HomeBody PaintingSpecial FXBeautyBridalMediaAboutContact

 A story of a homeless man

خاطرات يك آواره

كه او را مي درد گرگ يا پلنگي

حقيقت بچه آهوي قشنگي

كه او را نيست يك لحظه درنگي

حقيقت راز آن مرگ عجيبي

كه دارد با طبيعت سر جنگي

حقيقت را در آن طوفان ديدم

 كه هر دم مي زند در گوش زنگي

حقيقت را چونان فانوس ديدم

كه آتش را بسازد پاره سنگي

حقيقت در دل آتشفشاني

كه باران سازد او را هفت رنگي

حقيقت آسماني آفتابي

 در آن تلخش نهفته راز ديرين

حقيقت گاه تلخ و گاه شيرين

حقيقي باش پنهانش نداري

اگر خواهي سر از كارش درآري

  كه مرزش در درون باشد بده گوش

  گهي زهر و گهي چون شربت نوش

فرشته ميرزائي : رشت 1381/ 1/15

 

اگر ميدونستم سرنوشت مارو كي مي بافه

 حتما ازش مي خواستم كه مال ما رو كلا بشكافه

 

سالهاست كه مي خواهم اين خاطرات را بزیر سلطه قلم بكشم. هميشه دنبال راهي براي تايپ كردن آن بودم چون فكر مي كردم بايد ماشین تايپ فارسي در دسترس باشد .یا بهانه ای که اصلا چرا باید انرا بنویسم.

 يك زماني فارسي نوشتنم خوب بود. براي بچه هاي محل نامه هاي عاشقانه مي نوشتم كه به دوست دخترهاشون بدن. فكر نمي كردم كه فارسيم بخاطر مخلوط شدن با چند زبان خارجی اينقدر  قاطي بشه. ولي سعي مي كنم که این داستان با زبانی خودماني براتون بنويسم.

 سالها پيش، وقتی آواره بودم یک روز پدرم گفت: در آوارگي براي اينكه به مشکلاتت فكر نكني خاطراتت را بروي كاغذ بياور كه شايد يك روز بتواني از فروش آن پولي بدست بياوري. من هیچ وقت نتوانستم پدرم را بهمم و او نیز حتی سعی نکرد که اینکار را در حق من بکند. مسئله ای که بیشتر پسرها با پدرشان دارند. ولی برای من این کوتاهی پدرم گران تمام شد. شايد اگر پدرم كمي بپول فكر نمي كرد ديگر من آواره نمي شدم كه مجبور به فروش خاطراتم و معروف شدنم بشوم.

 در طول مسافرتم خاطرات را نوشتم، ولی با قطرات اشک، شايد آنقدر دردناك يا هيجان انگيز بودند كه خودش وقتی این خاطرات را خودش خواند آنرا از بین برد و هیچ وقت بروی من هم نیاورد که من با این چنین مشکلاتی مواجه شدم. و سعی کرد که صحبتی در باره آن نکنیم. مشکلی که ما جوانهای ایرانی با پدر مادر ها داریم. تبادل افکار و صحبت کردن. خاطراتی را که می خوانید دوباره نوشتم و سعی کردم بدون اینکه در این اتفاقات دستکاری کنم آنرا بقلم بکشم.

  خیلی ها این داستان را قبل از اینکه از بین برود خواندند. هر کس نظری داشت و احساس خود را بطریقی بیان کرد چرا که هنوز یک آواره بودم. از آن خاطرات سالها می گذرد، ولی شاید که برای خیلی از شما که از دست رفتن عزیزی رنج می برید و یا برای رسیدن به هدفی زحمت کشیدید و یا تلاش می کنید این داستان بتواند انگیزه ای باشد. شما هم اگر تاملي بکنید و حوصله اي، شايد برايتان جالب باشد.

قبل از مسافرتم كتابهاي فراواني را خواندم. اونهم من؟! کسی که بزور تو خونه بند مي شد .

 ولي به خواندن علاقه شديدي پيدا كرده بودم. داستان زندگي پاپيون يكي از آنها بود. مخصوصا كه فكر مي كردم به درد مسافرتم بخورد. زندگي نامه چارلي چاپلين و کتاب روانشناسی دیل کارنگی و از این قبیل.

كمي بعقب برميگردم. شايد به بهانه  مقدمه اي براي اين داستان.

 ادعاي نويسندگي ندارم ولي آنچه كه بنظرم مي آيد را برايتان مي نويسم. حداقل اين يك داستان واقعي است و مثل داستانهاي دنباله دار مجلات هفتگي وانمود به واقعي بودن آن نمي كنم.

 

تهران.

 سر كوچه ها پرسه می زدیم، بقول خودمان ول مي گشتيم كه الاف نباشيم. منتظر بوديم كه وقت ما هم برسد و به سربازي برويم و خوب نقشه مي كشيديم كه چطوري از آن جيم بشويم. در عین تلخی، خاطرات شيريني بودند. دزدكي سر قرار حاضر شدن و ملاقات با معشوق.

 حفظ كردن لغات از كتابهاي شعر يا دفترچه يادبود عشق نوشتن.

 كتابهاي ر- اعتمادي را مي خوانديم و سعي مي كرديم كه مو بمو از مسائل آن در برخورد با دوست دخترهايمان استفاده كنيم.

 شب ايراني، كفشهاي غمگين عشق. يا آهنگهاي جواد يساري يا عباس قادري را گوش كردن و سر كوچه يه كتي ايستادنها.

 مسابقه رقص و درگيري با برادراني كه هيچ وقت بوئي از برادر بودن نبرده بودند. يا نمي خواستند قبول كنند كه عشق بيشتر از کتابهای اسلامی معني دارد.

 كتك خوردن ها و تراشيده شدن سرها. و خلاصه.

 مسائلي كه تمام جوانها بنوعی با آن درگیر بوده اند.

سركوچه ايستادنها و به دخترهاي سر گذر متلك پروندنها.

 نمي دونم كه اونقدر برگردم عقب يا نه؟

 آره من هم مثل تمام جونها عشق خارج داشتم.

 عشق فرار از مسئوليتهاي خانوادگي و فرار از سربازي و پشت كنكور ماندن .

 دلم مي خواست كه خارج را ببينم. درسي بخونم و بهتر از آنچه كه بودم باشم.

 بقول آهو خردمند هنرپيشه عزيز  مي گفت : مادرم مي خواست دكتر بشم پدرم مي خواست مهندس بشم. نه اين شدم نه اون شدم پيتزا ديليور. اینهم یکی از فرهنگهای کلیشه ای تحمیلی ما است، که هنوز که هنوزه از آن رنج می بریم.

بعد  از الافي هابعد از تمام شدن دبيرستان اون هم با اعمال شاقه ، با هزار بدبختي خانواده را راضي كرديم كه اگر من بخارج بروم كاره اي مي شوم و اگر اينجا بمونم مثل پسر عموي دوست دخترم راهی بهشت خیالی. بيچاره پسر عموي دوست دخترم.

 همه بچه هاي دربند بوديم، هر صبح جمعه ميرفتيم كوه. بهانه ورزش بود چون تفریح دیگری نداشتیم.  ولي به تنها چيزي كه فكر نميكرديم قسمت ورزش اون بود.

 ديدار با دخترها و مسابقه رقص و بعد هم فرار از دست كميته و آخرش هم با سر تراشيده مي اومديم خونه.

 ديگه تموم كميته دربند و درکه مارو مي شناختند. تا مارو مي ديدند بايد بر مي گشتيم.

 بهر حال من سرنوشتم را عوض کردم و آمدم خارج و پسر عموي هم رفت بهشت.

 خدا رحمتش كنه.

Good Morning,

This is God,

I will be handling all of your problems Today, I will not need your help so have a Miraculous day!

صبح بخير

اين خداست كه با شما صحبت مي كند.

من تمام مشكلات شما را امروز بعهده مي گيرم و به كمك شما نيازي نيست پس روز خوبي را در پيش داشته باشيد.

بعد از چند تا ديد و بازديد ساختگي متوجه شدم كه ترتيب مسافرت من داده شده. نمي دونستم خوشحال باشم يا ناراحت. مي خواستم فرياد بزنم ولي مسافرت با اتوبوس شمس العماره نبود و زيارت يكي از زيارت گاهها كه پشت سرم شلوغ كنند. مسافرت مسافرت قاچاق بود. و بايد در سكوت برگزار مي شد. مثل تمام بچه هاي محل كه يكي يكي ناپديد مي شدند و بعد مدتي اگر خبر شهادتشون نمي آمد مي فهميديم كه سر از آلمان و سوئد در آورده اند.

بچه محل سه راه سر سبيل بودم. روز آخر با بچه ها براي آخرين بار رفتيم سه راه سر سبيل كه بقولي از محله خدا حافظي كنيم. بچه ها نمي دانستند كه اين آخرين باريست كه مرا مي بينند. درمانگاه سرسبيل محل ديدارهاي عاشقانه چند سال گذشته بود براي بار آخر سري به تمام كوچه پس كوچه ها كه خاطره اي از آن داشتم زديم. پسر عمويم مي گفت يك جوري به اين محلها نگاه مي كني كه انگار آخرين بار است كه اينجا مي آيي بيچاره چه خوب فهميده بود. خيلي دلم مي خواست بهش مي گفتم ولي دلال پست فطرت گفته بود كه بهيچ كس نميگين والا همه چي بهم مي خورد. من هم كه تا بحال بيشتر از ساعت ۹ شب بيرون از خانه نمانده بودم برايم مهم بود كه به تك تك صحبت هاي او گوش كنم كه شايد اين معامله بهم بخورد. بهر حال شب آخر براي آخرين بار رفتم زور خانه و بعد از ورزش ميل ها و سنگ رو بوسيدم و با چشماني پر از اشك كه غرورم اجازه نمي داد پايين بيايند از زور خانه راهي منزل شدم. شب با اتاقم خداحافظي كردم و بعد از مدتي متوجه شدم كه دارم با كمد و كتابها درد دل مي كنم. بهشون مي گفتم كه چطور از برادرم مواظبت كنند.

