايم پيغام آمد كه به خانه طرف بروم.اينباربه تقاضاي طرف تنها به ملاقات او رفتم ، اينبار هم دوباره همان صحبت ها را تكرار كرد. من كه ته دلم اصلا راضي نبودم دنبال بهانه اي براي فرار از اين مسئله مي گشتم چون اين پيشنهاد خيلي روياي و عالي بود در ذهنم دنبال راهي بهتر يا بهانه اي قويتر بودم كه بتواند اين پيشنهاد را رد كند. لحظه اي حتي ياد بستن خودمان بزير قطار افتادم و باور كنيد فكر به آن بيشتر از بازي در فيلم سكسي مزه مي داد.

 كمي كه نشستم. مردك دوباره آمد و گفت كه بايد از تو چند تا عكس لخت بيندازم و هم اينكه با من به رختخواب برويم. تو دلم گفتم اگر يك هلوي تو دلبرو بودي بدم نمي آمد يا حتي يك پيره زن خوش هيكل ولي يك يك مرد نيمه سياه پاكستاني؟؟؟ انگار كه بهانه اي را كه دنبالش مي گشتم از همين خواسته پيدا كرده بودم. آنجا بود كه فكر كردم ايكاش با بابک آمده بودم حالا چطور از اين خانه بيرون بزنم كه ناراحت نشود و كاري دستم ندهد. با چند تا بهانه مسخره از خانه زدم بيرون و قول دادم كه عصري برگردم و خواسته او را برآورده كنم. يك راست رفتم پيش بابک و موضوع را گفتم و اينكه برنامه پاريس به اين سادگي نيست و بايد از يك امتحان رانندگي هم قبول شوي.  بابک گفت ناراحت نباش خودم حساب اين يارو را مي رسم. اگر چه خودم قبول كرده بودم كه به خانه طرف بروم و هر دو ما مي دانستيم كه اين يك حقه بيشتر نيست ولي حالا كه واقعا به مرحله رودست خوردن رسيده بودم بيشتر ناراحت و عصباني بودم. 

 بابک گفت كه تا موقعي كه زن هاي ايراني مثل اون خانمه هستند كه  من و تو با اين هيكل هاي لاغر و مردني قبول نميشويم. البته از طرفي هم با اين توجيحات سعي مي كرديم خودمان را راضي كنيم . گفتم اين بابا كه فعلا از ناچاري بما گير داده. و از زور بي كسي به گربه هم گفته كسي.

بابک رفت سراغ طرف و مي خواست وانمود كند كه بجاي من مي خواهد اين برنامه را قبول كند.دو سه روزي از بابک خبري نشد. وقتي برگشت گفتم چي شد تو رفتي و مارو دلمرگ كردي. كم مانده بود به پليس خبر بدهيم. گفت منو كه ميشناسي بايد عوضش را براي يارو در مي آوردم. معلوم شد كه تا اسلام آباد با طرف رفته بود و او تمام پيشنهاداتي كه به من كرده بود به بابک هم كرده بود. شهرام مي گفت دقيقه به دقيقه مي گفتم گرسنه هستم و حسابي طرف را در رستورانهاي مختلف دوشيدم و چند شكم سير شام و ناهار خوردم. و آخر سر هم او را در اسلام آباد غال گذاشتم و آمدم. گفتم خوبه تو زن نيستي. از آن به ديگر طرف را نديديم.

هرگز جائيكه قادرم بنشينم سرپا نمي ايستم و مكاني كه بتوانم دراز بكشم نمي نشينم.

مهمان مامان

 

مدتي از اين مسئله گذشت و ما برگشتيم به نفشه هاي كذائي خودمان براي رفتن به هند. تا بار ديگر وقتي به بازارچه رفتم به من گفتند كه مادرم آمده. گفتم چي شده دوباره خانمي راهي پاريس است؟ گفتند خير اينبار از روي نشاني هاي كه دادند معلوم شد كه مادرم است. گفتم چطور چنين چيزي امكان دارد. بعلاوه كه با مردي ايراني همراه بوده. مجبور شدم تا فرداي آنروز منتظر بمانم كه در اين مدت هزار جور فكر كردم و ناراحت اينكه اگر مادرم باشد پيش چه كسي مانده و چرا من نمي دانم .

با هزار بدبختي باجان بدنبال او رفتيم. و بعد از مدتها فهميدم كه واقعا مادرم است. ايكاش مي توانستم قيافه ام را برايتان توصيف كنم. شلواري آخرين مدل از آمريكا با عرق گير و دمپائي پاره و پاهاي زخمي و خوب نصف هيكلي كه از ايران بيرون آمده بودم.

وقتي به ايستگاه مورد نظر رسيديم. مادرم با خانمي از تاكسي پياده شدند. مادرم بمحض ديدن من به گريه افتاد كه نمي دانم بخاطرديدن من بود يا طرز لباس پوشيدنم. در راه خانه بوديم كه توضيح داد كه اين مسافرت يك دفعه پيش آمد و در بين راه توي قطار با اين خانم و دخترش آشنا شدم كه ايشان هم مي آمدند پسرشان را ببينند. من كه مثل تشنگان صحراي كالاهاري بودم ... كه به چشمه رسيده دوباره كلام را جابجا كردم تا اينكه دوباره به كلمه دخترشان را رسيدم. گفتم دخترشان؟ مامانم گفت بله در منزل منتظرند. گفتم پس اينجا هوا گرمه زودتر برويم منزل.

در راهه منزل بود كه مادرم كه متوجه لاغري و من و پاهاي زخمي و دمپائي هاي من شده بود ولي سعي مي كرد جلوي مهمان غريبه احساس خود را پنهان كند طاقت نياورد و گفت چرا اينجوري شدي؟ گفتم رمبو لاغر شده . در ضمن اين دمپائي ها اينجا مد شده. وارد خانه كه شديم. دختر خانمي زيبا در را باز كرد كه معلوم بود كه عادت به برداشتن روسري ندارد و او نيز بدتر از من خودش را بزور كنترل كرد كه جلوي مادرها حركتي نكنيم كه با شعونات خانوادگي مغايرت كند. معلوم بود كه دختر شيطاني است. همان ديد اول بود كه وقتي او را ديدم دلم لرزيد ولي اين لرزيدن زياد طول نكشيد چراكه دوباره بياد موقعيتم افتادم و پيش خودم گفتم پسر اينجا وقت عاشقي نيست تو يك آواره هستي و اين خانم زيبا يك توريست كه آمده برادرش را ببيند. در اين افكار بودم كه مادرش كه انگار افكارم را خوانده بود به دخترش گفت بابا تعارف كن آقا بيان تو. انگار كه آمده ام خواستگاري.

بعد از صحبت هاي اوليه و تعارفات بود كه آين خانم كه حتي اسم ايشان را بياد نمي آورم انگار كه با مادرم مسابقه گذاشته باشند شرو ع به تعريف از پسرش آقاي مهرزاد كرد. كه واقعا داشت حالم بهم مي خورد. كه خوب اولش بيشتر حرفها را باور كردم ولي زياد طول نكشيد كه همه سنگي روي يخ بيشتر نبودند.

آنروز بعد از مدتها يك غذاي مفصل ايراني سر سفره ديدم. نا خود آگاه گفتم جاي بچه ها خالي. با شوغي سر سفره نشستم ولي اولين قاشق را كه برداشتم اشتهايم را از دست دادم. مادرم گفت كه اين غذا را كه دوست داري گفتم بله و باورم نمي شد كه روزي دوباره اين غذا را روبريم ببينم ولي يكباره احساس گناه كردم. با خودم مي گويم الان مي خورم ولي فردا كه شما رفتيد چكار كنيم؟ من تازه تازه دارم به فقر و بدبختي و گرسنگي عادت مي كنم و اين غذا از سر من هم زياد است. چون مي دانستم كه بچه ها الان گرسنه هستند.

مادرم با يك حالت دلداري گفت: ناراحت بچه ها نباش براي ايشان هم مي بريم. مادرم كه سعي مي كردآنچه را كه در اين مدت كوتاه از موقعيت من فهميده را بنوعي ناشيانه براي اين خانم توجيه كند  و خوب بالعكس اين خانم سعي بسياري داشت كه از پسرش تعريف و بعبارتي او را برخ من و مادرم بكشد. براي من هم كه مي دانستم بعد از رفتن مادرم روز از نو و روزي از نو خواهد بود برايم فرقي نمي كرد.جالب اينجا بود كه احساس غرور خاصي نسبت به پسر اين خانم داشتم اينكه احساس مي كردم كه من در اين مدت كوتاه بيشتر از تمام مدت اقامت اين آقا پسر تجربه بدست آورده بودم. نمي دانم شايد مي خواستم خودم را راضي كنم. تنها چيزي كه برايم جالب بود طرفداري يكجانبه اين دختر خانم يا مهرناز از من بود و همدست شدن او با مادرم.

روز اول ديدار بيشتر با تعاريف و تضاهر گذشت.و نمي دانستم كه از ديدار اين خانواده خوشحال باشم يا ناراحت ولي هر چه بود از اين مهرزاد فقط بخاطر جيره خواري از دولت و تظاهر به حزب الهي بودنش بدم آمد. چرا كه فهميدم كه دست بوس سفارت ايران در پاكستان است و خوب هر چه مادرش بيشتر بر ضد انقلابي بودن خانواده تاكييد مي كرد بيشتر دست ايشان براي من رو مي شد. مادرم سعي مي كرد هر دو جبهه را داشته باشد. آقاي مهرزاد نيز به اين جمع پيوست و بحث ها بالا گرفت. البته اين بحث ها بضاهر دوستانه بودند ولي تو خالي و فقط جنبه نمايش قدرت از طرف مهرزاد. جالب اينجا بود كه چند روز پيش كه رفته بودم دفتر پست ، مهرزاد را آنجا ديده بودم كه برگه هاي از سفارت را رد بدل مي كرد و با تيپ نيمه مذهبي و ساختگي كه زده بود از دور داد مي زد كه ايشان از بچه هاي سفارت هستند.

هر چه بيشتر اين صحبت ها جلو مي رفت من از مهرناز بيشتر خوشم مي آمد شايد بخاطر اينكه با قلبي ساده طرف من را مي گرفت و من احمق هم نمي خواستم قبول كنم كه چرا؟ البته من بيشتر طرفم برادرش بود و نفرتي كه ناخودآگاه بخاطر موقعيت او در اينجا  در من بوجود آمده بود. چند روزي كه با هم بوديم معلوم شد كه مهرزاد براي تحصيل به پاكستان آمده، و كل خانواده از طرفداران سلطنت هستند مخصوصا كه پدرش مقام سرهنگي را بدوش مي كشد. و خوب مادر مهرزاد نيز سعي بر دامن زدن بر اين قضيه مي كرد . در شروع بخاطر تعارف مهرزاد حرفي نمي زد. و سعي بر كوبيدن پناهنده ها و سياسيون مي كرد و بقولي همه را در يك آتش مي سوزاند و فقط خودش شده بود فرستاده پيغمبر براي نجات افرادي مثل ما. او كه اول بصورت دانشجو وارد اين كشور شده بود و براي اينكه اجازه اقامت در يك كشور اروپائي را بگيرد بدون كه خودش بخواهد با سفارت مشغول بكار شده بود و حالا كاسه داغ تر از آش مي گفت كه من از ايران بعنوان سفير به اينجا آمده ام. چه قافل از اينكه خواهرش داستان را براي ما تعريف كرد. بعد از اين داستان بود كه نه به مهرزاد و نه به مادرش نتوانستم اعتماد كنم. و سعي كردم كه بقيه اقامت مادرم را از ايشان جدا كنم. ولي جالب اينجا بود كه مهرناز خانم بيشتر از اينها به من علاقه پيدا كرده بود و هر بار به بهانه اي بسراغ ما مي آمدند. و ما را به بيرون دعوت مي كردند.