براي بار آخر كتاب معروف پاپيون را خوانده بودم و به خودم ياد آور مي شدم كه بايد شجاع باشم. همونطور كه گفتم حتي يك شب ديرتر از ۹ شب به خانه نيامده بودم يا اينكه تنهايي مسافرت بروم تنها مسافرتي كه رفته بودم جبهه بود و تنها خلافي كه كرده بودم زيادي تو گود زور خونه موندن بود. نه بچه امام زاده هم نبودم خلافم دختر بازي بود و تو جبهه مسابقه رقص راه انداختن و سر دعاي كميل خرما بلند مي كرديم كه بچه ها گرسنه نمونند.   مسابقه رقص تو جبهه هم در حقيقت هم براي خودمون تفريح بود و هم به بچه هاي شهرستاني . ولي خوب اهل مواد و مشروب هم نبودم. نه مثل بچه هايي كه ليتري عرق سگي مي آوردند و بجاي خرما حشيش مي خوردند. ما بهشون مي گفتيم امت هميشه در نشه.

صبح روزي كه راهي مي شدم. مادرم قرآني را با اسپند در حال دود كردن آماده كرده بود سعي مي كردم از اين مرحله فرار كنم. هيچ موقع از خداحافظي خوشم نمي آمد. مادرم كه سعي مي كرد برايم دعا كند و در آغوشم بكشد سعي مي كردم بدليلي از آن فرار كنم. هيچ كس نمي خواست چراغ را روشن كند. همه انگار احساس مرا داشتند. به بهانه سفر قاچاق و اينكه همسايه ها نفهمند من راهي هستم چراغ را روشن نمي كردند. انگار كه اگر همسايه ها مي ديدند مي توانستند بگويند كه من راهي سفر قاچاق هستم. در تاريكي پياده رو بود كه برادرم كه مدتي با هم صحبت نمي كرديم جلو آمد. او در حال گريه كردن بود و من كه ديگر دليلي براي نگه داشتن اشكهايم نمي ديديم بغلش كردم و سعي كرديم بدون كلام بجاي اين چند مدت هم با هم حرف بزنيم. سخت ترين حالات روحي را كه شايد نتوانم با هيچ قلمي آنرا عنوان كنم آن شب گذراندم.   

قصه تلخ آدمها
رفتن. رفتن و تنها شدن

آنسوي آينه

بهر حال انتظار بپايان رسيد و سوار بر هواپيما بسوي زاهدان. اگر چه ديپلم زبان انگليسي داشتم ولي در صندلي هواپيما دنبال لغاتي مثل پناهنده، آواره، جنگ زده و از اين قبيل مي گشتم چه ساده بودم من. دلال گفته بود به كراچي كه رسيديد ميرين سازمان ملل متحد و مي گوييد آي ام رفيوجي يعني مي خواهم پناهنده شوم. سه ماه ديگه راهي سوئد خواهيد بود.

در زاهدان براي مدت كوتاهي در يك منزل مستقر شديم كه همان بس بود كه طعم فلفل را براي اولين بار در غذا بچشم. چيزي نگذشته بود كه با وانتي بدنبالم آمدند. و راهي بيرون شهر شديم. برام پوشيدن لباس پاكستاني جالب بود. و جالب تر اينجا بود كه راننده مي گفت با ۱۰۰ كيلو متر در ساعت بپر پايئن منهم گفتم كي من؟؟؟؟ فيلم رمبو را ديده بودم كه شايد در مسافرت بدردم بخورد. فكر مي كردم مي خواهم از مرز آمريكا فرار كنم. گفتم من با اين سرعت پايين بپر نيستم. اون موقع نمي دانستم چرا ولي بعدا فهميدم كه اگر گشت نيروهاي انتظامي سر برسد بايد بپرم كه آقاي راننده به دردسر نيفتاد. در بين راه آدم ها عوض مي شدند. يكي از اينها كه قرار بود تا مدتي با من همراه شود از من پرسيد اهل ورزش هستي من هم صداي صاف كردم گفتم آره باستاني كار هستم و بچه كوه چطور مگه؟ گفت معلومه به ما گفته بودند كه ورزشكاري. گفتم مگر بايد كار بدني انجام بدم ؟ گفت نه بعد از اينجا اگر گير نيفتيم سوار شتر مي شويم. خوشحال شدم كه بابا رمبو هم شتر سوار نشده كه من دارم مي شوم. ار پياده روي بهتر است.

در بين راه بود كه يكي فريادي زد و فهميدم كه خبري شده. گفتم بايد بپريم گفت نه راننده جلوي را گشت مرزي گرفته بايد پياده برويم و بزنيم به كوه. بمحز اينكه پياده شديم راننده متواري شد و من و همراهم پياده به سمت كوه رفتيم . مسيري كه قرار بود ۱۰ دقيقه باشد چندين ساعت طول كشيد. من از ترسم شكايت هم نمي كردم. در بين كوه و در تاريكي در لاي سخره ها جاي را انتخاب كرد و بعد از شام خوابيديم. روز كه شد تازه فهميدم كه چه مسير طولاني را پياده آمده بوديم. ظاهرا راننده رابط را گرفته بودند و خوب ما به شتر نرسيديم. در نتيجه شتر و شتر بان هم رفته بودند. تمام روز را در كوه تنها بودم و به راديو گوش مي كردم. عصر پنج شنبه بود. كه ياد پسر عمو و گشت گذار سرسبيل و زورخانه افتادم و دلم گرفت. ولي هيجان سفر كه خودم نمي دانستم چه به انتظارم نشسته باعث شد كه آنرا سريع از ياد ببرم. شب دباره راه افتاديم. بايد به محل بعدي مي رفتيم كه شتر را ببينيم. يك ساعت پياده روي تبديل به ۱۰ ساعت شد. سر زانوهايم مي سوخت و بدنم از خستگي درد مي كرد. ولي جرات نميكردم حرفي بزنم. شايد براي اينكه به غرور ورزشكاريم بر مي خورد.

 فكر مي كردم دو روزي مي شد كه ظاهرا دور خودمون مي چرخيديم. يا اينكه به سمتي در حركت بوديم. براي من كه فقط بيابان بود. آرزوي ديدن اين شتر به دل من داشت مي موند. بعد از دو روز و دو شب پياده روي بالاخره به محلي رسيديم كه دو تا شتر با ساربان منتظر ما بود. از خوشحالي داشتم پر مي كشيدم. فكر مي كردم كه سالهاست كه داريم پياده راه مي ريم. وقتي سوار بر شتر شديم يك تكه نان و يك سيب به من دادند كه از گرسنگي نمي دانم چطور نان خرده شد ولي مي دانستم كه از تشنگي سيب را در دهانم نگاه مي داشتم كه بتوانم آب آنرا بچشم. بعد از سه روز راهپيمائي كه حدود سي و دو ساعت پياده رفتن بود سه ساعت شتر سواري مزه مي داد. البته وقتي گفت سه ساعت شتر سواري گفتم حتما مثل سه ساعت پياده رفتنتان است؟ گفت نه با شتر نمي شود شوخي كرد. و خوب البته اين را درست مي گفت. ولي چه بسا كه اين سه ساعت شتر سواري براي من كه به شتر عادت نداشتم بدتر از سه روز پياده روي بود. و خوب بعد از آن تا چند روزي نمي توانستم روي باسن بنشينم. بهر حال شتر سواري هم تمام شد. و بنقطه اي رسيديم كه مرز ايران و پاكستان و پاسگاهاي گشتي قرار داشت. كه حدود ۱۰ ساعتي هم اينجا پياده روي كرديم كه با سخره نوردي زياد تفاوتي نداشت. بين كوهها بوديم كه بايد سكوت محض را اختيار مي كرديم چرا كه صدا مي پيچيد و چند برابر مي شد. از بخت بد من اين چند روز سرما خوردم و مجبور بودم عطسه كنم كه هر بار كه عطسه مي كردم سرم رابين اوركت ارتشي وپنهان مي كردم صدا را به اين طريق خفه كنم. از طرفي تشنگي به من فشار مي آورد. در محلي بين كوه بعد از مدتها پياده روي آبي نمايان شد. كه دو نفر بلوچي كه همراه من بودند سريع نوشيدند و حركت كردند. هوا هنوز تاريك بود و ما در منطقه اي بوديم كه نبايد كوچكترين صدائي مي كرديم. بعد از اينكه احساس كردم چند پارچ آب نوشيدم آماده حركت شدم كه ديدم كسي اطرافم نيست. حول شدم خوردم به سيم خوار دار و كتم به آن گير كرد. از طرفي حول اين بودم كه اين دو راهنما را گم نكنم و از طرفي نمي توانستم صدائئ در آورم و خوب هر چه بيشتر زور مي زدم بيشتر به سيم خوار دار گير مي كردم. بالاخره خودم را آزاد كردم و توانستم كه هر دو راهنما را پيدا كنم.  بالاخره به جائي رسيديم كه يكيشان گفت اينجا مرز ايران و پاكستان است مي تواني با ايران خداحافظي كني. گفتم خدا راشكر تمام شد و گير گشت نيفتاديم. گفت زياد خاطر جمع نباش چرا كه از اين به بعد بايد مواظب گشتيهاي پاكستاني باشيم كه از ايرانيها بد ترند.

بعد از اين مرحله انگار برعكس چند روز گذشته شد. چرا كه مدت كوتاهي در روز پياده رفتيم تا به چند كلبه كاهگلي رسيديم و از آنجا سوار بر وانتهاي لند كروز شديم كه شاسيهاي بلندتر از ماشينهاي معمولي داشتند. چند نفر ايراني هم بما زياد شدند كه كسي حرف نمي زد. من هنوز در شك اين چند روز پياده روي و اون سه ساعت شتر سواري بودم كه خوب طبعا تمام بدنم درد مي كرد. سرما خورده بودم و تشنگي و گرسنگي هم كم كم بيشتر بمن فشار مي آورد. مدتي با اين وانت بحالت سينه خيز جلو رفتيم. چرا كه اگر چه در ماشين بوديم ولي مي فهميدم كه طوري رانندگي مي كنند كه ديده نشوند. به نقطه اي رسيديم كه گفتند بچه ها محكم بشينيد. من هنوز در خماري بودم كه اين راهنما ها يا دلالان آدم براي ما چه نقشه اي دارند كه متوجه شدم كه با سرعتي بيشتر از ۱۷۰ كيلومتر در ساعت داريم در شن و ماسه حركت مي كنيم. البته بهتر از پياده روي بود. ولي تا به حال چنين چيزي نشنيده و نديده بودم و فكر نمي كردم كه ممكن باشد. فكر اينكه اگر با اين سرعت در ماسه چپ كند؟؟؟ گفتم اينها چرا اينقدر عجله دارند. كه گفتند عجله نيست اگر ديده شويم احتمال شليك گلوله خواهد داشت.

در اين راه چند بار از اين كلبه ها عوض كرديم و چند وانت. تا اينكه به چادر هاي بلوچي دامداران رسيديم. گروهي كه با هم در پشت وانت نشسته بوديم بداخل چادر رفتيم. خانم بلوچي براي ما در پياله چاي آورد با قند هاي كه مثل كله قند بود ولي به ساير حبه. در شروع نمي دانم هر كدام  چند تا پياله چاي خورديم ولي هر چه مي خورديم اين خانم براي ما چاي مي ريخت تا به حدي رسيد كه گفتم من دارم بالا مي آورم و از روي ادب نمي خواستيم روي ايشان را زمين بيندازيم . گفتم بچه ها با چاي بازي كنيد و يواش بخوريد تا راه حلي پيدا كنيم. راهنماي ما كه وارد چادر شد گفتم دستم به دامنت چكار كنيم اين خانم براي ما چاي نريزد و خوب نمي خواهيم بايشان و مهمان نوازيشان بي احترامي كنيم. گفت مسئله اي نيست اگر پياله را برعكس روي زمين بگزاريد يعني ديگر نمي خواهيد و بي احترامي هم نخواهد بود. در يك آن همه با هم پياله ها را برگردانديم.

تا به اولين شهر متمدن پاكستان برسيم چندين ماشين و چندين منزل عوض كرديم و هر بار چند نفري كم يا زياد مي شدند. در بين راه بود كه هر كس از چطور داستان ساختن و تحويل يو ان دادن صحبت مي كرد. من ساده هم كه فكر مي كردم بعد سه ماه رفتني هستم و احتياجي ندارم كه خودم را سياسي معرفي كنم. اصلا نمي دانستم سياست را با كدام سين مي نويسند. شايد هنوز هم نمي دانم. بهر حال جالب اينجا بود كه هر كس به هر گروهي نيز وابسته بود سعي مي كرد مار ا بسمت آن گروه تمايل دهد. داخل سياست نمي شوم. بهرحال وارد اولين شهر بظاهر با تمدن پاكستان شديم كه از هر چه دهاتهاي خود ما در ايران بدتر بود. وارد هتلي شديم كه براي اولين بار بعد از چند روز مي توانستيم حمامي بگيريم و لباس عوض كنيم. با يك خانواده جوان همراه شدم و با يك ون بسمت شهر كراچي راهي شديم. كه خوب اين شايد بهترين قسمت سفر ما بود. حداقل بوي تمدن مي داد و بيشتر بوي سفر مي داد تا قاچاقي قايم موشك بازي كردن. البته تازه داشت خيالمان از گشتهاي مرزي راحت مي شد كه فهميديم هنوز هيچ امنيتي از نظر پليس نيست . بعد از چند روز رانندگي بالاخره به كراچي رسيديم و در يك هتل مستقر شديم. براي اولين بار و شايد آخرين بار براي مدتي طولاني يك صبحانه مفصل خورديم و من كه مدتها بود ريشم را نزده بودم ريش را تراشيده و خوب با خوشهالي از آزادي نسبي كه پيدا كرده بوديم خانمها روسري ها را برداشته و من هم ركابي پوشيدم. برايم عجيب بود. كمي خجالت مي كشيدم. برايم ديدن خانمهاي ايراني بدون روسري عجيب بود. پوسترهاي فيلمهاي خارجي لباسهاي رنگي كه ديگر مانتو نبودند همه و همه براي چند روزي مارا به خود مشغول كردند. صبح كه رفتيم لابي هتل واقعا مزه مي داد كه مي توانستم از انگليسي استفاده كنم و كارمان را راه بيندازم. احساس غرور خاصي بمن دست داد كه توانستم به يك خانواده ايراني كمك كنم. اگر چه با صداي لرزاني كلمات را شكسته شكسته ادا كردم.

افتادن در گل لاي ننگ نيست، ننگ بر ان است كه در آن بماني.

آوازهاي سرزمين مادري ام

دلال بلوچي كه مرا تحويل مي گرفت بدنبالم آمد و همان كسي بود كه در زاهدان آخرين بار او را ديدم. وقتي حالم را پرسيد تازه يادم افتاد كه هنوز پاهايم درد مي كند و سر زانوهايم مي سوزد و بدتر از همه شتر سواري بود. هيجان مسائل سفر همه را از يادم برده بود.

به خانه دلال بلوچ رفتيم. مادر پيري كه نشسته بود مارا بگرمي پزيرا شد. و تنها چيزي كه از كلمات او ياد گرفتم " بلوچي نزانا" بود كه يعني بلوچي نمي فهمد. همان شب فهميدم كه اين آقا به ايران بر مي گردد و من نيز بايد دنبال هتل و ديگر ايراني هاي كراچي بگردم. فرداي آن شب بود كه با پسري ايراني تبار كه از فاميل هاي اين آقا بود آشنا شدم. كه به راحتي فارسي حرف مي زد ولي با لحجه اردو. او از من خواست كه با آنها مدتي بمانم. مدتي كه با او بودم كلي از پاكستان و مردم بلوچ ياد گرفتم. پسري كه حتي اسم اورا بياد نمي آورم هنوز مطمئن نبود كه تبعه كدام كشور را قبول كند. چون از دولت و جنگ بيزار بود و در عين حال نمي خواست در پاكستان بماند. البته بيشتر فاميل و مادرش اهل پاكستان بودند.

بهرحال خيلي زود در محله بلوچها معروف شدم چون تنها ايراني بودم كه پوست سفيد و هيكلي ورزشكار داشتم. و اكثرا مرا با جان رمبو مقايسه مي كردند.  يك ماهي با اين خانواده ماندم و ديگر جزوي از اين محله شده بودم شبها كنار ساحل مي رفتيم روزها بازي و كارهاي تفريحي. و هر روز هم كه مي گذشت از يو ان و رفتن به سوئد بيشتر نااميد مي شدم. و بالاخره فهميدم كه بقولي رودست خورده ايم و كسي با تخت روان راهي اروپا نمي شود مگر با يك چمدان پر پول.

يكروز كه در خيابانهاي كراچي مي رفتم هوس كردم كه دنبال يك دختر بگذارم و باصطلاح با او دوست شوم. و خوب قدرت انگليسي خودم را امتحان كنم. مدتها دنبال يكي افتادم كه خوب حاصل آن گم شدن در خيابانها بود. و وقتي برگشتم و داستان را براي بچها تعريف كردم فهميدم كه اينجا از ايران بنوعي بدتر است و دنبال دختر افتادن مجازات دارد.

يكي از بچه ها كه با من انگليسي خود را تقويت مي كرد و دليل دوستيمان هم همين بود. به من پيشنهاد دوستي با يك دختر را داد. كور از خدا چي مي خواست يك عصاي خوش دست. گفتم دوستي حرفي ندارد ولي چرا بمن چنين پيشنهادي مي كني؟ گفت اگر من بتو كمك كنم تو هم كمك كن كه يك دختر ايراني پيدا كنم و ازدواج كنم كه هم همسرم باشد و هم بتوانم بروم ايران. گفتم خدا بداد تو برسد. ما كه سفر حج نيامديم همه فراري هستيم و فكر نميكنم كه يك ايراني حاضر مي شد اينكار را بكند. بهرحال قبول كردم. به اين مي گن دوست دختر به شرط چاقو. ولي باز يك شرط ديگر هم داشت. و آن اينكه بايد چند جمله اردو ياد مي گرفتم چراكه اين خانم انگليسي هم نمي دانست. بهرحال سه روزي تا روز ملاقات باقي بود و همه خود را براي اين پيك نيك آماده مي كردند. البته من هنوز نمي دانستم كه چرا اينقدر تداراكات و نقشه مي كشند.

بايد ياد آور شوم كه تمامي اسامي كه در اين خاطرات نوشته شده ساختگي هستند . احمد پسري كه قول دختر پاكستاني را بمن داد و ما فقط انگليسي با هم صحبت مي كرديم شروع كرد و چند جمله اردو را با من تمرين كردن. كه هيچ موقع اين جمله را فراموش نمي كنم. براي سه روز طوطي وار اين جمله " مه آپكي سات دوستي كرنا چاتاهون " را تكرار كردم كه بالاخره آنرا حفظ كردم. روز موعود فرا رسيد. همه خود را بنوعي كه بيشتر به فيملهاي هندي شبيه بود آراستند البته منظورم پسرها بود. ياد آور شوم كه من فقط ايراني بودم. با وانتي راه افتاديم من كه از شادي و هيجان در پوست خود نمي گنجيدم گفتم پس دختر ها كجا هستند؟ احمد گفت صبر كن. سر هر چهار راهي يك دختر منتظر بود و به چهار راه كه مي رسيديم با اشاره بايد آنها مسيري را مي رفتند و سر چهار راه بعدي خانم را سوار مي كرديم. آنجا بود كه فهميدم كه اينكار براي فرار از كميته هاي منكرات پاكستان است. كه خوب اگر پليس مي گرفت داستاني رنگي با تلوزيون سياه سفيد توليد مي شد. خلاصه بعد از كلي جيمز باند بازي در آوردن چند تا دختر را سوار كرديم كه جالب اينجا بود كه انقدر كه از محله ايشان خارج مي شديم پوشش اسلامي برداشته مي شد. و ديگر ترسي از پليس وجود نداشت.