در همين ميان بود كه آقاي مهرزاد شروع به دعوي اسلام كرد و اول بصورت دوستانه توصيه كرد كه مرا به ايران بفرستد و قول خواهد گرفت كه در ايران بمن كاري نداشته باشند. واقعا نميدانم اين جماعت چي فكر مي كنند.

 گفتم فكر كردي مغز خر خوردم كه اين همه بدبختي را تحمل كنم كه تو مرا به ايران بفرستي؟ بخاطر خدا و رسول مرا بفرست اروپا و من دعا مي كنم كه در اين دنيا و هم در آخرت خير ببيني و قول مي دهم كه حور يهاي بهشتي دم در بهشت منتظرت باشند. ناراحت نباش اگر راهي جهنم هم كه شدي ، در ورودي جهنم يك دكه يخ فروشي خريدم كه خواستي بري تو خودم هواتو دارم.

البته اول كار فقط پيشنهاد او كمك به من و برگشت به ايران بود. والا اگر به خواهرش دل نبسته بودم و از همه مهمتر اگر پاي مادرم گير نبود او را مي فرستادم پيش طرف پاكستاني كه بفرستنش پاريس.

بعد از اين پيشنهاد بود كه ما كمي از اين خانواده دوري كرديم. چون مي دانستم كه پشت اين پيشنهاد دردسر بانتظار نشسته.

مادرم با خانواده جان هم اخت گرفت و با مادر جان اگر چه زبان همديگر را نمي فهميدند دوستي شيرين تري از دوستي مادر مهرزاد بوجود آمد. يكشب كه مادر جان باميه اي پر از فلفل درست كرده بود را جلوي من گذاشت، مادرم به او گفت: مادر پسرم از باميه خوشش نمي ايد. گفتم نه مامان الان مي خورم. همانطور كه در چشماش اشك جمع شده بود گفت: يادته تو ايران وقتي مرغ آب پز درست مي كردم مي گفتي مرغ بيمارستاني درست كردي، مرغ كنتاكي مي خوام؟؟؟ بله درست مي گفت. بيشتر غذا ها را نمي خوردم و اونچه كه مي خوردم با گله وشكايت بود. و حالا طوري شده بود كه چند تا باميه را اينطوري و چار چنگولي مي خوردم.

تقريبا هر روز جر و بحث داشتيم و مادرم متوجه شده بود كه از دلال رودست خورده ايم و اينجا اروپائي كه در ايران قول انرا داده اند نيست. تازه متوجه شده بود كه چرا لاغر شدم و چرا نمي توانستم روي زير گلداني بدروغ از وضعيت زندگي در هلند بنويسم. چيز زيادي از برگشت مادرم نمانده بود. او قول گرفت كه بمحض برگشت ترتيبت سفر مرا به اروپا بدهد. نمي دانم چرا ولي چيزي بمن گواهي مي داد كه حالا حالا ها اينجا مهمان هستي.

خانواده مهرزاد دوباره به ما نزديك شدند. شرارت از اين مادر و پسر ميباريد و اين بيشتر مرا نگران مي كرد.

مادر مهرزاد ما را به خانه اشان دعوت كردند كه ترتيب سفر مادرم و ايشان را بدهند چرا كه مثل آمدن ، رفتن ايشان هم تقريبا با هم يكي بود. آنروز اتفاقي كه براي من افتاد فهميدم كه رابطه من و مهرناز بيشتر از يك اعما و اشاره ساده است. من بعنوان هديه تي شرتي كه عكس گروه دوران دوران را داشت و يك كاست از اين گروه را براي او گرفتم. البته غرورم به من اجازه نمي داد كه اين را بجز يك هديه به نيت ديگري عنوان كنم. مادرم كه بوي برده بود برعكس مسائل ديگر چيزي نگفت.

براي مرد زحمتكش هفته هفت ﴿امروز﴾ دارد و براي مرد تنبل هر هفته هفت ﴿فردا﴾.

فصلي تازه، عشقي شيرين

روز گرمي بود، از روزهاي كه بعد از كمي قدم زدن كاملا از عرق خيس مي شدي. از اون روزها كه ر- اعتمادي در كتابهاش هميشه ياد مي كرد. هميشه دلم مي خواست يكي از اون عشقها كه در كتابهاش مي نوشت سر من مي آمد. اصطلاحي هست كه مي گه مواظب باش چي آرزو مي كني ممكنه به سرت بياد.

 وقتي به خانه رسيديم. مادر مهرناز براي اولين بار دخترش را باعتماد مادرم با ما تنها گذاشت كه براي خريد كوتاهي به بيرون برود. مهرزاد هم كه ظاهرا به دانشگاه رفته بود تا شب نمي آمد. گربه مانده بود و ديزي. در گربه واز بود حياي ديزي كجا رفته بود؟  مادرم گفت برو و دوشي بگير كه سر حال بيايي. حاضرم شرط ببندم منظورش دوش آب سرد بود. چون هر كس نگاهاي من و مهرناز را بيكديگر مي ديد داغ مي كرد چه رسد خود ما. مهرناز چشمكي زد و گفت برو دوش بگير تا مادرم نيامده. لباسهايم را كه در ميآوردم لاي در باز شد و مهرناز با شيطنتي دخترانه لاي در را باز كرد گفت كمك نمي خواهي ؟ گفتم چرا ولي ... در را كمي باز كرد و گفت دلم نمي خواد كه از اينجا بريم.

گفتم: منهم دلم نمي خواد ولي مجبوريم.

گفت: دلم ميخواد يا تو برگردي يا من با تو بيام.

گفتم: ترجيح مي دهم كه تو با من همراه شوي. ولي اينطور كه مي بيني من يك آواره بيشتر نيستم و آينده ام اصلا مشخص نيست.

گفت: من احساس عجيبي بتو پيدا كردم.

نمي دانم چرا ولي شايد بخاطر موقعيتم بود كه خيلي بي تفاوت بودم.گفتم منظورت اينه كه منو ...

گفت : آره دوستت دارم. گفتم فكر نميكني جمله سنگيني باشه؟ گفت : خواهش مي كنم باورم كن.

گفتم: شايد كمي زود باشه راستش را بخواهي منهم احساس عجيبي بتو دارم و لي بين من و تو فاصله زيادي وجود داره .

گفت: يك جور حلش مي كنيم.گفتم باشه، ولي فعلا برو بيرون كه اگر مادرت پيداش بشه نتنها سفارت ايران هم نمي تونه حلش كنه.

اخلاق عجيبي كه دارم، وقتي عصباني مي شوم يا هيجان شروع به شوخي كردن مي كنم يا مسائل را به مسخره مي گيرم نمي دانم كه اين تعريف برايش درست است يانه.

مهرناز همينطور كه من را نگاه مي كرد ادامه داد : نه حالا كه نمياد اگر هم بياد اهميت نمي دم.

گفتم: مادرم بيرون نشسته.

جالب اينجا بود كه مادرم كه روي اين مسائل حساس بود و هميشه مي گفت آتيش و پنبه را نبايد با هم آزاد گذاشت حالا راحت آنطرف نشسته بود. شايد فكر مي كرد اين بابا آتيشش خواموش شده... . البته مارانمي توانست ببيند

در همي افكار بودم كه مادرم گفت بياين بيرون الان مادرش مياد بد ميشه. امدم جواب بدم كه حوله افتاد زمين.محكم حوله دوم را كه دور كمرم كشيده بودم نگه داشتم.

مهرناز نگاهي عاشقانه و با حسرت به اندام من انداخت و گفت از آنچه كه مي بينم خوشم ميآد. منهم به او نگاهي انداختم و

گفتم والا من هم از آنچه كه مي بينم خوشم مياد. ولي هميشه آنچه كه دوست داري را نمي تواني داشته باشي. گفت تو مي توني داشته باشي همش مال تو. گفتم خيلي ممنون ولي الان اصلا نمي شه.

كمي بمن نزديك تر شد. من كه بدون اينكه بخواهم عرق كرده بودم و سرخ شده بدوم .و مطمئنم كه مهرناز هم اينرا فهميده بود با نوك انگشتش روي سينه ام كشيد گفت مطمئن هستي؟ پيش خودم گفتم بخشكي شانس. اينجا؟؟؟؟

در همي حال كه سعي مي كردم خودم را كنترل كنم. نفسي عميق كشيدم، بآرومي نزديكتر شد و چشمانش را بست. من بدون اينكه خودم بخوام رفتم طرفش . مي ترسيدم كاري بكنم و از اين خواب قشنگ بيدار بشم. دوست نداشتم كه اين لحظات خراب بشه. يك لحظه نگاهي به او كردم. زيبايش واقعا قابل تحسين بود. اندامي موزون، موهاي كه روي شانه هايش را گرفته بود سينهاي برجسته و هوس انگيزش، همه باهم آفريده اي بي نقص را تشكيل مي دادند . دلم نمي خواست نگاهم را از روي بدنش بردارم ولي دلم نمي خواست كه اين رابطه از آن پاكي و ساده بودن فراتر بره. دلم نمي خواست كه هوس و شهوت جاي هر احساس ديگه اي رو بگيره، مي خواستم اونو با همون سادگيش و محبتش برا خودم نگه دارم .

بارومي لبهام رو روي لبهاي داغ و هوس انگيزش گذاشتم. تمام بدنم شروع كرد به لرزيدن. نمي دونم چقدر طول كشيد ولي وقتي چشمام باز شد ديدم مهرناز همنطور كه چشماش هنوز بسته است بي حركت روبرويم ايستاده . دوباره بوسه سريعي رو لبهاش گذاشتم، انگار مي خواستم مطمئن شوم كه در خواب نبودم ، نه واقعي بود وجودش، خودش و رايحه دل انگيزي كه مشامم را پر كرده بود. چشماش رو باز كرد.  گفتم عزيزم دوستت دارم حالا برو. اگر چه مدت كوتاهي بود كه با او بودم ولي بهش دل بسته بودم. عشق ؟ نميدونم. ولي احساس مي كردم واقعا دوستش دارم. منهم مي خواستم باهاش باشم. رابطه ما يك محبت پاك و ساده بود.  با گستاخي گفت ديگه از كنارت نمي رم.

گفتم : برو قبل از اينكه مادرت از راه برسه.

اينجا بود كه مادرم كه كلا فراموشش كرده بودم گفت بچه ها بيايد بيرون. مهرناز رو به آرومي هل دادم بيرون و در را بستم. اينجا بود كه به عالم و آدم لعنت فرستادم. مخصوصا به شانس خودم. بعد از مدتها شيرين ترين و قشنگترين لحظه اي را كه برايم بوجود آمده بود را خراب كردم. ديگه دوش آب سرد هم رو اثري نداشت. بدون آنكه بخوام بهش دل بسته بودم. ولي به چي؟

چند لحظه بعد از رفتن او بود كه مادرش در را باز كرد و وارد شد. انگار كه بوي برده باشه گفته خبري شده. تازه فهميديم كه همه سكوت كرديم. يكدفه همه با هم گفتيم نه. چيزي نشده.

لحظه كوتاهي بود ولي شايد شيرين ترين لحظه بودنم در پاكستان بود. عشقي كه فكر مي كنم ناتمام ماند. بدون اينكه هيچ كدام از ما بخواهيم آنرا تغيير بدهيم.

 آنروز مهرزاد هم بخوانه برگشت. و چيزي كه در اين مدت منتظرش بودم اتفاق افتاد. مهرزاد اول بعنوان پيشنهاد ولي بعد بعنواند تهديد از من تقاضا كرد كه به ايران برگردم. گفتم بين تمام پيغمبر ها جرجيس را انتخاب كردي؟؟؟ اينهمه پناهنده رسمي در اين خراب شده هست و تو گير دادي به من كه آه ندارم با ناله سودا كنم؟ به يك آواره كه از فرداش خبر نداره؟

آنروز آخرين باري بود كه مهرناز را ديدم. هدايا را كه برايش گرفته بودم به او دادم و در نامه اي همه چيز را برايش توضيح دادم و اينكه چطور در صورت تمايل او مي توانيم رابطه امان را با هم ادامه بدهيم. بنظر خودم حرف مسخره اي بنظر مي رسيد ولي هنوز اميد داشتم.