بيشتر با بشاشيت خاطر فكر و عمل كنيد تا احساس شادي و مسرت نمائيد ﴿ لينكلن﴾

شب ايراني

 

بعد از چند روز انتظار نوبت به دختري رسيد كه قرار بود با من آشنا شود. من حتي چند خط شعر اردو و انگليسي هم نوشته بودم كه براي او بخوانم كه خوب بهانه اي براي سر صحبت باز كردن بود. وقتي دختر خانم سوار شد پوشش كاملي را كه بر صورت داشت بر نداشت. گفتم فقط مال ما اينجوري در آمد يا مي خواهد براي من ناز كند؟ احمد گفت نه چون ترا نمي شناسد بر حسب احترام پوشش را بر نمي دارد. گفتم بخشكي شانس. حالا نمي شه همينطور معرفي كني كه پوشش را بردارد كه ببينم چه قيافه اي دارد؟ گفت نه بايد صبر كني. خلاصه بعد از مدتي رفتن بسمت بيرون شهر به منطقه ازاد رسيديم كه كس با ما كاري نداشت. كنار ساحل كه رسيديم هر كس زوج خود را برداشت و رفت طرفي. من رو به احمد كردم و گفتم خوب حالا چكار كنم؟ گفت هيچي ، برو جلو جمله اي را كه حفظ كردي را بگو و خودش خود بخود جور مي شود. من كه خجالت مي كشيدم گفتم تو برو پشت دختره بايست و به من بگو چكار كنم. خلاصه اينكه آماده شدم كه جمله اي را كه سه روز حفظ كرده بودم را برايش بگويم كه از حولم جمله يادم رفت. گفتم : مه ، مه، ... كه احمد به دادم رسيد و كلمه به كلمه جمله را گفت و من تكرار كردم. دختره هم زل زل منو نگاه مي كرد. گفتم الان مي كه عجب گيجي گيره من افتاده. بهر بدبختي بود جمله را تكرار كردم و در آخر با لبخندي ساده لوهانه منتظر جواب شدم. دختره يه نگاه به من كرد يه نگاه به احمد و گفت : نهي. گفتم احمد يعني چي؟ گفت يعني نه. گفتم يعني چي نهي . نهي نداريم. بهش بگو كه سه روزه من فقط دارم اين جمله را حفظ مي كنم. اقلا چهار تا جمله تحويلم مي داد . خلاصه هر كاري كرديم فايده نداشت. و بعدا فهميدم كه دختره با يك پسر ايراني بيرون مي رفته كه عازم سوئد شده و مي گفت نمي خوام دوباره دل ببندم كه تو هم بزاري بري. من هم بعد از اين توضيح از خير دوستي گذشتم و چون بعنوان يك خارجي بين بچه ها بودم شدم مركز سئوالات ايشان . و اين شد اولين تجربه زبان خارجي.

روزها مي گذشت و خبري از رفتن نبود.  و هر چه مي گذشت از سازمان ملل هم بيشتر نا اميد مي شدم. ولي زياد متوجه نبودم چون محيط برايم جديد بود اول زياد متوجه نبودم. و خوب با بچه ها بيرون مي رفتيم و هر روز چيزهاي جديد و عجيب تري مي ديدم. يادم نميره اولين باري كه رفتيم كنار درياچه. همه لباسها را كه در آوردند من از خجالت نمي تونستم لباسم رو در بيارم. يك ماهي گذشت. دلاي كه با من آمده بود از ايران برگشت و ديد كه من هنوز تو اين خانه موندم. توضيح دادم كه من با بچه هاي بلوچ اوخت پيدا كردم و دوست دارم اينجا بمونم تا كارم درست بشه. او مي گفت كه بايد بري و با ايراني هاي ديگه آشنا بشي و شايد آنها كمك كنند كه زود تر بري.

ادب مانند دشكچه بادي است كه اگر چه درونش تهي است ولي از شدت ضربان زندگي مي كاهد.

اعتماد به مارمولک 

بالاخره بعد از مدتي از آن خانه بيرون آمدم. و به توصيه يكي از بچه هاي بلوچ به خانه  ملائي رفتم. بقول اون مي گفت كه صاحب خانه آخوند است مي تواني باو اعتماد كني. چون 200 دلار آمريكا همراهم بود مي ترسيدم و نمي توانستم كه به كسي اعتماد كنم. آخوند بلوچ از من خواست كه وسايلم را ببرم و در خانه او مستقر شوم. روز اول گذشت و رفتار او با من مثل يك دوست صميمي بود. انگار كه سالهاست كه مرا مي شناسد. روز بعد به دنبال كارم رفتم و لي اميدي نمي ديدم. چند روزي آنجا بودم از ترس اينكه بي پول نشوم شب روز مربا با نان مي خوردم. يك روز كه به خانه آمدم ديدم آخوند صاحب خانه با چند نفر نشسته و تلوزيون نگاه مي كنند. من كه وارد شدم تلوزيون را بستند. من هم به اطاق خودم كه به اندازه يك تخت يك نفره بود رفتم.

در محله اي كه بودم يا همان محله بلوچي ها به من كه سفيد رنگ تر از محلي ها بودم  مي گفتند بچه انگليسي كه خوب چون نمي فهميدم ناراحت مي شدم.  البته همين مسخره كردنها و كنايه ها بود كه باعث شد. شبها شروع به ياد گرفتن اردو كنم.

 تا اينكه يك شب كه آمدم خانه ديدم قفل در با كليد باز شده. رفتم داخل و فهميدم كه يكي از 100 دلاري ها را برداشته اند. رفتم بيرون كه ببينم ردي مي توانم پيدا كنم كه ديدم تلوزيون هنوز روشن مانده و ويدئو داخل آن است. وقتي ويدو را راه انداختم فيلم سكسي راه افتاد. راستش از طرفي به هيجان آمدم چون فكر مي كردم كه چه چيزي را كشف كردم و لي وقتي ياد 100 دلاري و آخوند صاحب خانه افتادم حالم به هم مي خورد. رفتم و احمد را پيدا كردم و جريان را به او توضيح دادم. مرا پيش يكي از بزرگان محل برد و چون زبان نمي دانستم برايم رل مترجم را بازي كرد. شكايت من از صاحب خانه نتنها موضوع را بهتر نكرد همه چيز را خرابتر هم كرد. جناب آخوند شاكي شد و مرا از خانه بيرون كرد. و مرا به تهمت زدن به يك آخوند متهم كرد. و خوب وجود فيلم سكسي را هم رد كرد. مشخص بود كه خود آخونده پول را برداشته بود. چون قفل در را خودش بمن داده بود خودش هم آنرا باز كرده بود. و تعجبم از اين بود كه چرا فقط يكي از صد دلاري ها را برداشته بود.

شب كه شد رفتم هتل ، اتاق كه گرفتم رفتم محله ايراني ها فكر مي كردم كه چون همه هم درد هستيم حتما به من كمك مي كنند. چه اشتباهي.

با يكي از بچه ها دوست شدم و او خواست كه به اتاق ايشان بروم. و حتي گفت كه اگر چه پول يكشب هتل را داده ام آنرا بي خيال شوم. شب كه بچه ها از بيرون آمدند يكي يكي با من آشنا شدند. چه گروه آنتيكي. مثل يك گروه يا باند قاچاق. شب كه مي خواستم بخوابم گفتم  اول خودم را به خواب بزنم شايد چيزي دستگيرم بشود. اگر چه احساس گناه مي كردم كه دارم بر عليه اينها جاسوسي مي كنم. كساني كه به من جا داده اند. چيزي نگذشت كه خودم را به خواب زده بودم كه يكي از بچه ها گفت تازه وارد ساده لوحي گيرمون افتاده. دومي گفت چون تازه اومده حتما پول پله همراهشه. در همين صحبت ها بودند كه يكيشان گفت بگذار چك كنم و گفت بگزار جيبش را خالي كنيم. من از تجربه آخوندي كه داشتم كيفم را خالي كرده بودم و همه چيز را در شورتم پنهان كرده بودم. اون شب گذشت تا اينكه فردايش با دو تا برادر آشنا شدم كه از اردوي كه صحبت مي كردند معلوم بود كه مدتهاست كه در پاكستان زندگي مي كنند. شبها با هم بيرون مي رفتيم و تا ديروقت مي گشتيم. چون مي دانستم كه وقتي برگرديم مي خواهند جيبم را خالي كنند. اين دو برادر يا داريوش و كورش سالها بود كه در پاكستان الاف بودند. و كاري نبود كه نكرده باشند. البته اين مسئله همان شب مشخص نشد. در اين ميان با پسر ديگري آشنا شدم كه رضا نام داشت و اهل اصفهان بود. جالب اينجا بود كه اردوئي دست پا شكسته ولي با لهجه اصفهاني صحبت مي كرد. او كمي از اين دو برادر براي من گفت ولي با احتياط.

انسان آنقدريكه از فكر حوادث آينده ناراحت مي شود از خود آن حوادث در زحمت نيست

بالاي شهر، پايين شهر

 

 يكشب همگي رفته بوديم بيرون و خيابان گردي مي كرديم كه كنار باغ زيبائي رسيديم. من روي يكي از نيمكت ها دراز كشيدم  و خوابم برد. تا اينكه ديدم يكي منو بزبون پاكستاني صدا مي كنه. بلند شدم ديدم از بچه ها خبري نيست ولي دو تا پليس پاكستاني بالاي سرم ايستادند. از من پرسيدند كه اينجا چكار مي كنم . وقتي فهميدند كه ايراني هستم گفتند بايد با ما بيايي. شنديده بودم كه اگر گير پليس پاكستان بيفتي تيكه بزرگت گوشته و لي اون موقع شب چاره اي نداشتم و از بچه ها هم خبري نبود. نميدونم كه بچه ها چرا مرا بحال خودم ول كرده و رفته بودند. خلاصه بآنها به پاسگاه پليس رفتم ،سرواني شيفت شب گفت مي دانستي كجا خوابيده بودي، من هم كه خوش مزگيم گل كرده بود گفتم بله روي نيمكت. اخمهايش را در هم كرد و گفت روبري سفارت آمريكا چكار مي كردي؟ گفتم به گاوم زائيده، گفتم جناب سروان نمي دانستم كه سفارت بوده و خوب چون خسته بودم خوابم برد. گفت تا فردا مي روي زندان تا برگه سازمان ملل را ببينيم و اگر درست بود آزاد مي شوي. من كه به عمرم كلمه پليس و زندان بگوشم نخورده بود. حالا يكدفه راهي زندان مي شدم. البته خدمت كميته خودمان بارها رسيده بودم و حتي چنيدن بار مجانا سرم را برايم تراشيده بودند. ولي اون پليس حساب نمي آمد. در ايران اگر كسي گير كميته مي افتاد جزو مي رفت جزو با دل جرات ها و احترامش بيشتر مي شد. و خوب بچه ها از روي اتحادي كه با هم داشتند بيشتر او را تحويل مي گرفتند. ولي پليس پاكستان داستان ديگري داشت.

ناگفته نماند كه مدتي بود كه مردم پاكستان و بعضي از خارجي ها بر عليه آمريكا تظاهرات مي كردند براي همين بودند من جلوي سفارت كمي مشكوك بنظر مي آمد. بعد از كم كاغذ بازي كه من سر در نيآوردم يعني چه راهي يكي از اتاق ها شدم. البته زندان نبود ولي كنارم ميله هاي زندان را مي ديدم.

 نمي دانم چرا همه چيز را با جك هاي كه شنيده بودم مقايسه مي كردم. مثلا وقتي روي نيمكت نشستم و خودم خودم را فحش مي دادم صدائي آشنا گفت ا آقا شما ايراني هستين؟ يكدفعه ياده جوك ميمونه در باغ وحش افتادم. و خندم گرفت.

 گفتم: بله چطور. گفت جرمت چيه؟ گفتم هيچي خوابم برده بود آوردنم اينجا. و مي ترسم كه بر گردوننم ايران گفت نه بابا اگر مي خواستند كاري بكنند اينجور روي نيمكت و بيرون از سلول ولت نمي كردند.

 گفتم: شما چكار كرديد؟ گفت هيچي و با لحجه لاتي ادامه داد والا چي بگم با راننده تاكسي دعوام شد. دماغش رو بريدم و گذاشتم كف دستش. من ساده هم گفتم نه راستش رو بگين. گفت بجون شما راست ميگم. آره راست مي گفت.

 واقعا تو دعوا با چاقو دماغ يارو را بريده بود.

بهرحال، بعد از چند ساعت جناب سروان دوباره مرا خواست و گفت كه آزادي كه بروي. ولي اينبار جلوي سفارت نبينمت.

با عجله برگشتم و به بچه ها گفتم كه چرا مرا بحال خودم رها كردند و انگار نه انگار كه من رفتم ايستگاه پليس. برايشان عادي بود. گفت اينجا اين مسئله عادي شده. همين كه ولت كردند كلاتو بنداز هوا.

فرداي آنروز با داريوش كه بيشتر رفيق شده بودم و خوب بخاطر تجربه و زبان خوبي كه داشت از آن هتل آمديم بيرون. در اين چند روز اين دو برادر مرا متقاعدم كردند كه منتظر سازمان ملل شدن بيخود است و خودم بايد كاري بكنم. چون پولي نداشتم كه بدلال بدهم بابا جان هم كه گفته بود اگر ناراحتي برگرد. گفتم راه سوم سراغ داريد گفتند رفتن به هند است كه ما داريم روي آن كار مي كنيم. داريوش برادرش را دست من سپرد كه به رضا به  لاهور بروند و تحقيقاتي بكند رضا كه زياد به اين دو برادر اعتماد نداشت گفت كه من از طرف خودم و تو به لاهور مي روم كه كلكي دي كار ايشان نباشد . كوروش و رضا به لاهور رفتند و من و داريوش كه بيشتر به بچه اي خلافكار شبيه بود و  مغذي تو خالي، به هتلي رفتيم كه واقعا ارزان بود. ولي بيشتر از نيم ساعت نتوانستيم روي تخت بخوابيم. ساس ها چنان به جان ما افتادند كه خود بخود فرار كرديم.

داريوش گفت من راه بهتري سراغ دارم. تخت هاي شش روپيه اي معروف كراچي. مي توانيم روز آنها بخوابيم تا كوروش بما زنگ بزند. كه خوب بظاهر يكي دو روز بيشتر نبود.

تخت هاي شش روپيها اي مثل همان تختهاي كنار رودخانه كوهاي دربند بودند. كه بايد دشك را جدا كرايه مي كردي و تختي را انتخاب و روي آن مي خوابيدي با اين تفاوت كه اين تختها در كنار خيابان و بين كاميونهاي باربري بودند. من از ترس اينكه جيبم را ايرانيها در اتاق هتل نزنند اين راه  را انتخاب كردم. در ضمن اينكه پولي هم نداشتم كه بخواهم هتل بگيرم.و خوب قول داده بودم كه از خانواده هم كمك نگيرم. بالاخره اين هم خودش بقولي تجربه اي بود. شبها از زور صداي كاميون ها نمي توانستي بخوابي براي همين بايد صبر مي كرديم ساعت 11 يا 12 شب اين تخت ها را بگيريم كه صدا و دود گازوئيل نباشد. وقتي پول را ميدادي دوتا لحاف مي گرفتي كه از زور رطوبت و كثافت قطر آنها از 5 سانت به 15 سانت يا بيشتر رسيده بودند و از زور سنگيني بايد بزور آنرا بروي خودمان مي كشيديم. شب اول كه خوابم نبرد و تا چشمانم بسته شد صدا و بوي گازوئيل كاميونها ما را از خواب بيدار كردند. شب دوم هم دوباره بسراغ تخت ها رفتيم ولي صبح كه بيدار شدم تمام صورت و لب و گردنم باد كرده بود. كوروش هم وضع بهتري از من نداشت. و لي چون سنش خيلي پايين بود و فكر مي كردم كه برادرش اورا به من سپرده احساس مي كردم كه بايد مواظب او هم باشم. و خوب از طرفي من هم به او وابسته بودم. بقولي دشمن دشمن تو دوست توست. و داريوش در آن زمان اين حكم را داشت. اگر چه بهمان سرعت اين براي من ثابت نشد. به هر حال چون اميد رفتن به لاهور و هند را داشتم و فكر مي كردم اين فقط چند روز بيشتر نيست زياد ناراحت نبودم. شب سوم بود كه خبر از لاهور رسيد ,و قرار شد كه به لاهور برويم.

چون بيد خم شو و چوت بلوط ايستادگي كن.

صداي سخن عشق

اگر چه در  يك منطقه خوب كراچي كار ي پيداكرده بودم و حدود 100 روپي در روز در مي آوردم ولي دلم نبود كه آنجا بمانم. اصلا براي كار كردن در پاكستان يا كراچي نيامده بودم. و مسائل دور برم بيشتر آزارم مي داد. سعي مي كردم كه به اصطلاح درد غربت يا دوري از خانه به اين زودي گريبانم را نگيرد ولي بخواهي نخواهي بايد شروع مي شد. بچه هاي سر كار كه پاكي (پاكستاني )  بودندخيلي با من خوب بودند و سعي مي كردند كه با من درد و دل كنند. ولي وقتي فكرت ناراحت است فرقي نمي كند. البته من فكرم براي غربت يا مسائلي از اين قبيل نارحت نبود، اينكه آمده بودم كه راهي اروپا شوم نه در كشوري 10 برابر پايين تر از خودمان زندگي كنم. بي تكليفي و بدون برنامه بودن بيشتر آزارم مي داد تا غربت و دوري از خانواده. تضاد اجتماعي و فرهنگي در اين كشور بيداد مي كند. از طرفي بادختر صحبت كردن بدتر از ايران جرم دارد و اگر ترا با يك دختر بگيرند خانواده هر دو طرف را فراخوانده و حتي عكستان در روزنامه هم چاپ مي شود و خوب جرايم ثانوي و از طرفي فيلم سوپر در ويدئو كلاپ ها آزاد است. اسلام و آمريكا با هم مخلوط شده و آبگوشتي درست كرده اند كه هر چقدر گرسنه هم كه باشي نمي تواني آنرا پايين دهي. مسخره ترين آن موتور هاي وسپايي بود كه هر كدام يك استريو به همراه داشتند و ناگهان وسط نيمه شب از كوچه و خيابان رد مي شدند و آهنگي بلوچي را با صداي بلند پخش مي كردند. نشانه مسلمان بودن ادرار كردن نشسته آنهم در كنار پياده رو و در انزار عموم بود. يا غذا خوردن با دست و اگر تقاضاي قاشق يا چنگال مي كردي ترا نامسلمان مي خواندند.  خلاصه اينكه فرهنگ انگليسي كه چندين سال پيش با اين جماعت تحميل شده بود و حالا با فرهنگ آمريكايي و خوب ادغام اجباري با اسلام. خلاصه اينكه آش كشك خاله بود با اين تفاوت كه خاله جان آشپزي نميدانست.