 

كسي كه خود را در دسترس عشق قرار مي دهد خود را به زحمت مي اندازد.

بگذار زندگي كنم

مهرزاد حربه آخر خودش را زد و از من ليستي از اسامي بچه هاي بهائي و غير بهائي كه مي شناختم را خواست. گفتم من ليستي ندارم اگر هم داشتم هم بتو نمي دادم. خيلي سعي داشت كه صحبت هايش را بر كرسي بنشاند. وقتي مادرم شنيد گفت كه بهتر است ما از اين خانواده كاملا فاصله بگيريم. به مادرم گفتم كه براي مهرناز نامه اي نوشته ام حداقل اين نامه را بهر حيله اي هست به او برسان در بين صحبت با مادرم در اتوبوس بودم كه متوجه شدم مهرزاد به حرفهاي ما گوش مي كند. او و مادرش چند صندلي عقب تر از ما نشسته بودند. مهرزاد گفت مي توانم نامه خواهرم را بگيرم. گفتم همانطوري كه گفتي نامه خواهرت. بعد از اسرار سعي كرد كه نامه را بزور بگيرد.  من هم كه نمي خواستم نامه بدست او بيفتاد آنرا از پنجره اتوبوس بيرون انداختم. فكر نمي كردم كه بين اين ترافيك شلوغ و سرعت اتوبوس، ماشين را نگهدارد و نامه را پيدا كند. البته همين باعث شد كه ما كاملا از او دور شويم و ديگر او را نبينيم. بهرحال بهر بدبختي بود ما خودمان را بخانه رسانديم. بعدا فهميدم كه هدايا را هم پيدا كرده و از مهرناز گرفته.

فرداي آنروز مادرم قرار بود به كراچي برگشته و به تهران پرواز كند. البته برنامه مهرناز باعث شد كه برادرش بيشتر سعي بر ثابت كردن قدرتش برآيد و مي خواست نشان دهد قدرت او در سفارت آنچه بوده كه مادرش در اين چند روز سعي بر جار زدن آن داشت.و حالا كه موضوع خواهرش هم با اين جريان مخلوط شد رفتار او حادتر شد.  مادرم با قطار راهي كراچي شد كه اول مهرزاد سعي بر نگاه داشتن قطار كرد. و چون موفق به اين كار نشد به كراچي رفته سعي بر اين داشت كه از پرواز او جلوگيري كند.

 بهرحال مادرم بسلامتي به ايران رسيد و مهرزاد علارقم تحديد ها و گفته هايش هيچ كاري نتوانست انجام دهد. ولي دست از اذيت كردن نيز برنداشت. مهرزاد كاسه داغ تر از آشي بود كه بنام خدمت به سفارت مي خواست از قدرتش سو استفاده كند. البته اين كار جديدي نبود مثل او در اين دستگاه بسيار هستند كه با نام اسلام سعي بر نابودي خدا دارند .

گذشته از او وضع من نيز هر روز بدتر و بدتر شد. بمب گذاري ها در كراچي كه دلايل متنوعي داشت روي تمامي ايرانيها و ديگر خارجي ها تاثير گذاشت. پليس هر شهر شروع به بازجوئي از ايرانيهاي مشكوك كرد. البته در اين مورد من شانس بزرگي آوردم. چون در بازارچه اسمي در كرده بودم و تقريبا پليس مرا مي شناخت و در ضمن ضمانتي كه بشير براي من گذاشت باعث شد كه پليس ار من بازجوئي نكند و دست از سرم بر دارد. تا جائي كه يكي از پليس ها بمن گفت ناراحت هيچي نباش هر كس كار با تو داشت با ما تماس بگير. ما خودمان هواي ترا خواهيم داشت. اينجا بود كه ياد مهرزاد افتادم كه اورا در اين قضيه شريك كرده و اذيتش كنم. ولي مشكل سلامتي من گريبانم را گرفت. نمي دانم چرا از خانه جان بيرون آمدم ولي دوباره افتادم به آوارگي. هر شب يك جا بخواب و يك جور شب را به صبح برسان. دوستي از فليپين پيدا كرده بودم كه او مرا در يك رستوران چيني بكار مشغول كرد. او دانشجو بود و كمك كرد كه كمي سر پا باشم. تا اينكه بيماري پوستي من بالا گرفت و مجبور شدم كه رستوران را ترك كنم. شبها قاچاقي به رستوران مي آمدم و غذا مي گرفتم و روي نيمكت مي خوابيدم. از روي اجبار هر چند روز يكبار حمام مي كردم و همين به بيماريم دامن زد.

چند روزي به همين صورت گذشت تا با آشپزي در رستوران چيني صحبت كرديم كه او از بومي هاي سري لانكا بود و مرز را مثل كف دست مي شناخت و مي گفت ما هميشه اين را ه را بدون مجوز مي رويم و مي توانيم ترا با قيمت ناچيز به هند ببريم. فقط بايد صبر كني. گفتم نمي توانم صبر كنم. بيماريم هر روز بدتر مي شود در ضمن از طرف سفارت دنبالم هستند. و خوب جائي براي خوابيدن و يا پولي براي خوردن ندارم. او مرا به گروهي اهل سري لانكا معرفي كرد. و اين گروه مرا به خانه خود كه در حقيقت اتاقي تاريك و كثيف بود بردند. ديگر برايم هيچ چيز فرقي نمي كرد. چند روز در اين اتاق بودم. ديگر هيچ كس حاضر نبود با من صحبت كند يا در حقيقت روبرو شود. صورتم تماما از تول هاي آب دار پر شده بود كه وقتي يكي مي تركيد به بقيه صورت مي زد و بيشتر مي شد. تقريبا تمام صورت و گردنم پر شده بود از اين تول ها. براي همين مردم حتي حاضر به صحبت كردن با من هم نبودند. براي اينكه براي بچه هاي بهائي درد سر نشود بعد از مسئله مهرزاد رفت آمدم را با آنها قطع كردم. چون مي دانستم او حتما ذهر خود را به اين بچه ها مي ريزد. و نمي خواستم فكر كنم كه من باعث شدم كه مسئله اي برايشان پيش آيد.

دوست فيليپينيم مرا به دفتر يك دكتري برد و چند شبي آنجا مي خوابيدم و برايم غذا مي آورد و توانستم حمام كنم. بچه ها را مجبور كردم كه سفر هند را جلو بيندازند. تا اينكه يكي از اين آشپز ها كه در خانه آنها مي خوابيدم گفت قبل از رفتن بايد راه را بتو ياد بدهيم و اينكه در را اگر دستگير شديم بايد چكار كنيم. دراين ميان مرز هند و پاكستان نيز آرامش خود را از دست داد و نيروهاي هر دو كشور بصورت آماده باش در آمدند. مثل اينكه خوش شانسي از هر طرفي به من رو كرده بود.

چند شبي با اين آشپز سري لانكائي شروع به خواندن نقشه و طريقه رد شدن از مرز را مرور كردم. وقتي در اين ميان طريقه عبور از مرز ايران و پاكستان را برايشان تعريف كردم به من مي گفتند اگر تو آن مرز را رد كردي اين مثل آب خوردن است. نمي دانستم كه به من دلداري مي دهند يا حقيقت را مي گويند. چرا كه بين ايرانيها من بيشترين هزينه را براي عبور از مرز ايران داده بودم و اينكه سخت ترين راه و طولاني ترين را  آمده بودم. و بدون اقراق از هر وسيله اي براي عبور من از مرز استفاده كرده بودند. هيچ وقت 30 ساعت پياده روي در مرز را فراموش نمي كنم. يا شتر سواري كه تا چند روز بايد بالشتي زيرم مي گذاشتم تا بدون درد بتوانم آرام روز زمين بنشينم.

هر بار كه انساني را عفو مي كني او را ضعيف و خود را توانا مي گرداني.

بلمي به سوي ساحل

بعد از 6 ماه و هزار يك جور بدبختي روز موعود فرا رسيد و قرار شد  كه با اين بضاهر آشپز از مرز رد شويم. آماده سفر شديم و تا نزديكي مرز را كه شهرك كوچكي بود رفتيم. از بخت بد من اين راهنما بخاطر چهره اي كه داشت بيشتر از من تابلو بود و پليس به او مشكوك شد. در نيمه راه از اتوبوس پياده شد و در جمع متواري. من كه نمي دانستم چه كار كنم مجبور شدم كه برگردم.

دوباره به رستوران رفتم و به بچه ها قضيه را توضيح دادم. گفتند نگران نباش پيدايش مي شود. بهترين كار را كردي كه برگشتي. شب كه شد سرو كله راهنما پيدا شد و معلوم شد كه ترسيده ، براي همين گفت كه من مجبورم چند روزي صبر كنم. گفتم قربان ، تو مثل من نيستي كه شدم مثل جذامي ها و هيچ كس با من حتي حرف هم نمي زند، يك عقده اي از سفارت دنبالم است. پول و غذا ندارم و شما مجبوريد از من نگهداري كنيد. من بايد بروم. اين بابا هم كه انگار منتظر بود گفت: من كه تمام راه را بتو ياد داده ام اگر از من شجاع تر هستي خوش آمدي. گفتم حداقل مرا تا شهر دم مرز برسان. اين راهنما كه از خدا مي خواست قبول كرد.

ماندن من در اين شهر از هر جهتي ناممكن بود و چنان از هر طرف به من فشار مي آمد كه ترجيح مي دادم از تجربياتم در اين مدت استفاده و خودم مرز را رد كنم. در اين مدت 6 ماه آنقدر در مورد رفتن اطلاعات بدست آورده بودم كه خودم احساس مي كردم كه يك قاچاقچي هستم.

500 روپي جان بمن از پولي كه به آنها داده بودم بر گرداند و گفت كه تو به اين پول بيشتر احتياج داري در ضمن ما استفاده خود را از اين پول كرديم. پول را گرفتم و هر 100 روپي را يكجا پنهان كردم و لباسهايم را در يك كيسه بسته و راه افتادم.

به شهر مرزي كه رسيديم راهنما از ترسش سريع برگشت و من ماندم و من. نه راه پيش مي دانستم و نه مي توانستم برگردم . شايد اگر به اين حالت نمي رسيدم هرگز از مرز رد نمي شدم. از دم شهر تا مرز مقداري مانده بود كه از يك درشكه چي خواستم كه مرا به نزديك مرز برساند. كرايه آن كمتر از 10 روپي مي شد كه گفتم باشد. وقتي به نزديكي مرز رسيديم يادم افتاد كه پول ها همه 100 روپيه هستند. به اجبار يكي را دادم و گفتم من پول ندارم اين را خرد كن و بقيه را بياور ، چه ساده بودم من. او نيز مي دانست كه مي خواهم از مرز رد شوم. با ريش بلندي كه گذاشته بودم و پوست صورتم كه تماما كنده كنده شده بود و از سوختگي آفتاب سياه شده بود تقريبا شده بودم شبيه به محلي ها. زبان اردو را هم با لحجه خودشان صحبت مي كردم .

خوشبخت كسي است كه امروز را روز خود دانست و با خيال راحت فرياد زد: " اي فردا هر چه از دستت بر مي آيد كوتاهي نكن زيرا امروز را گذراندم"

جاده هاي سرد

فشار زندگي انسان را به چه كارهاي وا نمي دارد. تا به مرز برسم هوا تاريك شد. به اولين زمين كشاورزي كه رسيدم پشت درخت ها پنهان شدم. كفشهاي آديداس سفيدي را كه مادرم برايم آورده بود را پوشيدم و دمپائي ها را بدور انداختم. شلوار كنگ فوي كه از ايران آورده بودم را تنم كردم. شلواري كه هر بار در پارك ملت براي تمرين مي پوشيديم يا براي مسابقه رقص در كوهاي دربند و دركه. مثل اينكه اگر اين شلوار مي توانست زبان باز كند حرفها داشت كه بزند ياشايد شكايت ها.