جالب اينجا بود كه ايرانيها هر كاري مي كردند كه از كراچي بيرون بروند. و خوب كساني هم كه ديگر اوضاعشان را قبول كرده بودند همانجا ماندگار شده بودند. مثل 300 روسپي كه در آن موقع بصورت ثبت شده و رسمي كار مي كردند كه براي من قابل قبول نبود. چون نمي توانستم قبول كنم كه زن ايراني دست به چنين كارهاي بزند. بگزريم. گروهي مسيحي شده بودند. وقتي اين گروه را ديدم و تمايلم را به مسيحي شدن نشان دادم. سركرده اين گروه كه خود را جزب الله هي مسيحي ها معرفي مي كرد يا  خوب كاسه داغ تر از آش مي گفت مسيحي شدن با اين آساني نيست. گفتم مثلا چكار بايد كرد. مي گفت مثلا من خودم تمام انجيل را حفظ هستم . گفتم تا بحال قرآن را خوانده اي؟ گفت نه بابا تا مسيحيت هست چرا قرآن . من كه به رگ مسلمانيم بر خورده بود مدتي از اسلام حمايت كردم و ديدم كه بدون اينكه خودم بخواهم شدم يك بچه مسلمان. و مسلما بحث با اين بابا فايده اي نداشت. كوتاه فكري كه براي فرار از دولت مسيحيت را بهانه كرده بود و منت سر مسيح مي گذاشت. و بقولي سر خدا داشت كلاه مي گذاشت.

سفر با داريوش كه من بيشتر رل مادر را برايش داشتم خال از ماجرا نبود كمي از قطار را دزدكي سوار شديم و كمي پول داديم و چه سفر طولاني و در اين حال جالبي بود. براي من كه اولين بار بود از كراچي خارج مي شدم و خوب بهانه اي بود كه طول كشور پاكستان را هم ببينم.

به لاهور كه رسيديم رضا و كوروش آمدند. و آنجا بود كه با دلي پر از داريوش شروع به شكايت به رضا كردم. كه در اين مدت كوتاه داريوش چه بلاهايي سرم آورده.

رضا هم 9 ماه بود به پاكستان آمده بود و كمي از من بيشتر تجربه داشت از كوروش شكايت مي كرد و آنجا بود كه بيشتر از اين دو فهميدم. اين دو برادر شهر لاهور را به لجن كشيده بودند و عموئي در لاهور داشتند كه مهندس آرشيتكت كه خانمي پاكستاني داشت. به ظاهر هر دو فهميده به نظر مي آمدند البته از برداشتي كه از اين دو برادر پيدا كرده بودم انتظار كمتري داشتم. چند روزي از روي تعارف پذيراي ما شدند. چرا كه اين عمو و خانمش هم فكر مي كردند كه ما هم مثل اين دو برادر خلاف هستيم. بعد كه فهميدند من و رضا طعمه اي بيش نيستيم رفتارشان با ما عوض شد. من بتوصيه زن عمو در جائي كاري پيدا كردم كه همين باعث شد كه با صاحب كار و بچه هاي سر كار رفاقت صميمي بوجود بياورم. و چند روز بعد از اقامتمان كه زن عمو عذر من را خواست. و از آن به بعد بود كه چهره اصلي اين خانواده هم نمايان شد. البته نه اين تعريف را بر نمك نشناسي تلقي كنيد. ولي اينجا اگر ايران بود و ما در شرايط عادي بوديم شايد ولي زمان ثابت كرد كه آن چند روز محبت فقط از روي سواستفاده بود.

كار خوب آنست كه رنگ غم از چهره اي بزدائيد و تبسمي از شادي در آن ظاهر كنيد﴿حضرت محمد﴾

 خيلي سريع با يكي از بچه هاي سر كار بنام جان صميمي شدم و آنهم بخاطر مقدار كمي انگليسي بود كه مي دانست و خيلي سريع خوش قلبي او و محبتش باعث شد كه به او اعتماد كنم مخصوصا كه مسيحي نيز بود. ياد آور شوم كه به تنها كسي كه در پاكستان نمي توانستي اعتماد كني مسلمانان اين كشور بود. اگر حضرتي مقدس هم كه بودي با تو مثل بلال حبشي رفتار مي كردند. مخصوصا كه ما سفيد هم بوديم. بلال حبشي سفيد پوست ؟

جان برايم جائي موقت پيدا كرد. رفته رفته رفتن به هند تبديل به يك آرزو و داستان شد و به توصيه جان ديگر از اين مسئله هم صحبتي نمي كرديم كه مبادا پليس پاكستان مرا را بعنوان جاسوس دستگير نكند. ولي به جان گفته بودم كه هر طور شده من بايد به هند بروم.

 رضا از زور بيچارگي و به اميد اينكه عمو به او كمك كند كه به هند برود در خانه زن عمو شروع به كار بچه داري و خانه داري كرد. كه در عوض جاي خواب و خوراك به او مي دادند. آنجا بود كه فهميدم داستان هند همه تو خالي بوده و دو برادر كه فكر مي كردند من و رضا پول همراه داريم ما را به لاهور آوردند كه جيبمان را خالي كنند. كم كم هر دو برادر متواري شدند و ديگر خبري از آنها نشد. كه خوب هر چه كه مي گذشت بيشتر متوجه كثافت كاريهاي آنها مي شديم كه احتياجي به نوشتن آنها نيست. كم كم رابطه ام با رضا هم سرد شد. او خوب مسلما فقط به خودش فكر مي كرد و ترس اينكه زن عمو او را از خانه بيرون كند. تمام كارهاي خانه به او واگذار شده بود از بچه داري و كهنه شوري تا كارهاي خريد و جارو و غيره. عمو و زن عمو رفتارشان كاملا عوض شد و آخر سريها ديگر مي گفتند كه من به خانه آنها هم نروم. بهرحال نوكر و كلفتي مفت گيرشان افتاده بود كه فكر مي كردند شايد من بخواهم او را از آن خانه بيرون بياورم.

در مدتي كه با جان آشنا شدم، چند خانه عوض كردم كه خوب يكي از يكي بد تر بود. پول ناچيزي از كار كردن كه خوب به آن كار هم نمي شد گفت بمن مي رسيد. هر جا كه مي رفتم كار كنم مرا بعنوان موش آزمايشگاهي استفاده مي كردند و فقط بعنوان نمايش در آنجا بودم. كه صاحب كار به بقيه بگويد كه يك انگليسي براي من كار مي كند. در اين ميان بود كه چون جان بيشتر با من آشنا شد مرا به محل كار خودش برد و در آنجا بيشتر با پاكي ها مخلوط شدم. روزها مي گذشت و خبري از هند نبود و ديگر رضا و دو برادر را هم نمي ديدم. البته دو برادر به كراچي برگشته بودند. و رضا همچنان در خانه زن عمو بيگاري مي داد.

هر چه مي گذشت روز ها سخت تر و سخت تر مي شد. هر روز فقط به اين فكر مي كردم كه صبح چي بخورم و بعد از آن بفكر اين بودم كه ناهار يا شام چكار كنم. از تمام اينها گذشته هر روز لاغر تر مي شدم و موقعيتي براي ورزش كردن هم نداشتم. در كراچي همه مرا رمبو صدا مي كردند و هر كس در كنارم مي ايستاد بازويم را مي گرفت و مي گفت جان رمبو. ولي كم كم از زور مشكلات و گرسنگي لاغر تر و لاغر تر مي شدم. دلم شايد براي سنگ و ميل هاي زورخانه بيشتر تنگ شده بود تا هر چيز ديگر.

وقتي در چنين موقعيتي قرار مي گيري كوچكترين مشكلي كه شايد در زندگي عادي از كنار آن رد مي شدي در اينجا بعنوان يك مشكل بزرگ تلقي مي شود. روزي كه مجبور شدم براي كشيدن دندان به يك كلينيك مجاني بروم. آنهم در لاهور. فكر مي كردم كه دنيا به آخر رسيده. خدا و پيغمبر را بد و بيراه مي گفتم و اينكه اين چه وقت دندان خراب شدن است. من كه تا به حال در ايران دكتر عادي نرفته بودم . اينجا بخاطر نخوردن غذا و غذاهاي ناجور راهي بيمارستان شدم و سرم به من وصل كردند و قتي بهوش آمدم جان دلداريم مي داد و مي گفت اين مسئله اي عاديست. گفتم خدا پدرتو بيامرزه شايد براي شما عادي باشد و لي براي من عادي نيست.

بشير ، صاحب دكاني كه در آنجا  ظاهرا كار مي كردم ولي خوب فقط نشسته بودم و تقريبا حكم مجسمه اي در موزه را داشتم، مرد خوبي بود. او زبان پنجابي محلي صحبت مي كرد كه اصلا نمي فهميدم كه چه مي گويد ولي صورت او و لبخندهايش در آن صورت سياه چرده ولي بشاش هميشه نشان مي داد كه مردي خالص است. بيشتر كساني كه به اين دكان مي آمدند مسيحي بودند.

 جان با انگليسي ناقصش بين من و بقيه رل مترجم را داشت و سعي مي كرد كه فارسي هم ياد بگيرد. البته اين فارسي به همان لغات ناسزا محدود شد كه آنها را هم براي خود من استفاده مي كرد. ولي براي همين هم بيشتر با هم اخت پيدا كرديم. هر كس سعي مي كرد كمي اردو به من ياد بدهد. هيچ وقت پسر كوچكي را كه به مغازه مي آمد را فراموش نمي كنم. ايكاش بعضي اسامي از جمله اسم اين كودك خردسال يا حتي بعضي از صورت ها را مي توانستم بخاطر بيآورم. زندگي چه بازيهاي جالبي با انسان مي كند كساني در زندگي شما مي آيند كه آرزو مي كنيد كه همه چيز آنها را فراموش كنيد و كساني كه آرزو مي كنيد حتي براي يك لحظه هم كه شده بتوانيد يك بار ديگر آنها را ببينيد. اين شخص از آن جمله بود كه ايكاش مي دانستم اسم او چيست و با اين جماعت چه نسبتي داشت و يا در مورد من چه فكر مي كرد. در اين مدت با كساني آشنا شدم كه حتي فرصت خدا حافظي از آنها را نداشتم.

مرا كه مي ديد مي آمد و در كنارم مي نشست. يكروز به جان گفت كه برايش ترجمه كند. فكر مي كنم حدود 7 سال داشت. جان مي گفت كه پسرك خواسته كه او را بعنوان برادر كوچكش بدانم. و مي خواست كمك كند كه زبان را بياموزم. بدبختي اينجا بود كه در ايالتي كه ما بوديم يا ايالت پنجاب همه پنجابي صحبت مي كردند نه اردو. و مشكل بود كه اردو را ياد بگيري. مثل اينكه بخواهي فارسي را در تبريز ياد بگيري. با اين تفاوت كه اكثر تبريزي ها فارسي مي دانند ولي اين مردم اردو يا انگليسي نمي دانستند. عصر ها كه مي شد اين پسر كوچك در كنارم مي نشست و چون همديگر را نمي فهميديم با اشاره سعي مي كرد زبان يادم بدهد. دستم را بلند مي كرد و به اردو مي گفت: دست. پايم را نشان مي داد و مي گفت پا و بهمين ترتيب. بعد از چند بگو مگو با بچه هاي محل بود كه فهميدم كه مرا مسخره مي كنند. بعد از آنروز بر آن شدم كه زبان اردو را ياد بگيرم و اجازه ندهم كه من و ايراني بودنم را مسخره كنند. جان مي گفت از حرفشان ناراحت نشو و چون تو خارجي هستي برايشان جالب است و بيشتر اينها بي منظور كلمات را مي گويند و تو بخاطر فرهنگي كه داريد آنرا شخصي برداشت مي كني. بهر حال فرقي نمي كرد چون همين باعث شد كه در عرض دو ماه اردو را ياد بگيرم كه خوب خيلي از مسائلم را حل مي كرد. كم كم بچه ها را مي فهميدم. و اگر مسخره مي كردند و يا جدي چيزي را مي گفتند مي توانستم جوابشان را بدهم. يكي از اولين كلماتي كه با فرهنگ ما جور در نمي آمد و ياد گرفتم. اين بود كه روزي با رضا كه مي رفتيم يكي از اين پاكي ها برگشت گفت: خريته؟ من ناراحت شدم گفتم خر باباته مرتيكه چرا فحش مي دي. رضا گفت نه بابا منظورش اينكه كه حالت خوبه.

خدمت به خلق وظيفه نيست، نوعي لذت است زيرا به سلامتي و خوشي شما مي افزايد ﴿ ارسطو﴾

پسران مهتاب

شنيده بودم كه لاهور مركز بچه هاي بهائي است ولي هنوز فرصتي نكرده بودم كه با آنها آشنا شوم. اولين بار با بابک و منوچهر آشنا شدم. كه بابک بچه مسلمان بود و با منوچهر با هم از ايران آمده بودند. بچه هاي بهائي از مذاهب ديگر مخصوصا مسلمان كسي را به جمع خود قبول نمي كردند كه خوب اين دستوري از دفتر لجنه يا مركز مذهبي آنها بود كه اولش نمي فهميدم كه چرا و برايم مشكل بود ولي بعدها فهميدم بخاطر مشكلاتي است كه دولت ايران  و مسلمان بودن و نبودن برايشان ايجاد مي كند از اين مسئله پيروي مي كنند.جالب اينجا بود كه اگر چه در محله مسيحي نشين زندگي مي كرديم هيچ وقت تا قبل از انقلاب و مخصوصا حالا در خارج از كشور فرقي بين اديان احساس نكرده بودم. فكر مي كردم همه ما انسان هستيم. حتي يكبار به دوستان مسيحيم بعنوان موجودي از كرات ديگر نگاه نكرده بودم . بعد از انقلاب و حالا در خارج از كشور احساس مي كردم كه مذهب فقط بهانه اي است كه ما را از هم جرا كند. بهانه اي كه آزادانه بهم خيانيت كنيم و همديگر را آزار دهيم. من كه تا بحال فرقي بين انسانها احساس نمي كردم يكباره جدائي را بين افراد مي ديدم. بين پاكي ها و يا ايراني ها . اينجا تنها جائي بود كه افراد اول با مذهب شناخته مي شدند و بعد مسائل نژادي ديگر. شايد براي شما كه اين مطالب را مي خوانيد درك اين مسئله مشكل باشد و با افكار مذهبي كه در بطن ذهن خود انباشته ايد خيلي سريع مرا مورد تجزيه و تحليل قرار دهيد. ولي واقعيت هميشه رنگ خود را دارد. هيچ وقت با سياست ميانه خوبي نداشتم و هنوز هم ندارم. چون همانطور كه گفته اند سياست پدر و مادر ندارد و خوب پدر و مادر من و امثال من را هم از ما گرفت. ولي مذهب؟ خانواده ام مذهبي نبودند ولي خدا را قبول داريم.

 از حق هم كه نگذريم ميانه ام با خدا يك جورائي خوبه و هميشه يك جوري دستم را گرفته . بقول يكي از معلم ديني ها مي گفت دزد سر گردنه هم خدا جوست. براي همين قبول اينكه چرا بايد باسم خدا سر بنده را كلاه گذاشت؟ اين مسئله را هنوز كه هنوز است نتوانستم بفهمم. بگذريم نمي خواهم وارد سياست يا مذهب شوم.

بچه هاي بهائي مرا بخاطر منوچهر و بابک بميان خود پذيرفتند حلقه دوستيمان صميمي تر و محكمتر شد.

 اولين بار كه به خانه اشان رفتم مثل بچه هاي خوب همه نشسته بودند. برايم كمي عجيب بود. مي دانستم كه كاسه اي زير نيم كاسه هست. چاي آوردند و صحبت ها از اين در آن در شروع شد. اين بچه ها هر كدام بيشتر از يكسال بود كه اينجا بودند. همه مدت اقامت را با سربازي مقايسه مي كردند و اينكه كي آشخور است و كي مرحله آشخوري را گذرانده. و خوب من جزو آشخورها بود. در ميان صحبت بوديم كه ديدم نوار ايراني گذاشتند. بين آهنگها بود كه آهنگ غمگيني از داريوش گذاشتند و اتاق ساكت شد. گفتم شما منتظر چيز يا كسي هستيد؟ يا ياد عشقهايتان افتاديد.

 منوچهر با نيشخندي گفت: نه بابا منظوري نداريم. آهنگ كه تمام شد. همه هورا كشيدند

 گفتم: چي شده. گفتند معلوم است كه دل سنگي داري گفتم چرا؟

 بابک گفت: هر كس كه تازه مي آيد ما برايش آهنگ داريوش مي گزاريم كه ببينيم چقدر طول مي كشد كه به گريه بيفتد. گفتم بابا دمتون گرم ، من و گريه.

فهميدم كه قصد بدي نداشتند. فقط تستي بود كه من از آن قبول شدم.

گفتم: شما نامه نوشتن هايتان چطور است؟

منوچهر با خنده اي گفت: اي بابا اولش كه ميآيي به زمين زمان نامه مي دي و از همه چي تعريف مي كني ولي بعد از مدتي حتي به پدر و مادرت هم زورت ميآد نامه بدي. و خوب به حدي ميرسه كه ديگه پول تمبر نداري كه نامه بدي.

 باورم نمي شد. گفتم نه من خيلي از نوشتن خوشم مي آيد و در ضمن انگار خودم را موظف مي دانستم كه به خانواده ام نامه بدهم.

پرسيدم كه: چطور مي توانيد كه به خانواده فكر نكنيد يا اينكه دل تنگ نشويد؟

 بابک با چهره اي زيركانه و كمي به مسخره گي گفت: وقتي چايت به كافي تبديل شد و نامه هايت از ده تا در ماه به يكي در سال رسيد و بجاي بله هي گفتي اوكي ok   خود به خود عادت مي كني كه چطور تنهايي و غربت را تحمل كني.

 هيچ وقت نخواستم اين حرف ها را باور كنم. ولي واقعيت محض بودند. در جواب گفتم : من كه فكر نمي كنم بتونم چاي دم كردن خودمون را با نسكافه عوض كنم. حالا شايد سرم شلوغ بشه و نامه دير بدير بنويسم.

گفتم نامه: هيچ وقت يادم نمي رود چند ماه اول مادرم به عالم و آدم گفته بود كه رفتم سربازي. خوب چند ماه اول مرخصي را هم بعناوین مختلف پنهان كرد تا اينكه بدلايلي نتوانست اين سربازي بدون مرخصي را پنهان كند. و براي حفظ آبرو به همه گفت كه من رفتم هلند كه ادامه تحصيل بدهم. هر نامه كه مي آمد بيشتر آزارم مي داد چون در ايران فكر مي كردند كه من با تخت روان راهي هلند شده ام و نمي دانستند كه در پاكستان دارم با روزهاي زندگيم يك قول دو قول بازي مي كنم.

 تا اينكه به اسرار فاميل نامه اي از يكي از نزديكان برايم رسيد. كه خوب چكار مي كني  و اينكه از هلند برايمان بگو و تعارفات اضافي كه چاشني نامه مي شد.چند مرتبه اول بصورت پيغام جواب نامه ها را دادم كه مي دانستم مادرم از پست ايران بدتر است و پيغام ها را كنترل مي كند و هيچ كدام مطالب بخاطر حفظ آبرو و ظاهر به دست فاميل نمي رسد. تا اينكه اين پيغام ها ايشان را راضي نكردند و مادرم اسرار داشت كه چند خط برايشان بنويسم.