چند تا تكه لباسي را هم كه داشتم با بند كفش بستم و انداختم دور گردنم. و كمي نان كه همراه برداشته بودم را در كيسه پلاستيكي گذاشته و بستنم دور كمرم. از تمام اشيا گرانبها ساعتي ديجيتالي بود كه از ماركت به قيمت يك روپي خريده بودم. كفشها و قسمتي از بدنم و تمام صورتم را با گل پوشاندم. ياد فيلم كماندو افتادم ، اولين فيلمي كه در پاكستان رفته بودم. بهر حال راه افتادم تماما با گل و لاي پوشانده.

بسمت مرز هند راه افتادم . چندين نشاني را از بهر كرده بودم كه بايد اين نشاني ها را مي ديدم و الا مي فهميدم كه دارم عوضي مي روم يا بلاعكس به پاكستان بر مي گردم. چند كيلومتري رفتم. ديگر هوا كاملا تاريك شده بود. و كشتزارها مسطح تر مي شدند. و خانه هاي روستائي از بين مي رفتند. درختي هم نبود كه پشت آن پنهان شد. بد شانسي دوباره مثل مرز ايران سرما خوردگي بسراغم آمد. از عطسه آن نگران نبودم. عطشي كه اين سرما خوردگي به من ميداد و خارش گلو بيشتر اذيتم مي كرد.

نور ماه كمي كمك مي كرد. ولي دعا مي كردم كه زياد نشود والا پنهان شدن را امكان ناپذير مي كرد. يه كشتزار هاي برنج رسيدم كه تازه آن را به آب بسته بودند. راه رفتن در اين گل لاي تقريبا غير ممكن بود. و نور ماه هم بيشتر شده بود بطوري كه در تاريكي من مشخص مي شدم. مخصوصا كفشهاي نر گدائي سفيد آديداس. معلوم بود كه از كفشهاي كوپني و تعاوني بود كه مادرم برايم تهيه كرده بود. در آن تاريكي هم داد مي زدند كه قلابي هستند. يكباره متوجه شدم كه عبور از زمينهاي خيس گل ها را از روي آن پاك كرده و حالا بخاطر آب برق هم مي زند بناچار كفشها را كه مثل دو تا لامپ براق در زير نور ماه عمل مي كردند را در آوردم و هر دو را در گل و لاي فرو كردم و با بند آنها به پشتم بستم. هوا گرم بود و بايد از زمين هاي به آب بسته برنج رد مي شدم كه با وجود كفش امكان نداشت 

. تا زانو در توي اين گل ها فرو مي رفتم. تازه معني مثل خر تو گل ماندن را فهميدم. واقعا راه رفتن در اين كشتزار مشكل بود مخصوص كه صدا هم مي كرد. خوشحال كه به زمين خشكي رسيدم. ولي مجبور شدم چند متر را سينه خيز تا ديواره اي كه جلويم بود بروم. اگر چه تمام بدنم را با گل و لاي پوشانده بودم ولي احساس مي كردم كه ممكن است مرا ببينند و نمي توانستم ريسك كنم.

عجيب تشنه گي فشار مي آورد. بعد از سينه خيز رفتن، به قسمتي رسيدم كه جزو نشانه هاي نقشه ام بود. ني زار بلني كه از نيشكر تشكيل مي شد و قد اين ني ها دو برابر من بود و اگر اشتباه مي كردم ممكن بود برگردم و بسمت پاكستان بروم. حدود 10 دقيقه عبور از اين ني زار طول كشيد. واقعا ترسيده بودم . تمام اطرافم ني بود و فكر اينكه آيا هرگز از اين ني زار بيرون مي آيم بيشتر مرا مي ترساند. وقتي به آخرش رسيدم تازه نفسي كشيدم و نشانه اين بود كه اگر درست مي رفتم بعد از اين ني زار رودخانه اي بود كه همان مرز محسوب مي شد. در ضمن مي توانستي سنگر ها را ببيني البته من فرق اين سنگر را با آلاچيق تشخيص نمي دادم براي همي فكر مي كردم كه اين ها آلاچيق هستند. ولي بهرحال مجبور نبودم كه صداي در بياورم. چون به نقطه اي از مرز رسيده بودم كه اگر مي گرفتند سئوالي در كار نبود و فقط شليك مي كردند. بايد از رود خانه رد مي شدم. و وقتي نداشتم كه بخواهم لخت شوم و شنا كنم. هينطوري رفتم توي آب. فكر مي كردم مي توانم قدم بزنم كه پايم ليز خورد و رفتم توي آب. با شنا برگشتم به سطح آب. خدا نسيبتان نكند كه بخواهيد با آن وسايل بر دوشت و شلوار كنگ فو شنا كنيد. آب كه به اين لباسها نفوذ كرد سنگين تر شد و بيشتر مرا بزير كشيد. گفتم بر پدرش لعنت اينجا جاي غرق شدن نيست بايد شنا كني. اينهمه راه نيامدم كه در يك رودخانه فكستني بميرم. با هزار بدبختي خودم را به آنطرف رساندم. وقتي به آنطرف رسيدم ديگر نايي از من نمانده بود. ولي من پررو و كنجكاو گفتم عجب آلاچيق هاي باهالي . رفتم سري به آنها بزنم كه فهميدم كه سنگر هندي هاست. حالا خود سرباز ها كجا بودند فكر نمي كنم دلم مي خواست كه صبر كنم تا از خودشان بپرسم. براي همين سريع از آنجا دور شدم . اگر چه در رودخانه حسابي آب خورده بودم ولي تشنه بودم. در منطقه تاريكي به تعدادي گودال رسيدم كه چون از تاريكي آب را نمي ديدم، آب را بو كردم چون بو نمي داد تا جا داشتم از آن آب نوشيدم. اين تنها راهي بود كه مي توانستم بفهمم كه آب نوشيدني است يا لجن.

نمي دانم چرا ولي ديگر نور ماه در اين منطقه اثري نداشت و كاملا تاريك شده بود. اين منطقه ديگر خشك بنظر مي رسيد و از ني شكر و زمين به آب بسته خبري نبود. در همين فكر ها بودم كه دستم را روي درختي تكيه دادم و داشتم تصميم مي گرفتم كه حالا به كدام طرف بروم. كه احساس كردم چيزي از دستم و پاهايم كه لخت بودند بالا مي روند. تا بخودم بجنبم دست و پاهايم شروع كردند به سوختن. شروع كردم به پاك كردن ، كه فهميدم مورچه هاي گاوي كه اشتهايي به گوشت نيز دارند از دست و پايم بالا مي روند. چون نمي توانستم صداي در بياورم از زور درد شروع بدويدن كردم و در عين حال پاك كردن اين مورچه ها از روي بدنم.

مادرم بمن گفته بودم كه هند كشور عجايب است و خيلي چيزها در اين كشور مي بيني ولي فكر مورچه گوشت خوار را نكرده بودم. از مار و عقرب مي ترسيدم. بعد از مدتي از درد سوختن و اين كه نمي توانستم فرياد بزنم به جوي آبي رسيدم و بدنم را شستم. تمام لباسهايم را كه به آنها گل ماليده بودم را شستم و گذاشتم كه خشك بشوند. مي دانستم كه هر چقدر هم كه بخواهم وانمود كنم كه من از اهالي محل هستم بايد جواب بدهم كه چرا لباسها و بدنم گلي هستند. در حيني كه لباسهايم خشك مي شدند در كنار جوي آب در گدالي پنهان شدم و سعي كردم بخوابم. ديگر كم كم صبح شده بود و نور سحر گاهي نمايان مي شد. ولي از زور حشره ها حتي نتوانستم چشمانم را ببندم. از خوابيدن پشيمان شدم. و خوب از هيجاني هم كه در بودن در هند داشتم نمي توانستم بخوابم. البته هنوز مطمئن نبودم كه در هند هستم. با اولين كشاورزي كه بر روي سر خود عمامه داشت فهميدم كه در هند هستم.

ما هر چقدر دير متوجه مي شويم كه زندگي يعني همان ساعات و دقايقي كه هر روز آرزوي كند گذشتن آنرا داشتيم.

پر پرواز

هر چه بيشتر بستمت هند مي رفتم و آفتاب بيشتر طلوع مي كرد كشاورز ها هم تك و توك بيشتر مي شدند. برايم فرقي نداشت كه ساعت چند است. مهم اين بود كه در هند بودم. خواب كاملا از سرم پريده بود. البته برايم موقعي مهم شد كه سنگيني نگاهها ي اين چند كشاورز و كنجكاوي آنها را ديدم. فورا ياد فيلمهاي جيمز باند افتادم. رفتم جلو و حال احولي پرسيدم. حداقل مي دانستم كه اينها پليس نيستند. براي همين اسم روستائي را كه بطرفش مي رفتم را پرسيدم و  اسم روستاي قبل و بعدي . روستائي بيچاره از همه جا بي خبر مرا به چاي تعاراف كرد. ولي هر دقيقه اي برايم ارزش داشت. و اينكه اگر پليس مرا مي ديد چطور مي توانستم برايشان توضيح بدهم كه آن موقع صبح در آن منطقه چكار مي كنم. فكر نمي كنم كه باور مي كرد اگر مي گفتم براي صرف صبحانه به اين منطقه آمده ام. براي همين بايد خودم را به اولين جاده اصلي مي رساندم كه اگر مجبور شدم دروغي هم بگويم با واقعيت نزديكتر باشد.

البته همان طور كه توضيح دادم سعي كرده بودم كه قيافه ام را مثل هندي ها بسازم ولي از شانس بد من در اين روستا ها كه همه سردار يا سيك بودند. هيچ كس مو نمي زد در نتيچه موها و ريش بلندي داشتند و مسلما با تيپ من فرق زيادي داشتند. بهرحال وقتي براي تغيير چهره نداشتم. بايد به راهم ادامه مي دادم.

چند كيلو متر را پياده رفتم. و آدرس جاده اصلي را از روستائيان مي گرفتم. خورشيد ديگر كاملا  بالا آمده بود و من نيز به اندازه كافي از مرز اصلي دور شده بودم. هر چه جلوتر هم كه مي رفتم چهره ها عوض مي شد. مي ديدم كه اين جماعت كشاورزان عادي نيستند بيشتر به سامورائي هاي چيني شبيه هستند. هر مردي دو تا شمشير به كمر بسته بود كه يكي بيشتر قمه بحساب مي آمد و با آن موهاي سر و ريش  بلند قيافه هاي ترسناكي داشتند. براي خودم اين افكار را در سرم جابجا مي كردم كه موتور سواري كه دو سرنشين داشت بطرفم آمدند. فهميدم كه بوي خوبي نمي دهد. چرا كه اين دو تميز بودند و از شمشير و ريش بلند هم خبري نبود. گفتم پا به فرار بگزارم كه اينها با موتور، فكر نميكنم زياد مي توانستم دور شوم. بهرحال راننده پرسيد:  كي هستي؟ و كجا مي روي. منهم كه حس جوك گوئيم گل كرده بودم خواستم بگويم : سفير و فرستاده امام هستم و به شهر كوفه مي روم.

 ديدم كه اينجا جاي شوخي نيست در ضمن وقتي اين سئوالات را به فارسي ترجمه مي كنيد كمي مثل فيملهاي اسلامي ترجمه مي شوند. گفتم : بديدار عمويم رفته بودم و به دهكده خودمان بر مي گردم. و سريع پشت سرش بخودم گفتم بر آدم دروغ گو هم لعنت. بشمار.

 و باز صدائي مي گفت بابا ساكت باش . الان لو ميري.  گفت اسم عوميت چيست؟

خدا پدر فيلم سنگام را بيامرزه فورا اسم يكي از هنر پيشه ها يادم آمد و گفتم آقاي  كاپور سينگ.