 با بابک كه خوب بيشتر در اين كارها تجربه داشت صحبت كردم و گفتم كه مي خواهم نشان دهم كه در هلند هستم. بابک ساده تر از من گفت كه در هلند از كاغذ هاي مخصوص نامه استفاده مي كنند و اگر در كاغذ معمولي بنويسي مي فهمند كه جريان چيست. كلي دنبال كاغذ گشتيم تا اينكه روزي كه از زور گرما به لابي هتلي رفته بوديم چشمم به كاغذهاي زير گلدان افتاد. بعد از مشورت و همه پرسي با بچه ها بر اين شدم كه نامه را روي اين كاغذ های زیر گلدانی بنويسيم كه نشان دهد ما در اروپا هستيم. مشكل اول تقريبا حل شد. با چه بدبختي كاغذ ها را از زير گلدان ها كش رفتيم كه نفهمند بماند. بعد از تهيه كاغذ ها مشكل بزرگتر شد. از من خواسته بودند كه از موقعيتم در هلند بنويسم. اينجا بود كه هر چه خدا را صدا كردم مثل اينكه سرش شلوغ بود.

گفتم: بابک تا حالا هلند بودي.

 گفت: بله چندين بار روي نقشه و قتی در دبیرستان بودیم با بچه ها رفتیم و آمدیم.

 با هر كس مشورت كرديم كسي نتوانست كمكي كند. مشكل بتواني از موقعيت هلند بنويسي در حالي كه در اوج بدبختي در پاكستان زندگي مي كني. بابک چون بستني دوست داشت گفت بنويش بستني هاي باهالي داره و ما هر روز بجاي نهار و شام بستني مي خوريم. جاي همه تان را هم در هلند خالي مي كنيم. با ناراحتي تمام نامه را با مطا لبي از اين قبيل پر كرديم و فرستاديم.

كه ديدم دفعه بعد نامه پر ملات تر آمده و بيشتر توضيح مي خواهند نار احت كننده تر از همه اين بود كه به شوخي يا جدي از انواع نوع و طعم بستني ها پرسيده بودند. من كه احساس گناه بجاي خود ناراحتم مي كرد كه دارم چرت و پرت به دروغ مي نويسم و خوب اين بخاطر خوشحال كردن مادرم بود. خودم بيشتر ناراحت مي شدم. كه بايد با موقعيتي كه داشتم بزور موقعيتي را كه از آن خبر نداشتم را تصور مي كردم. براي همين برايشان نوشتم كه چون درسهايم زياد شده ديگر وقت نامه نوشتن هم ندارم. و همان شد كه رابطه من با خانواده هم قطع شد. و از آن به بعد از الطاف بيدريغ بستگان هم بي بهره ماندم. كه آنهم آزار بيشتر روحي از طرف ايشان بود.و هنوز كه هنوز است رابطه اي با ايشان ندارم.

بگذريم، با اينكه با بچه ها دوستي نزديكي برقرار كرده بودم  ولي هنوز نمي توانستم كه با آنها هم خانه شوم فقط در سطح دوستي. دوستي ما هر روز قوي تر مي شد. به حدي كه هر سه تصميم به فرار از پاكستان گرفتيم و نقشه هاي آنچناني مي كشيديم. نقشه هايي مثل زير قطار را گرفتن و از مرز رد شدن ، مثل اينكه فيلم هاي هندي روي ما هم اثر گذاشته بود. كم كم در همين مدت كوتاه بودن در پاكستان و ياد گرفتن زبان رل مترجم رابراي بچه هاي ايراني پيدا كردم.

روز ها يا نقشه براي فرار مي كشيديم يا دنبال كار هاي آنچناني مي گشتيم. هيچ موقع دو روز كار كردن در رستوران كباب افغاني را فراموش نمي كنم. تقريبا نيمه لخت بوديم و نمي دانم ما ضرف ها را مي شستيم يا ضرفها ما را. هر سه از زور گرما كاملا خيس عرق بوديم و شر شر عرق مي ريختيم گرماي هواو كنار تنور نان بودن و خوب كباب بهم زدن هر سه آدم را ديوانه مي كرد. ولي آخر روز كه چند سيخ كباب افغاني بيشتر از هر چيزي مزه مي داد. مخصوصا بعد از چند روز گرسنگي كشيدن . سه نفري هر چيزي كه گيرمان مي آمد مي آورديم و تقسيم مي كرديم.

 يك روز كه مشتي برنج و ناني پيدا كردم رفتم خانه منوچهر، كه ديدم بچه ها از گرسنگي دارند ضعف مي كنند. برنج را گذاشيتم و هنوز دم نكشيده و خمير با نان ساندويج كرديم و نفهميديم چطوري خورديم. لذتي كه اين ناهار داشت شايد در هيچ ناهار مفصلي نميتوانستي پيدا كني . هنوز كه فكرش را مي كنم بعضي از اين خاطرات را باور نمي كنم. اگر چه بسر خودم آمده و اتفاق افتاده بود.

اشكالي كه اين بچه ها داشتند اين بود كه حشيش مي كشيدند. يكي اصولا فاطي خونه مي شد و آنروز مسئول خانه داري بود و اين اسم را هم براي همين بخود گرفته بود. يكروز كه بچه ها دو تا سيگاري بار زده بودند و دايره اي مي كشيدند

منوچهر گفت: بيا تو هم بكش، غم و غصه ات را فراموش مي كني. گفتم والا فعلا اين سيگار كشيدن تنها غمي است كه ندارم. چند تا از بچه ها او را تشويق كردند و مجبورم كردند كه بكشم. تا حدي رسيد كه چون منوچهر نشعه كرده بود چاقو گذاشت زير گلويم و گفت بايد بكشي.

 بابک آمد جلو و گفت بچه ولش كنيد ، خوب اهلش نيست. يكي گفت نمي شه ما همه داريم مي كشيم اين هم بايد يك كاري بكنه. بابک گفت باشه اين هم چائي درست مي كنه و مي شه ساقي. از اين جريان شد كه من شدم ساقي گروه و هر موقع بساط عيش و نوش پهن بود من چائي درست مي كردم.

از مسائل ديگري كه در لاهور داشتيم و خوب در ديگر نقاط هم وجود داشت حمل و نقل بود.

 براي اينكه پولي به اتوبوس ندهيم دست بلند مي كرديم و اكثرا راننده ها ، چه از ماشين چه موتور نگه مي داشتند. بارها از اين طريق استفاده كرده بودم و هرگز بجز اينكه فكر مي كردم عجب مردم خوبي هستند به چيز ديگري فكر نكرده بودم تا اينكه يكروز بابک و منوچهر توضيح دادند كه اكثر كساني كه ما را سوار مي كنند هم جنس بازاني هستند كه براي عيش نوش و به اميد استفاده جنسي ما را سوار مي كنند . من تا مدتي نمي توانستم اين حرف را قبول كنم چرا كه بارها شده بود كه آخرين مدل ماشين و مردي با شخصيت و آراسته مرا سوار كرده بود و چون من فكر اين مسئله را نكرده بودم فكر مي كردم امكان نداشته باشد. تا اينكه چند بار علني بسرم آمد. كه چون قبول نكردم كه با آنها بروم مرا وسط راه پياده كردند. البته اين مسئله دو طرفه بود. يعني فاحشه هاي مرد بودند كه اكثرا با موتور دنبال كاسبي مي گشتند. بعد از آن بود كه بيشتر مواظب بودم كه چه كسي جلوي من ترمز مي زند. البته بعد از فهميدن اين موضوع بود كه ما هم شروع به اذيت كردن كرديم.

در زندگاني هنگامي كه يكي از سيمهاي ويلنتان پاره شد آهنگ خود را با سه سيم ديگر تمام كنيد.

آرايش مرگ

آرایشگاههای لاهور همراه بود با حمامهای خصوصی که مثل حمامهای نمره خودمان بود. من با یکی از این آرایشگاه ها دوست شده بودم که با کمتر از قیمت معمول در آنجا دوش بگیرم. که خود حمام ها بقدر کثیف بودند که نمی دانم آخر سر من حمام را می شستم یا خودم را. به هر حال ، دوستی با صاحب آرایشگاه و خوب صحبت از اینکه من قصد رفتن به هند را دارم باعث شد که با بیشتر قاچاقچیان لاهور آشنا شوم. البته قاچاقچیان مواد و اسلحه نا قاچاق آدم. یکروز یکی از این داکو ها یا هما ن قاچاقچی ها بعنوان مشتری روی صندلی نشست. و دستور چایی داد. من که می خواستم محبت کنم چایی ریختم و پیش کش او کردم که خوب حدفم بدست آوردن دل او نیز بود.

 داکو به من نگاهی کرد و به پنجابی گفت: دستت درد نکند، بچه خارجی.

 گفتم: من بچه نیستم. من هم در کشور خودم بنوعی داکو بودم. الان زمین خوردم.

 گفت: کلفت حرف می زنی.

 گفتم : کجاشو دیدی. صاحب آرایشگاه نگاهی به من کرد که ساکت باش.

 گفتم: از کشور من چیزی می دونی؟

 گفت: آره، کشور ملاهای خون خوار ولی به تو چه ربطی داره تو که بیشتر به یک بچه نازک نارنجی می خوری به تو نمی خورد که آدم کش باشی.

 گفتم: آدم کش بودن چه ربطی به قاچاقی به هند رفتن داره. شما که می گویند آدم بزرگی در قاچاق هستی چه کاری برای من می تونی بکنی؟

 گفت: چقدر پول داری؟ گفتم : فقط همی یکدست لباس کهنه است. ولی می تونم برات کار کنم.  گفت: از روراستیت و زبون تندت خوشم آمد. دست کرد در شلور