گفت در كدام دهكده؟ من هم كه اين اسامي را از آن كشاورز سئوال كرده بودم گفتم از اين روستا مي آيم و به روستاي بعدي مي روم. نمي دانم چرا ولي احساس مي كردم مي دانست كه دارم مثل سگ دروغ مي گم. گفت: مذهبت چيست؟

 فورا يادم افتاد كه سيك ها با مسلمانها در جنگ هستند گفتم : من مسيحي هستم. و نگاهي به صليبي كه بر گردنم انداخته بودم كرد. آره عموم راج كاپور و من مسيحي. مردي كه كت شلوار پوشيده بود. گفت مي دانم كه داري دروغ مي گويي و احتمال دارد كه اهل پاكستان باشي.

 خواستم بگويم مرتيكه قيافه من به پاكي ها مي خورد؟ بابا دست خوش. گفتم نه پدر بزرگم اهل كشمير است براي همين كمي سفيد هستم. يكم به همديگر نگاهي كردند و يكيشان گفت برو.

نا خودا گاه گفتم يا عيسي مسيح دمت گرم. حال دادي. تند تند بطرف جاده كه چيزي با آن فاصله نداشتم راه افتادم گفتم اينبار جستي و لي دفعه ديگه تيكه بزرگت گوشته و اگر عموت آميتاب بچن هم باشه نميتوني از زيرش در بري. به جاده كه رسيدم دست بلند كردم و ميني بوسي نگهداشت. نكته اي كه يادم رفته بود روپيه هندي بود كه به روپيه پاكستان فرق داشت. سوار شدم و هنوز شلوار كنگ فو كه خيس بود بر دوشم بود. آنرا روي پنجره انداختم كه خشك بشود. مسئول بليت آمد گفت بليت ؟

 خواستم بگم مرتيكه مسافر قاچاق بليتش كجا بود. گفتم ندارم. گفت بايد بخري يا مي ري پائين . خواستم بگم صلواتي نميشه؟ ديدم خيلي جدي منتظر جوابه. گفتم راستش پول پاكستان دارم اگر اشكالي نداره به امريتسر كه رسيديم پول را عوض مي كنم و پول كرايه را مي دهم. گفت نمي شه. مي دانستم كه اگر بروم پائين حتما پليس مرا سئوال و جواب خواهد كرد. نگاهش به ساعتم افتاد. فهميدم كه چشمش ساعت را گرفته.  گفت بجاي پول بليت ساعت را بده. نگاهي به ساعت كردم. بيچاره ساعت كامپيوتري كه با آن در رودخانه شنا كرده بودم پر از آب شده بود و مثل كارتون پلنگ صورتي فقط ماهي در آن كم داشت چرا كه قطره هاي آب در داخل ساعت شنا مي كردند.

ساعت را كه يك روپي بود باز كردم و گفتم : ساعت خوب گران قيمتي است. بيچاره نگاهي بآن كرد و بدون كه به آب درون ساعت توجهي بكند گفت بله معلومه. بليت را پاره كرد و داد دست من.خوشحال از اينكه معامله خوبي كرده ساعت را بدستش بست . خيالم راحت شد كه ديگر به من گير نخواهد داد. لبخندي شيطنت آميز زد كه آره سرت را كلاه گذاشتم و رفت سراغ بقيه. منهم بخاطر اينكه با كسي صحبت نكنم رويم را به سمت بيرون كردم. چند دقيقه اي نگذشته بود كه گشت پليس ميني بوس را نگهداشت. و گشت نظامي آمدند بالا. سعي كردم خونسرد باشم. اگر مرا مي گرفتند چند تا جرم داشتم. ايراني بودن. جاسوسي براي پاكستان و قاچاقي وارد هند شدن. و خوب شايد بجرم رل رمبو را بازي كردن. در هفته هاي اخير چند تا اتوبوس رادر هند به آتش كشيده بودند و درگيري مسلمانان با سيك ها باعث شده بود كه تمام اتوبوس ها را كنترل كنند. 

رئيس پليس از رديف اول شروع كرد پرسيدن. آنهم به لهجه پنجابي. گفتم : ديگه قصه ام تمام است. سه رديف را پرسيد . يك رديف به من كه مانده بود. گفت بس است و رفتند پائين. اينبار هم گفتم يا عيسي مسيح بابا ايولا، دمت گرم. مي خواستم از خوشحالي فرياد بزنم ولي نمي شد. وقتي ماشين بحركت در آمد. شاگرد راننده نگاهي بمن انداخت و با لبخندي زيركانه سرش را تكان داد. يعني كه خوب جستي. من هم سرم را بعنوان تشكر تكان دادم. چون كه مرا لو نداده بود.

تا امريتسر، شهر مذهبي سردار ها چند ساعت راه بود و آنجا تنها شهري بود كه مي توانستم قطار براي دهلي نو بگيرم. به امريتسر كه رسيدم پول پاكي را عوض كردم و پول هندي گرفتم و بليتي براي دهلي نو. و پولي هم به دربان قطار دادم كه برايم صندلي بگيرد چون اگر مي خواستم كه براي صندلي بجنگم يا دنبال آن بگردم مشكوك مي شدند. در قطار هاي هندي احتمال اينكه صندلي خود را از دست بدهيد حتي اگر پول آنرا داده باشيد زياد است. براي گرفتن جا بايد لنگي يا روسري خود را بمحض رسيدن به كوپه قطار روز زمين پهن كنيد كه بميزان اندازه لنگ يا روسري براي خود جا رزرو مي كنيد. و خوب من كه لنگ نداشتم جاي هم نداشتم. ماموراني هستند كه پولي اضافه مي گيرند و تضمين مي كنند كه شما در قطار جاي نشستن پيدا كنيد.

 سعي مي كردم كمتر با مردم حرف بزم چرا كه هر چقدر هم كه با لحجه آنها صحبت مي كردم ولي هنوز مثل خودشان نبود و مي فهميدند كه غريبه هستم. دربان قطار جائي برايم پيدا كرد و با خيال راحت رفتم نشستم. چند لحظه اي نگذشته بود كه دو تا از مامور هاي پليس وارد شدند و درست روبري من نشستند. معلوم شد كه مسافر هستند. و بر پدرشان لعنت تا خود دهلي با من بودند كه نتوانستم حتي نفس بكشم.

بالاخره به دهلي نو رسيدم و سراغ سازمان ملل متحد را گرفتم. چرا كه برگه اي نداشتم كه نشان بدهد كه كي هستم و چون شهر را نمي شناختم و يا سيستم پليس را، هر آن امكان داشت كه مورد پرس و جوي پليس قرار بگيرم.

با هزار بدبختي دفتر سازمان ملل را پيدا كردم. وقتي وارد سالون شدم. يادم رفته بود كه قيافه و سرو وضعم چطوريست. يكباره فهميدم كه همه با گوشه نگاه بمن نگاه مي كنند. سالن پر بود از ايراني و افغاني. رفتم جلوي گيشه و خانمي پشت ميز پرسيد مي توانم كمكتان كنم. چقدر برايم انگليسي شنيدن جالب بود. احساس كردم كه در حال بر انداز كردن شلوار كنگ فو و بدن نيمه لخت و گل آلود و صورت داغون و زخمي من است. البته اين توصيفي بود كه بعدا بچه ها از من مي كردند.  تازه يادم افتاد كه صورتم را فراموش كرده بودم. به انگليسي گفتم مي خواهم تقاضاي پناهندگي كنم.  گفت شما بيشتر از تقاضاي پناهندگي احتياج داريد. من ساده هم گفتم نه خانم همان بس است. گفت نه منظورم شما به يك پزشك احتياج داريد و فورا مرا به اتاق خدمات پزشكي بردند. و سئوالات شروع شد. البته بيشتر از سرايت بيماري به بقيه مي ترسيدند.

بعد از مدتي كه دوباره به سالن برگشتم آقايي بطرفم آمد و پرسيد آقا شما ايراني هستيد؟ نمي دانستم اين جمله بعدها چقدر معروف خواهد شد. بدون فكر اينكه براي چه اين سئوال را كرده گفتم بله. گفت معلومه تازه واردي . گفتم بله. گفت كنگ فو كار هستي؟ گفتم بله ولي الان چه وقت اين سئوالات است.من چند روزه غذا نخوردم تو از كنگ فو كار كردن مي پرسي؟

 گفت : مي بخشي منظورم بازجوئي نبود من هم ورزشكار هستم و وقتي شلوار را ديدم گفتم خودم را معرفي كنم.  اگر دوست داري مي توانيم به خانه ما برويم و هم با بقيه آشنا شويم و غذائي بخوريم. بعد ها فهميدم كه اين شلوار چقدر بمن كمك كرده بود.

علي پسري كه مرا سئول و جواب مي كرد مسئول جمع آوري بچه هاي ورزش كار مخصوصا در ضمينه كنگ فو بود. و مي گفت وقتي با آن قيافه وارد تو ان شدي. تنها چيزي كه توجهم را كرد شلوارت بود. همي باعث شد كه با يكي از بهترين گروه هاي ايراني در دهلي نو آشنا شوم البته منظورم گروه سياسي نيست. اين خانه پر بود از بچه هاي باحال كه هر كدام اهل يكي از شهرهاي ايران بودند و هر كدام داستاني منحصر به فرد خود. هيچكدام سياسي به معناي كلمه نبودند. بقولي همه اهل حال.

 

دل و زبان دو عضو كوچك هستند ولي عظمت مرد را آشكار مي كنند.

شروع يك پايان

پاكستان اگر چه با تمام مشكلاتش به پايان رسيد ولي هند هم خودش بي مشكل نبود. كشوري كاملا متفاوت با آنچه كه در فيلمهاي هندي ميديدي. كشور كه هر صد كيلو متر لحجه هاشان عوض مي شود و كشوري كه مي توانم بگويم كشور تفاوت ها بود و اين تفاوت از هر جنبه كه بگويي بر اين مردم صادق بود. كشوري كه مي گفتند فقيرهاي ايران در مقابل فقراي اينجا ثروتمند هستند و ثروتمندهاي ايران در مقابل ثروت مندهاي اينجا فقير. كشوري كه بخاطر زير سلطه بودن انگليسيها مخلوطي از دو فرهنگ است نه هندي نه انگليسي. فكر نمي كنم هر چقدر مثال هاي اينچنين بزنم باز كم گفته ام. ولي در يك كلمه اينكه كشور عجايب. تا بهال كه هند نبودم صحبت از آمدن به هند بود و حالا نوبت بود به كشوري كه خودم هم نمي دانستم كجاست. هند مرز زميني بود و بالاخره راهي براي آمدن به آن پيدا كردم ولي از اينجا چي؟ مخصوصا كه مقصد معلومي هم نداشتم. صحبت ها همه سر سوئد و آلمان بود. هر روز داستاني جديد و موضوعي در مورد يك پناهنده و يا موقعيت يك كشور.

اينجا حتي بچه هاي ايراني هم با هم فرق داشتند. براي بعضي ها آخر خط بود. بعضي ها چندين ساله بودند و بعضي ها هنوز نمي دانستند كه در هند هستند. روز هاي اول به آشنائي با بچه ها گذشت اينجا حداقل سازمان ملل متحد هواي بچه ها را داشت و اتحاديه اي كه به پناهنده ها كمك مي كرد. ولي اشكال كه داشت اين كشور پناهده براي خودش مي گرفت و مثل پاكستان به كشور ديگري نمي فرستاد. جاي بدبختي بود كه پناهنده خود هند بشوي. البته اين صحبت از صداي غرور يك ايراني بر مي آمد . ما كه سالها در بين اين كشور ها جز برترين ها بوديم حالا بايد به همي كشور ها پناه مي جستيم. و چه زشت و گستاخانه رفتار بعضي از اين همين مردم كه از موقعين كشورشان سو استفاده مي كردند.

روز دومي كه در يك محله بنام دهلي جاي گرفتم. ايرانيها در هر كجا كه باشند بهترين ها را انتخاب مي كنند و در عين متفرق بودن با هم متحد هستند. همه سعي مي كنند به هم سر هم كلاه بگذارند ولي باز در موقع مشكلات ايرانيها بداد ايرانيها مي رسند. واقعا كه ملت عجيبي هستيم. سر و وضعي درست كردم و به مركز پناهنده ها رفتم كه ترتيب كلاس زبان و غيره را بدهم. بعد از مدت ها شلوار كوتاهي پوشيدم. ساختماني وجود داشت كه تمام ايراني ها و افغاني ها براي كارهاي اجتماعي و اداري به اين مركز مراجعه مي كردند. هنوز به در اين مركز نرسيده بودم كه مردي افغاني با ريشي بلند جلو آمد و با لحجه غليظ افغاني گفت برادر جان شما نمي تواني با اين شرتك وارد مركز بشوي. گفتم بيا. اينجا هم دست سر ما ور نمي دارند. گفتم چرا؟ گفت چون خواهر هاي ما در اين مكتب درس مي گيرند. گفتم خوب خواهر هاي شما در اين مكتب درس نگيرند. گفت برادر جان با زبان خوش به شما مي گويم كه لباس خود را آراسته بنمائي. گفتم باشه . اينهمه راه آمديم كه از دست حزب الهي ها راحت شويم و گير حزب الهي هاي افغاني افتاديم. بدبختي از اين بيشتر.

وقتي به خانه برگشتم و داستان را براي بچه ها گفتم. بچه ها گفتند غلط كرده هر كي اينطور صحبت كرده. اين بابا از مجاهدين افغان هستند كه خود افغان ها از اين جماعت دل خوشي نداردند چه رسد ما ايرانيها كه از كل اينها خوشمان نمي آيد. بچه ها ناراحت بودند كه بخاطر تشابه زبان مركز فرهنگي ما را با افغان ها يك جا گذاشته بودند و همين باعث مشكلات مكرر اي دو مليت مي شد. جالب اينجا بود كه بخاطر مسئله اي كه پيش آمد از فردا تمام بچه هاي ايراني با شرت در مركز حاضر شدند كه نشان دهند كه چطوري با هم متحد هستند.

خانه اي كه من در آن منزل كردم بخاطر محبت يكي از بچه ها بنام رضا مركز رفت آمد هاي بيشتر ايراني ها بود. بخاطر همين از هر نوعي كه نام مي بردي در اين خانه پيدا مي شد. ياد دكتر بخير. دكتر پسر خوش چهره و با تجربه ولي هم سن و سال خود ما بود كه هر كس مشكلي داشت پيش او مي رفت البته واقعا دكتر نبود. او واقعا خوش قلب بود و يار اكثر بچه ها. ولي هميشه در عين حال ساكت و خاموش. در بين ساكنين اصلي اين خانه كه از يك اتاق و يك دست شوئي تشكيل مي شد ما از فرقه اي داشتيم.

همه منتظر شانسي بودند براي پرواز به اروپا يا آمريكا. اينجا از اين نظر احساس تنهايي نمي كردم كه مشكل مذهب يا سياست دارم. همه از نظر هدف با هم يكي بوديم. بهر حال در يك گروه هميشه نقطه هاي قوت و ضعف هم وجود دارد. روز ها مي گذشت و من تنها كسي بودم كه نقشه اي براي رفتن نداشتم چون پولي نداشتم. و اميدي هم به ايران نبودم كه به اين زودي كمكي برسد والا با آن وضع به هند نمي آمدم. خيلي سريع بخاطر طريقه مسافرتم به هند در بين بچه ها زبان زد و معروف شدم و تا مدتها مرا رمبو صدا مي كردند.

 
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا صلاح کار کجا و من خراب کجا
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
کجا رویم بفرما از این جناب کجا چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

حافظ

بهشت و جهندم در دل توست.

خداحافظ رفيق

از بچه های پاکستان بگویم که:

 رضا به كراچي برگشت و از آنجا به ايران. منوچهر با كمك دفتر لجنه به يكي از كشورهاي اروپائي رسيد و بابک از بيماري يرقان در يكي از بيمارستانهالاهور در گذشت. داريوش و كوروش هم در حرفه شريف قاچاق مواد با بلوچها كار خود را ادامه دادند، تا آنجا خبر داشتم كه يكي از برادر ها بضرب گلوله در يكي از درگيريها كشته شده بود. بعد از من گروهاي زيادي سعي بر آمدن به هند كردند. گروه 90 نفري ايراني كه در مرز دستگير شدند. 4 تن از ايرانيها بدست مرزبانها با گلوله كشته شدند و اكثر گروه به زندانهاي مرزي افتادند. شايد چون يك نفري از مرز رد شدم من جزو معدود كساني بودم كه در آن برهه زماني موفق شدم به هند برسم.

تنها خوشبختی واقعی هنگامی حاصل می شود  که خود را وقف رسیدن به هدفی کنیم

هند بدون توقف

در دهلي چون اميدي به رفتن به كشور ديگري را نداشتم و خوب تازه از راه رسيده بودم و بيماري پوستي و جسميم رو بهبود بود شروع به فراگيري زبان كردم. روزها به مراكز توريستي مي رفتم كه با اروپاييها آشنا شوم. شايد كه راهي از اين طريق پيدا كنم.

اميد، پسري بود كه چند سال از من جوانتر بود ولي بخاطر موقعيت كاري و خانوادگي كه داشت سر و زبان تند و تيزي داشت. خودش مي گفت كه مادرش آرايشگر دربار بوده و بهمين دليل هميشه در بين سنين بالا سر كرده و بزرگ شده. چند بار سعي كرده بود كه قاچاق از هند خارج شود. مخصوصا كه چون وضع مالي خوبي داشت. خوب هم خرج ميكرد و چون فكر مي كرد چيزي از رفتنش نمانده هر چه دستش مي آمد خرج مي كرد. در مدت كوتاهي دو بار پول كلاني را به قاچاقچي باخت و هر بار رفتن او بيشتر به تعويق افتاد. چون به خرج كردن عادت كرده بود و براي حفظ صورت هم كه شده بايد اينكار را مي كرد. از در و ديوار پول قرض مي كرد و خوب چند وقت بعد برايش از ايران پول مي فرستادند. البته اين روي خوش قضيه بود. چرا كه در همين منوال بود كه سيگار كشيدنش بيشتر و بيشتر شد...

 هيچ موقع اولين باري كه سيگار را مي پيچيد يادم نمي رود . بمن مي گفت رمبو سيگار نكشي ها براي سلامتت ضرر داره. دكتر اولين بار برايش سيگار را پيچيد. چرا كه بچه ها تمباكو را مي خريدند و در كاغذهاي سيگار مي پيچيدند كه هم به ضاهر كمتر بكشند و هم ارزانتر تمام شود. يكروز اميد كه از من و فعال بودن من تعريف مي كرد. مرا با پسري بنام صفا مقايسه كرد.

صفا پسري بود عراقي كه در كمپ توريستي در مركز اروپائي ها زندگي مي كرد. و منتظر بود كه به اروپا برود. اولين بار كه براي نوشتن به كلاسهاي انگليسي رفتم، اميد او را مثال زد. و گفت كه رمبو هم مثل صفا مي ماند. صفا اولين كسي بود كه در به 7 زبان صحبت مي كرد و در سفارت سوئد با سفير بزبان سوئدي صحبت كرده بود با اين تفاوت كه اين سوئدي به لحجه خودشان بود در صورتي كه او هنوز به سوئد نرفته بود. صفا براي من بدون اينكه بخواهم الگوئي شد. اگرچه يك بار بيشتر او را نديدم و حتي نتوانستم ببينم كه او واقعا به 7 زبان صحبت مي كند ولي فكر مي كردم كه او را سالهاست كه مي شناسم. از زماني كه در ايران بودم و موسسه زبان مي رفتم به بچه هاي اروپائي كه هر كدام حداقل 3 زبان صحبت مي كردند حصوديم مي شد. مي گفتم با سننين پائين بايد 3 زبان را كامل صحبت كنند و ما اينجا مجبورم كه عربي را با اعمال شاقه ياد بگيريم. زباني كه بجز چند كشور عربي هيچ كجا نمي فهمند.

شايد اين افكار غلط باشند ولي افكارم بودند. بعضي مواقع روش رفتن مهم نيست مقصد مهم است. اينكه كجا مي روي مهم است نه چطور مي روي. مثلا اينكه هميشه مي گفتم بايد زن خارجي بگيرم كه بچه امان 3 زبانه شود و خوب اينطور ياد گرفته بودم كه هر زبان جديدي يك دنيا و فرهنگ جديد است. البته برعكس اين عقايد هم وجود دارد. اينكه بخاطر اجبار به ياد گيري زبان عربي از فارسي خودمان هم بيزار شده بودم و متنفر بودم. اگرچه نمرات زبان عربيم در تمام كلاسها جزو بالاترين نمرات بود. يادم مياد سال سوم دبيرستان بودم كه معلم زبان انگليسي چند امتحان پشت سر هم به من صفر داد و يكي از صفر ها بخاطر اعتراض به صفر قبلي بود. از آن سال بود كه بدون اينكه خودم بخواهم علاقه به زبان انگليسيم زياد شد و اسمم را در موسسه زبان نوشتم.البته هيچ موقع از اين معلم نمره بيشتر از صفر نگرفتم ولي سال بعد بود كه شروع به تدريس خصوصي زبان كردم. بگذريم.

با تقاضاي من در دفتر سازمان ملل موافقت شد كه به من بيشتر از يك كلاس زبان بدهند. صبح كلاس انگليسي ميرفتم، ظهر كلاس آلماني و شب كلاس فرانسه. بخاطر كلاس فرانسه بود كه كم كم فكر رفتن به كانادا به سرم افتاد و چون روي دستمال كاغذي از بستنيهاي هلند زياد تعريف كرده بودم هنوز فكرم روي هلند مي چرخيد كه بد نيست كه واقعا سفري هم به هلند بروم كه واقعا طعم بستنيها را بچشم. البته اينها فقط يك نقشه و آرزو بودند. ولي خوشحال بودم كه مي توانم اين سه زبان را ياد بگيرم. و خوب اولين كسي در دهلي بودم كه توانستم اين مزايا با دريافت كنم. چون مي گفتند اگر هم به يكي از اين كشور ها بروي يك زبان كافي است.

بچه ها مي آمدند و مي رفتند. البته بعضي فقط خانه هاشان عوض مي شد ولي ديگران با چمداني راهي اروپا مي شدند. و خوب آنها كه موفق نمي شدند با پرواز اول راهي شوند داستانهايشان شنيدني بود. خانه رضا هم مثل خانه قمر خانم بود، همانطوري كه گفتم بخاطر خوش قلبي و محبتي كه رضا داشت بچه ها به اين خانه مي آمدند. همانطور كه من اولين روز به اينجا آمدم.

چنگ دل آهنگ دلکش میزند
ناله عشق است و آتش میزند
قصه دل دلکش است و خواندنیست
تا ابد این عشق و این دل ماندنیست

فقر گناه نيست ولي بهتر است پنهانش كني.

دانه هاي ريز برف

يك روز كه از كلاس زبان به خانه مي آمدم متوجه شدم كه كسي نيست. در كه زدم اول كسي در را باز نكرد ولي اسرار كه كردم ديدك دكتر در را باز كرد و گفت بزاربياد تو به رمبو مي شه اعتماد كرد. رفتم تو. مني كه تا بحال بجز بار زدن حشيش نديده بودم. ديدم كه كتر تنهايي مشغول پر كردن سرنگ از هروئين است. وحشت برم داشت خواستم از اطاق بيرون بروم كه دكتر گفت نترس. چيزيت مي شه. ديده بودم كه دكتر بارها ترك كرده بود ولي فكر مي كردم كه ترك سيگار يا همان حشيش بوده. دكتر گفت تو از تمام بچه ها صادق تر و ساده تري و براي همي بتو اعتماد كردم كه بداخل بيايي. گفتم ترجيح مي دادم كه اعتماد نداشته باشي. گفت نه بهتره ببيني كه بسر من چه آمده. دكتر مرد روراستي بود و در عين حال پاك دل و صادق. آره و آدم معتاد و صادق بودن؟ داستانهاي زيادي در مورد معتاد شدن و چطور معتاد شدن شنيده بودم . براي همي ترس برم داشته بود. ولي براي سابقه اي كه از كمك و جوانمردي دكتر ديده بودم توانستم كه به او اعتماد كنم. بعدها فهميدم كه دكتر زن داشته و سفر دومي كه به ايران رفته زن و زندگيش را از دست داده و برادرانش كه در آمريكا بودند او را با فرستادن پول حمايت مي كنند. ولي بخاطر وجود مواد مخدر در خون او نمي تواند از امتحان پزشكي سفارت قبول شود. بارها خانه ما شده بود مركز ترك مواد مخدر. قرصهاي مرفين كه خود دكتر با قرصهاي ديگر مخلوط مي كرد و موقع ترك مي خورد. چند روزي درد كشيدن و فرياد و به خود پيچيدن و تا مدتي دكتر شخصيتي جديد بين بچه ها ميشد ولي بدون اينكه كسي متوجه شود دوباره روز از نو روزي از نو.

در اين اتاق هر كس يه چيزي آلوده بود. بجز من . حتي رضا سيگار مي كشيد. مثل پاكستان روزهاي داشتيم كه خانه مي شد انجمن معتادين و بچه ها سيگاري بار مي زدند و چرخشي مي كشيدند و من هم مي شدم فاطي خونه و چاي دم مي كردم. دو تا از بچه ها مشروب خور يا بهتر بگويم دائم الخمر بودند. دو تا عملی و دو تا علفی و خوب بقيه به همين ترتيب.

من تنها خلافي كه مي كردم يواشكي مي رفتم مركز ورزشي كه كنار خانه امان بود چون پول عضويت رانداشتم بدهم. براي همي با يكي از بچه ها ياد گرفته بوديم كه چطور از در پشت وارد و خارج شويم.

همانطور كه گفتم پرواز بچه ها هر كدام داستاني داشت. بعضي از اين داستانها به اتاق ما مي رسيد اگر چه مسافر به مقصد رسيده بود. مدتي خانه ما شده بود مركز پروازها و تمام مراحل تمرين و ياد گيري در اين اتاق انجام مي شد. مثل مرکز فرماندهی فیلم فرار بزرگ.  وبراي خود من و امثال من عجيب بود كه يك فرودگاه به چه شكل است. چون تا بحال بيشتر ما قانوني مسافرت نكرده بوديم كه فرق راهرو ها را بدانيم و يا اينكه بدون اينكه از كسي يا ماموري بترسيم قدم به فرودگاه بگذاريم. رفتن به فرودگاه برای ما شده بود یک معمای ندیده و رازی که بیشتریها از آن می ترسیدند. 

يكي از اين سرگذشت ها كه براي مسافران اين اتاق پيش آمده بود. سعيد بود كه استاد كاراته تکواندو در ایران بود و قصد داشت به سوئد برود. بعد از دو بار كه در اروپا دستگير شد بار سوم در فرودگاه اسپانيا رگ خود را با تيغ زد كه او را نگهدارند. و دولت اسپانیا مجبور به قبول کردن ایشان شد.

زبان براي بعضي ها دردسر بود يكي از اين نمونه ها اين بود كه بخاطر ندانستن زبان و نداشتن تجربه مسافرت با هواپيما يا نوع سئوالات  بچه ها دستگير مي شدند. يكي از اين گروه كه سه نفري بودند بعد از تمرينات مختلف راهي فرودگاه شدند. قرار بر اين بود كه هر سه پشت سر هم به دم گيشه بروند . نفر آخري كه بعد از دستگيري روز بعد ماجرا را تعريف مي كرد مي گفت: مسئول گيشه ازمن پرسيد بگج؟  baggage?  من هم يك پا داشتم يك پا هم قرض كردم و زدم بيرون. چرا كه موقع تمرين دلال گفته بود كه اگر سئوال كردند لاگيج؟ laugage   يعني چمدان بگو خير. چون بجاي لغت آمريكاي لغت انگليسي بكار برده بود اين بابا چون نفهميده بود فرار كرده بود بيرون فرودگاه. مي گفت يارو از من پرسيد لاگيج منم هول شدم و فرار كردم.

گرانترين مسافرها دو برادري بودند كه راهي بلژيك بودند و هر بار كه پروازشان به يك كشور ميرسيد و چون مهر خروج كشور اوليه را نداشتند آن كشور نمي دانست كه ايندو را بايد به كجا برگرداند . اين دو برادر هر بار كه سوار هواپيما مي شدند از مشروبهاي مجاني هواپيما نوشيده و خوب مسلما كاملا مست به مقصد مي رسيدند و قادر به مصاحبه هم نبودند كه بخواهند بگويند از كجا آمده اند.

 در يكي از كشورها هم كه قبول كرده بودند اين دو ايراني هستند ( بلغارستان) از سفارت ايران به سراغ آنها آمده بودند كه آنها را به ايران برگردانند. آنطوري كه تعريف مي كرد: سفيري كه از سفارت ايران آمده بود قصد داشته رل دایه بهتر از مادر را برایشان بازی كند. مي گفت با سبدي ميوه وارد شدند و فرمي جلوي ما گذاشتند كه با اجازه ما بتوانند مارا به ايران برگردانند. مي گفت ميوه ها را خورديم و فرم ها را پاره كرديم. دوباره خط هواي مجبور شده بود كه آنها را بيرون كند. و چون پرواز از هند بلند مي شد هر بار دوباره به هند بر مي گشتند. اين پروازها براي هفته ها ادامه داشت و هيچ كشوري حاضر نبودمسئوليت ايندو برادر را قبول كند. براي همين پر هزينه ترين مسافر هاي مجاني خط هواپيمائي انگلستان بحساب مي آمدند. تا اينكه بالاخره چون بليت از هند بود هند مجبور شد آنها را پذيرا شود.

 قسمت دوم داستان

او مثل سوزن است كه لباس براي سايرين مي دوزد ولي خودش لخت و عريان است.

  نظريات و پيشنهادات خود را به آدرس ايميل زير ارسال فرماييد. پايدار و پيروز باشيد
نامه به نويسنده

مطالب درج شده هيچگونه ارتباطي با سايت مارتين آرماند ندارد

برگشت به زيبارويان

 
نامه ها و نظریات شما

 با تشکر فراوان از نامه های گرم و پر محبت شما

راستي مي خواستم كه برام همه داستان و ادامه داستان رو لطفا سند كنيد. واقعا داستانه دلنشيني است. مرسي باي

سلام خوشحالم كه به هدف خود رسيديد. من در ايران زندگي مي كنم خيلي دوست دارم در باره ايرانيهاي كه پناهنده هستند بيشتر بدونم. دايي من ساله هفتاد و سه مثله شما به پاكستان و بعد از دو سال به كانادا رفت ولي متاسفانه زياد باهاش تماس نداريم فقط ميدونم كه زنده هست. من اونو خيلي دوست دارم وقتي داستان شما را مي خوندم خيلي ناراحت شدم فكر  مي كردم براي اون هم اين مشكلات پيش آمده. من اصلا فكر نمي كردم پناهندگي به اين سختي باشه آخه دوستا و نزديكان مثل شما كه براي فاميل خودتون از پاكستان نامه مي داديد واقعيت را نمي گويند. اگر ممكنه با ايميل من جواب بديد و از خودتون بيشتر بگوييد آلان چكار مي كنيد؟ اوضاع مالي شما خوب هست؟ از اينكه رفتيد راضي هستيد؟ دوست داريد به ايران برگرديد؟ خيلي دوست دارم در باره ايرانيهاي اونجا بدونم . با تشكر ندا ايران

سلام الان دو ساعتيه كه دارم زندگيناميه ترا مي خوانم. قسمته اولش به آدرسه من ميل شده بود. هنوز به آخرش نرسيدم ولي خواستم بگم ايولله دمت گرم نه بخاطر معتاد نشدنت و نه بخاطره صبرو بردباريت و نه بخاطره تحملتو اونهمه مشكل بخاطر غرور ايرونيت. دمت گرم پيمان شيراز

دوست خوبم سلام

هر کس به اندازه حجمِ جنبه اش در زندگی اش سختی کشیده است . سختی های تو هم به اندازه جنبه خودت بوده و بس .چون اگر از آن حد بالا تر میرفت الان این نبودی که باید باشی .نمیدانم که آیا هنوز از ایرانیت بودنت راضی هستی یا نه ؟ ولی هر جا باشی با هر مرام و مسلکی که باشی بدان که برای ایرانی بودنت دوستت داریم و امیدواریم که موفق باشی .کوچک تو    مسعود

خاطرات بسيار زيبابود و قشنگ. واقعا تاثير خاصي روي من گذاشت، و اميدوارم هميشه پيروز و سربلند باشي ايراني عزيز، مرگ بر جمهوري اسلامي . پدرام

سلام دوست عزيز

داستانتو خوندم و بدلم نشست مسله اينكه دوست ايراني كنارم نشسته و با زبانه ساده داره باهام دردودل مي كنه، قسمت دوم به علت اينكه سايت زيبارويان فيلتر هستش نتونستم ببينم... خيلي علاقه دارم بقيه شو بخونم و آرزويه موفقيت براتون دارم. محمد

سلام خسته نباشيد واقعا متن جالبي و جملات زيبايي جمع آوري شده است من كه لذت بردم واقعا از شما ممنون هستم

ممنونم بخاطر لطفي كه كردين و ادامه داستانو برام ميل كردين. نميدونم چي بايد بگم!!! با شاديتون شاد شدم و با غصه هاتون غمگين... تمام اين سرگذشت مثله يك فيلم در خاطرم مونده... لحظه به لحظه... خيلي متاثر شدم به خاطر از دست دادن بهترين لحظات زندگيتون... لحظه هاي كه بازگشت ندارن... نمي دونم كيو بايد مقصر دونست؟؟؟ جو اونموقع؟؟ خانواده؟ يا... خودتونو، به خاطر تصميمي كه براي رفتن از ايران و پناهنده شدن توي غربت گرفتين؟؟؟... من بيست و دو ساله اهل تهران هستم و دوست دارم بدونم كه قهرمان اين سرنوشت الان كجا هستن؟ مشغول چه كاري هستن؟ و اصلا اسمشون چيه؟ البته اگر جسارت نباشه. ممنون و خدا حافظ

 سلام

داستان را خواندم خيلي عالي بود و خيلي آموزنده. واقعا در طوله اين چند روزي كه اون را مي خوندم از اون لذت بردم و احساس ميكردم دارم با داستانت زندگي مي كنم. خيلي باحال بود. اميدوارم هر جا كه هستي موفق باشي. و يا روزي هم باشه ما هم بيايم اونجا.

با سلام من افسون هستم از ايران و خوزستان گرم و مهربان

از خواندن خاطرات آوارگي سراپا پستي و بلندي شما عزيز هموطن هم خو شحال و هم اندوهگين شدم خوشحال از اين بابت كه چه قهرمانانه و چه صبورانه مشكلات را پشت سر گذاشته ايد و ناراحت از اين جهت كه چرا ما نبايد در جايي باشيم و يا در جايي زندگي كنيم كه از هر حيث هم نگوييم اما از خيلي جهات به اين كشور هاي پيشرفته شبيه باشد كه ما نخواهيم شاهد اين آوارگي ها باشيم. من متولد شهريور 1359 هستم يعني درست بيست و يك روز قبل از جنگ خانمان سوز و ويرانگر كه هيچ كس مسبب آن نبود جز اين ملاها، كه شما از زخم خوردگان آن هستيد(برادرتان) يعني تمام كودكي و نوجواني من در زمان جنگ گذشت و جواني هم كه الان باشد بقول خودشان دوران سازندگي. بگذريم من 3 سال است كه ازدواج كرده ام براي من و همسرم هم چنين موقعيتي براي مهاجرت پيش آمد و همه اش ترس از اين دربدريها بود كه ما را منصرف كرد و ترس از تنهايي. هر چند كه حالا هم با وجود خانواده باز تنها هستيم چرا كه مشكلات و گرفتاريها در اينجا اينقدر زياد شده كه هيچ كس حتي اگر حرف مرا باور كني پدر و مادر آدم هم به يادت نيستند و تلاشي براي رفع گرفتاريهاي تو نمي كنند و واقعا هم انتظاري نيست چون همه به نوعي گرفتارند. ببخشيد نمي خواستم دردودل كنم فقط خاطرات شما زخم هاي سربسته مارا دوباره باز كرد و باعث اين همه گله شكايت. ولي واقعا احساس نزديكي قريبي به شما پيدا كرده ام گويا شما را از سالها مي شناخته ام. خيلي دوست دارم من هم مانند شما پر تلاش باشم و خوب درس بخوان و فعاليت داشته باشم و خوب بتوانم زبان بياموزم. لطفا اگر زحمتي نيست بيشتر از تجربياتتان مرا آشنا كنيد تا شايد من هم بتوانم نه بگونه شما ( كه حتما آنگونه نمي توانم باشم) ولي به مراتب خيلي پايين تر آن دست بيابم. با آرزوي بهروزي و موفقيت روز افزون براي شما، راستي ايرادي كه به نوشته تان وارد است اين است كه سالها را ذكر نكرده ايدو من نمي دانم كه الان چند سال داريد و با چند سال به طول انجاميد كه به كانادا رسيديد. امروز تمام داستان شما را پرينت گرفته ام تا براي همسرم ببرم مطالعه كند البته بعضي هاشو براش تعريف كردم و اون هم اسرار كرد كه كامل برايش ببرم اون هم خيلي از تلاش شما لذت برد. ببخشيد خيلي نوشتم شرمنده انشا الله هميشه خوشبخت باشيد.

 آقاي عزيز

با تشكر از داستان جالب شما. ولي متاسفانه نمي توانم قسمت دوم اين داستان را بخوانم. ممنون مي شوم اگر قسمت دوم اين داستان را برايم بفرستيد. همانطور كه مي دانيد سايت زيبارويان در ايران بسته شده و نتوانستم اين داستان را در اوركوت پيدا كنم. ارادتمند، رضا

سلام داستانتون را خوندم پايداريت قابل تحسينه، الان چند سالته و چند ساله كه كانادا هستي؟ من فرهاد هستم و بيست ساله از تهران هستم.

سلام... حالتون خوبه؟ حقيقتش من اينقدر تحت تاثير حكايت زندگيه شما قرار گرفتم كه الان اصلا نمي دونم چي بگم!!! حتي تصوره اون شرايت هم برام سخته... از خدا ميخوام الان هر جا كه هستين در بحترين شرايت باشين و از زندگيتون لذت ببرين. فقط متاسفانه من به ادامه داستانه شما دسترسي ندارم. يعني سايت فيلتر شده يه خواهش ازتون دارم... اگه زحمتي نيست ادامشو برام ميل كنيد...نميدونيد چقدر منتظره خوندنه ادامه اين سرونوشتم... ممنون و خدا حافظ. براتون از ته قلب آرزوي موفقيت و پيروزي ميخوام... خدا هميشه حافظ و نگهداره شما باشه...

دوست عزيز

مي خواهم بخاطر اين داستان واقعي از شما تشكر كنم. واقعا زيبا و  هر لحظه اش را دوست داشتم. تمام خاطرات به كانادا آمدنم را در من زنده كرد.  توصيه مي كنم كه اين داستان را به انگليسي و بفارسي منتشر كنيد. قول مي دهم كه موفق خواهد شد. آرزوي زندگي پر از موفقيت و شادي را دارم. رضا

سلام بر شما

ممنونم از پاسخي كه به ميله من دادين... من امروز تونستم با لينكي كه در خوده نامه اصليتون بود قسمته دوم داستانتون رو هم ببينم و كمي از اون رو بخونم ( هنوز تو هند هستم...!) به دليله كمبود وقتي كه دارم هر چند وقت يك بار چند خط از اونو ميخونم... در هر صورت ممنونم از راهنمايتون. موفق و سلامت باشيد با تشكر

سلام بر شما هموطن ايراني من

آسيب ديدگان انقلاب و جنگ تنها مصدوماني كه مستقيم در كوران حوادث انقلاب و  جنگ بوده اند، نبوده اند و نيستند... داستان شما بازگو كننده فقط قسمت كوچكي از اين دردنامه وارد شده به افراد جامعه در طيف بسيار بسيار وسيعتري قرار دارد كه مفصل است... منتظر ادامه اين خاطرات هستم. با تشكر

سلام از ارسال بقيه داستان زندگيتون ممنونم. همونطور كه قبلا گفتم من قلبا اين يادداشت هاي شما رو به عنوانه صرفا يك داستان نخوندم بلكه به عنوانه تجربياته زندگي يك انسانه پر تلاش بهشون نگاه كردم كه البته با اين ديد هيچ جاي دلسوزي يا ترحمي هم نداشت شما بهتر از من ميدوني كه توي زندگي همه انسانها مشكلات هست حالا هر كس به ميزانه ضرفيته خودش در زندگي مشلات داره هرچه ضرفيت بيشتر باشه پر تلاش تري و خوب مشكلاته بيشتري هم داري و البته لذته بيشتري هم از زندگيت ميبري. من در هر قسمت از ماجرا ها كه ميخوندم دلم ميخواست همون لحظه يك چيزي رو به شما بگم كه وقتي به پايانه مطلب مي رسيدم ميديدم جملاتي كه نوشتي همه حرفهاي منو خلاصه كرده و حتما شما به اون حرفها كه نوشتي ايمان و اعتقاد داشتي. فقط ازت تشكر ميكنم كه ماجراي زندگيتو در اختيار ديگران قرار دادي. اينو بدون همونطوري كه تو از بين خيلي آدما دست به قلم شدي و نوشتي منم از بين خيلي كساي كه داستانو خوندن برات دارم ميل ميزنم يعني اگه تعداد ميلهاي كه برات رسيده صد تا باشه بدون كه صد هزار نفر بودن كه بهت ميل بزنن اما فقط اون صد نفر تونستن اين كارو بكنن. بازم ازت ممنون و فقط در آخر برات آرزو مي كنم يك زندگي شاد در هر كجا كه هستي آغاز و همسر و عشقه مهرباني داشته باشي تا بتونه خستگي اين مشقته اون دورانو

برات در بياره چون همانطور كه ميدوني هنوز خيلي جووني و اصلا سن و سال نبايد برات مطرح باشه زندگي براي همه بالا و پايين داره. مواظب خودت باش و سعي كن بهترين زندگي رو براي خودت و خانواده ات بسازي چون لياقتشو داري. راستي از بابت برادرتون بهت تسليت ميگم. اينو بدون كه هرچي خدا بخواد همون ميشه  خوشبخت، سربلند و موفق باشي.

واقعا داستان دلنشین است می خواستم که برایم تمام این داستان را بفرستیدوائو. من باورم نمیشه که اینهمه سختی کشیده باشی من  که خودم فکر می کردم خیلی سختی کشیدم اصلا سختی نکشیدم. من در ترکیه واقعا حال کردم. اصلا چیز های که میگی واقعا برام تعجب داره. خیلی دوست دارم بدونم الآن کچا هستی حس می کنم که در کانادا هستی. حالا هر جا هستی امیدوارم دیگه سختی نکشی. منتظر بقیه داستان هستم. بای نیلوفر

خیلی خوب نوشتید لطفا ادامه بدهید. ندا.

گل پسر الآن کجائی امیدوارم حالت خوب باشه

سلام دوست بسیار عزیز من شخصا از داستانه شما خوشم اومد و هر چه جلوتر میرفتم به حقیقی بودنش بیشتر ایمان می آوردم جدا منو برد به یه حال و هوای دیگه قرقش شده بودم خیلی خوب نوشته بودی ولی صمیمانه ازت خواهش می کنم بقیهشم بنویس لطفا با تشکر آرش از همدان

درود داستانتو خوندم، گریستم و خندیدم، نمی دونم الآن کجائی، ولی هر جا هستی شادکام و تندرست و پیروز باشی. در پناهه اهورا مزدا پاک باشی هم وطن گرامی آتوسا

سلام خاطراتت خیلی جالب است، اگر همه را بنویسی در آخر میتوانم نظر مفصلی بدهم موفق باشی بای مهدی

با سلام خاطراته بسیار جالب و آموزنده بود. و من بسیار از این خاطرات خوشم آمد. آیا می توانید آنرا بطور کامل برای من بفرستید؟ با تشکر

مطلب زیبا بود ادامه بده

سلام آقا من مخلص شما هستم غرض من از فیلم هندی دلیل بر این نبود که داستان یا سرگذشت شما را مورد توهین قرار بدهم فقط میخوام از آخر داستان اطلاع بیابم در ضمن منهم پاکستان بودم تمام این محل های که نام بردی را یاد می آورم و قبول دارم که بلوچ و پاکی هر دو از دم ... هستند در هر صورت سرتو درد نیاورم بقیه داستان چی شد مرد حسابی با کمال احترام

 صاحب سلام داستان قشنگی بود مابقی و حتما مثله فیلمهای هندی به خوبی و خوشی تمام میشه و همه به خوبی و خوشی زندگی می کنن ولی صاحب خان منم کراچی بودم داغ منو تازه کردی هر چند سالها پیش بود ولی انگار همین دیروز بود قربان بگذریم بلاخره به کجا تمام شد محمود

سلام دوست عزیز چند هفته ای است که این داستان ادامه پیدا نمی کند و من دوست دارم که آنرا بخوانم، من تمام داستان را دنبال کرده ام و منتظرم که دنباله آنرا بخوانم.

خوشحال می شوم اگر این داستان را ادامه بدهید.

ارادتمند شما سم

سلام داستان بسیار جالب و آموزنده بود لطفا بقیه آن را بفرست ممنون

آقای عزیز داستان خاطرات یک آواره را خواندم و با این نامه خواستم به بگویم که خوشحال می شوم قسمت بعدی آنرا بشنوم بروی نت یا بصورت ایمیل

قربان شما هومن

سلام داستان خوبی است چرا ادامه نمی دهید؟ من منتظرم داستان شما تمام شود و در تلوزیون آنرا پخش کنم

بای

سلام سرگذشت جالب و آموزنده ایست لطفا بقیه را هم بنویسید با تشکر علی

سلام امیدوارم هر جا هستید خوب باشی اسم من مهسا است نمیدونم الآن در چه حالی هستی و آیا مریضیت بهتر شده یا نه ولی ازت خواهش می کنم که سرگذشتتو ادامه بده اگر هم میشه به من نامه بده و بگو که ادامه دادیش بازم ممنونم مهسا

سلام داستان خيلي خوب و اموزنده است اميدوارم بقيه ان را هم به ما بگوييد با سپاس

سلام دوست عزیز این داستان برای خیلی از ماها به عنوان مختلف روی داده و شاید این داستان بتونه تسکین خاطره خیلی از هم وطنان عزیز باشه که با درد سرهای زیاد از کشور بیرون اومدن به هر حال من از این داستان خیلی استقبال کردم. امیدوارم ادامه داستان رو هم بخونم یا حداقل اون رو برام ایمیل کنید

با سپاس فراوان سهند

سلام  اصلا نمی دانم چه باید بنویسم منتظر ادامه داستان زندگی شما هستم و مطمئن باشید فقط اونو به عنوان یک کتاب قصه اونو نمی خونم چون از دلت بر میآد بر دل هم میشینه. الآن گونه هام پر از اشکه و دلم باهات همراه به عنوان یک دوست ایرونی اگر واقعا کاری از دستم بر می یاد بگو اگر بتونم برات انجام میدم، به امید موفقیت همه جوانای ایرونی عاطفه

Hit Counter

English Version

Ziba Rouyan